خاطره ای از ابوالفضل فریدونی

همراه با معرفی نامه و اعلام جدائی

ابوالفضل فریدونی چند ماهی است که از پادگان فرقه ای اشرف فرار کرده و بیرون آمده است. او در شهرک آزادی در عراق علاوه بر انجام وظایف محوله در یاری رساندن به خانواده ها، دستی هم به قلم میبرد و مطالب زیادی نوشته و به بنیاد خانواده سحر تحویل داده است.

اولین نوشته او مربوط به معرفی و اعلام جدائی خودش از سازمان می باشد (حدود سه ماه قبل) که در زیر ملاحظه می نمائید. در  ادامه خاطره ای از وی تحت عنوان "فرمانده فتح الله" آورده میشود:
 

اعلام جدائی ابوالفضل فریدونی به قلم خودش
2011 05 20

اینجانب ابوالفضل فریدونی، عضوسابق سازمان مجاهدین خلق، که اخیرأ موفق به فرار از قلعه اشرف شده ام، بدینوسیله رسمأ جدایی خود را از این سازمان اعلام می کنم.

من در بهمن سال 1382 به سازمان مجاهدین خلق پیوستم و از آن زمان تا موقع فرارم  در قلعه اشرف محبوس بودم. یعنی قریب به هشت سال از عمرم را بطور شبانه روزی و تمام وقت در قلعه اشرف سپری کردم.

اواخر سال 88 تصمیم به خروج از اشرف گرفته بودم و فکر میکردم که می توانم با درخواست رسمی از مسئولین و اعلام این موضوع که دیگر مایل به ماندن در اشرف نیستم از اشرف خارج شوم. به همین خاطر دو بار درخواست کتبی برای خروج دادم که شدیدأ مورد مخالفت مسئولین قرار گرفتم و نیز با برگزاری نشستها و بحثهای فراوان برای من، مانع خروجم شدند. از طرف دیگر به شدت مرا تحت مراقبت و کنترل قرار دادند، تا اینکه سرانجام  توانستم با برنامه ریزی و استفاده از فرصتی مناسب از اشرف فرار کنم و خودم را نجات بدهم.

من مجبور به فرار از مکانی شدم که هشت سال پیش با اشتیاق و امید به آنجا وارد شده بودم. براستی که سرابی بیش نبود. سرابی که جز گذر بیهوده عمر و ملالت و خستگی و یأس و ناامیدی و سرخوردگی چیزی عایدم نکرد، البته به غیر از اینکه چهره زشت و کریه رهبر سازمان مجاهدین خلق یعنی مسعود رجوی را شناختم. 
من توانستم در پس آن چهره های آراسته و بزک کرده، تجسمی از شیطان را ببینم. شیطانی که نقاب صالحین و صدیقین را به صورت داشت. چه بسیار انسانهای درمانده ای که در قربانگاه آز و طمع و قدرت طلبی و شهوت این شیاطین قربانی شدند. دختران و پسران جوان اما پژمرده ای که چون شمع سوختند و آب شدند. پیوندهایی که گسسته گشتند. حصارهایی که یکی پس از دیگری قد برافراشتند و افراد را در اسارت فرو بردند.

در قلعه اشرف، در حیطه و سیطره حکومت مسعود رجوی، جز دروغ و دغل و دورویی و ریاء  چیزی نیست، جز قید و بند و حصار و دیوار برای جدا کردن انسانها از دنیای آزاد بیرون خبری نیست، جز ممنوعیت برای آزادی و آزاد بودن کاری نیست، و جز فحش و ناسزا و تهمت و تحقیر نسیبی نیست.
مسعود رجوی همانند شاهی سرمست از داشتن شاه بانویی چون مریم  و جایگاهی چون رهبری سازمان مجاهدین خلق، چنان خویش را قدر قدرت و قوی شوکت و عقل کل میداند که دیگر برای هیچ چیز و هیچ کس ارزشی قايل نيست. همه اعضاء و حتی هواداران و خانواده های اعضای مجاهدین خلق باید از او اطاعت محض داشته باشند – اطاعتی بی چون و چرا. او با کشیدن دیواری زنانه به گرد خود، از زنان بخت برگشته ای که شورای رهبری خوانده می شوند، مسیر دستیابی سایر رقیبان به جایگاه رهبری را مسدود نموده و خود را رهبر مادام العمر و مطلق سازمان مجاهدین خلق معرفی کرده است. رهبری که وانمود میکند که آزادی خلق قهرمان ایران و سایر نقاط جهان فقط در دستان اوست.

من بدرستی می دانم که بعد از خروجم از اشرف و نیز بعد از نوشتن این مطالب، همانند سایر دوستانم  که  قبلا این مسیر را پیموده اند، بریده، خائن، مزدور رژیم، نفوذی وزارت اطلاعات و … خوانده میشوم، چرا که این سنت و قانون سازمان مجاهدین خلق و فرمان قاطع مسعود رجوی است (هر کس که با ما نیست پس بر ماست). او حتی  خانواده های محترمی که برای دیدار فرزندانشان پشت دربهای اشرف حاضر شدند را «فامیل الدنگ» می نامد. بگذار هر چه می خواهد بگوید، ما را چه باک از یاوه هایی  که می بافد و خواهد بافت.

در اینجا مایلم از خانواده های عزیزی که در پانزده ماه گذشته با فداکاری و تحمل سختیهای فراوان، همچنان بر خواسته های بر حق خود، که همانا دیدار با عزیزان اسیرشان در قلعه اشرف می باشد و بر این خواسته پای می فشارند و از آن  کوتاه نمی آیند، تشکر و قدردانی کنم. باشد که بزودی زود به آرزوی قبلی شان که اینقدر بخاطر آن مقاومت کردند برسند. 

در پایان می خواهم توجه همه نهادها و سازمانهای حقوق بشری، کمیساریای عالی پناهندگان، و صلیب سرخ جهانی را به غم انگیز ترین و دردناکترین و در عین حال شرم آورترین فاجعه انسانی در سازمان مجاهدین خلق، خصوصأ در اشرف جلب نمایم. در عصری که عصر ارتباطات نامیده می شود و جهان بخاطر وسعت، سرعت و سهولت ارتباطات، به دهکده ای کوچک تشبیه می گردد، ساکنان اشرف از کمترین امکانات ارتباطی و نیز از پیش پا افتاده ترین آزادیهای فردی و مدنی بی بهره اند. آنها حق استفاده از وسایل ارتباط جمعی مانند رادیو، تلویزیون، روزنامه، مجله، . . . و اینترنت را ندارند. آنها حق ندارند با هیچ کس تماس تلفنی داشته باشند. آ نها حتی دسترسی به تلفن و موبایل هم ندارند. حق ندارند با دوستانشان که در کنارشان هستند صحبت خصوصی داشته باشند. حق ندارند با خانواده هایشان دیدار داشته باشند. حق ندارند  تشکیل خانواده (که اصلی ترین نهاد جامعه بشری است) بدهند. اینها همه قوانینی هستند که توسط مسعود رجوی وضع شده و توسط فرماندهان قلعه اشرف مو به مو اجراء می شوند.

آیا واقعا نهادها و سازمانهای حقوق بشری از این همه نقض حقوق بشر که در فرقه مسعود رجوی صورت می گیرد بی اطلاع هستند؟ آیا خبر ندارند که در اشرف چه می گذرد؟ براستی این نهادها و سازمانها چگونه می خواهند در آینده  پاسخگوی سهل انگاری و بی عملی  خود باشند؟ در آینده ای که قطعأ چهره واقعی مسعود و مریم رجوی و فرقه مخوف و وحشتناکشان برملا خواهد شد.
ف
ریاد من بعنوان کسیکه از زندان رجوی خلاص شده، پژواک فریاد کسانی است که در قلعه اشرف اسیر و محروم ازهرگونه  آزادی هستند. انسانهایی که بحق باید آنان را بردگان نوین قرن بیست ویکم نامید.

ای آنانیکه این فریاد را می شنوید. بر شماست که برخیزید و قدمی بردارید. همین امروز کاری انجام دهید، چرا که فردا خیلی دیر خواهد بود.

خاطره ای از ابوالفضل فریدونی
"فرمانده  فتح الله"

چند ماهی بود که سازماندهیم تغییر کرده بود و از مقر دوازده به مقر پنج منتقل شده بودم. یک روز در تجمع یکان به مسئولم گفتم که دنبال کتابی هستم که اگر ممکن است هماهنگ شود تا  بروم و از کتابخانه  بگیرم. گفت مشکلی نیست و میتوانم به رابط کتابخانه یعنی برادر مهدی افتحاری مراجعه کنم و اسم کتاب را بدهم و او خودش از کتابخانه برایم می آورد. گفتم من این برادر مهدی افتخاری را نمیشناسم . با تعجب نگاهم کرد و گفت: "تو چند ماه است به این یکان آمده ای و هنوز  مهدی افتخاری را نمیشناسی، او فرد مهمی است، خودم او را به تو نشان میدهم."

آنروز که برای اولین بار مهدی افتخاری را دیدم فکر کردم که مسئولم مرا دست انداخته است، چون مردی را که میدیدم اصلا به سوابقی که در خصوص او گفته میشد نمیخورد. پیرمردی زار و نحیف و ژولیده می دیدم با قدی خمیده و  صورتی زرد و تکیده. موهای کم پشت و سفید و شانه  نکرده اش بد جوری توی ذوق میزد.  لباسهای اتو نکرده ای  به تن داشت و کمربندش انگار روی کمرش بند نبود و  شلوارش  کمی پایین افتاده بود. گوشه  پیراهنش هم از شوارش بیرون زده بود. پاشنه کفش رنگ و رو رفته اش را هم خوابانده بود. نمیتوانستم باور کنم که چنین فرد مهم  و سرشناسی چنین حال و روزی داشته باشد. حتی  با  آدمهای معمولی مسئله دار اشرف هم جور در نمی آمد. انگار از دنیای دیگری آمده بود. بالاخره با تردید و بی رغبتی جلو رفتم و سلام کردم و موضوع کتاب را گفتم. با  چشمهای گود رفته اش  نگاهی به من کرد و جواب سلامم را داد و گفت که برایم می گیرد.

شب که به آسایشگاه رفتم دیدم کتابی را که خواسته بودم روی تختم گذاشته است. کتاب را برایم آورده بود، اما یک سئوال  در ذهنم به جا گذاشته بود. یک جور حس کنجکاوی  سر این موضوع در دلم مانده بود. بالاخره نتوانستم طاقت بیاورم. به ذهنم زد سراغ  یکی از بچه ها که فکر می کردم میتوانم از او سئوال  کنم بروم (به اصطلاح خودمان می توانستم با خیال راحت با او محفل بزنم). یک گوشه خلوت او را پیدا کردم و از او در خصوص مهدی افتخاری پرسیدم و سؤال کردم که چرا وضعیتش به آن شکل است.  او گفت که چرا دنبال دردسر میگردم. گفتم فقط میخواستم قضیه را بدانم. گفت  داستانش قشنگ نیست و خیلی هم بودار است و بهتر است خودم را درگیر نکنم. اما وقتی اصرارم را دید گفت:

"مهدی افتخاری یکی از بالاترین فرماندهان سازمان و همچنین طراح و فرمانده اصلی  فرار مسعود رجوی و بنی صدر از تهران در سال 1360 بود. او فرمانده تیپ مهندسی رزمی ارتش آزادیبخش ملی در عملیات چلچراغ و فرمانده  یکی از محورهای عملیات در عملیات فروغ جاویدان بود که سه تیپ رزمی را فرماندهی می کرد. او نقش بسیار مؤثری در سازمان  و تشکیل ارتش داشت. در مجموع فرمانده بزرگی بود. خود مسعود رجوی از او همیشه با عنوان "فرمانده  فتح الله" نام می برد."
از او پرسیدم: "پس چرا اینطوری شده است؟ آیا مریض شده؟  بلایی به سرش آمده؟"

گفت: "در یک کلام او پای بحثهای انقلاب ایدئولوژیک مسعود رجوی نیامد و اصلا انقلاب ایدئولوژیک و مریم رجوی را قبول نداشت و خلاصه به مسعود نه گفت و دقیقا بهمین خاطر مورد خشم و غضب مسعود رجوی قرار گرفت. بعضی از مسئولین می گفتند که مسعود در نشستها بشدت به او تهاجم و توهین میکرد و گاه این فرمانده بزرگ را بطور هیستریک مورد بی حرمتی و حتی فحاشی جنسی قرار می داد. مسعود یکبار به وی گفت که او هیچ ارزشی برایش ندارد و اصلا چیزی به حساب نمی آید. او هم در جواب مسعود ساکت بود وفقط نگاهش می کرد. شاید خودش را تنها می دید. شاید هم مسعود رجوی را به سخره گرفته بود و در دل به او میخندید و او را بی ارزشتر از آن میدید که جوابش را  بدهد و یا شاید هم اصلا بی خیالش شده بود، نمی دانم. او کلا بی خیال زندگی شده و اعتراضش را به صورتی که مشاهده کردی بیاد میکند. اما شک ندارم که مسعود رجوی خیلی دلش میخواهد سر او را هم مثل خیلی های دیگر زیر آب کند. همانطور که سر علی زرکش و دیگرانی که  با کارهایش مخالف بودند را زیر آب کرد. معلوم نیست. شاید رجوی گذاشته تا سر یک فرصت مناسب کار او را بسازد. الان هم که خودت می بینی مهدی افتخاری را  دور انداخته و او را بلحاظ شخصیتی و تشکیلاتی با فشارهای روحی و جسمی کشته و از بین  برده است. او الان هیچ جایگاهی در سازمان ندارد. در این سالها هم یا در مزرعه کشاورزی می کرد و یا کارهای پیش پا افتاده ای که به او می دادند را انجام میداد. الان هم  بخاطر بیماریش نمیتواند کار کند و برای همین هم رابط کتابخانه شده است که یعنی عملا هیچ کاری ندارد تا انجام دهد چون مگر کسی فرصت کتاب خواندن دارد. اینهم از داستان مهدی افتخاری که میخواستی بدانی. هر چه میدانستم گفتم و امیدوارم جائی لو ندهی که سر مرا هم بباد بدهی."

تازه داشتم میفهمیدم که چرا این آقای مهدی افتخاری فرد مهمی است.  بله او مهم بود چون جلوی مسعود رجوی ایستاده بود و بد جوری چرت او را پاره کرده و عصبانی اش نموده بود.  فرد مهمی بود چون رجوی می خواست به هر نحو شده سرش را زیر آب کند. آخر او تابویی را شکسته بود که جرمش حداقل مرگ است. او زیر بار به اصطلاح انفلاب مریم و شهوترانی مسعود نرفته بود و نخواسته بود به این موضوع  اذعان کند که مریم قجر عضدانلو یک شبه رهبر شده و این موضوع هم اصلا هیچ  بوی  گندی نمیدهد بلکه فقط  یک جور انقلاب است، یک انقلاب ایدئولوژیک، یک انقلاب رهاییبخش، انقلابی که با آن همه زنها به رهایی میرسند و با آزادی کامل میتوانند زیرآب خانواده و همسر و فرزند را بزنند و خود را دربست در اختیار رجوی بگذارند. حتی باید اسمش را هم "رهایی زن ایرانی" گذاشت و شوهر  قبلی هم  البته نباید خم به ابرو بیاورد و تازه باید بلند شود و از این موضع دفاع کند و بدهکار هم باشد رهبر چنین لطفی در حق او کرده است.
تازه فهمیده بودم که آقای مهدی افتخاری بد جوری با رهایی زنهای ایران و شاید جهان مخالفت کرده و لذا صرفا داشت  تاوان مخالفتش را میداد. او  داشت تاوان مخالفتی را میداد که در واقع باید همه اعضای سازمان پایش می ایستادند و جلوی رجوی را میگرفتند. او یکه و تنها جلوی دیو تنوره کش اشرف ایستاد و نهایتا جانش را هم ذره ذره پای این موضوع داد.

این اواخر مهدی افتخاری را کمتر در مقر میدیدم. ظاهرأ حالش خوب نبود و در امداد بستری بود. یادم است چند روز قبل از فرارم از اشرف یک روز او را در مقر دیدم. بشدت لاغر و ضعیف شده بود. لاغرتر و ضعیف تر از  روز اول که او را دیده بودم. بالاخره دکترهای آلت دست رجوی او را به تدریج زجرکش کردند.

به هیچ وجه قصد ندارم از مهدی افتخاری یک قهرمان بسازم. او قهرمان داستان من نیست. او قهرمان هیچ داستانی نیست. داستان من اصلا قهرمان ندارد و اگر بخواهم دقیقتر بگویم این اصلا  داستان نیست که قهرمان داشته یا نداشته باشد. من داستان نمی گویم. این فقط یک جور  واگویه است. این بیان  یه درد است. نشان دادن یه غده و دمل چرکیست که روی تن زخمی و ریش ریش تاریخمان حک شده و برای نسل های آینده به ارث  گذاشته میشود. مهدی افتخاری قهرمان نیست. او حتی دیگر مهم هم  نیست. فرمانده فتح الله مرد. آنهم با فلاکت و بدبختی و درماندگی و یقینا در منتهای پشیمانی از اینکه یک عمر فریب مسعود رجوی را خورده و براش هر کاری کرده بود – مثل خیلیهای دیگر در سازمان که الان راه پس و پیش ندارند. اما اگر نخواهم از حق بگذرم. باید به افتخاری و زرکش و چند نفر دیگری که جلوی مسعود رجوی ایستادند و بهای سنگینی هم برایش پرداختند تبریک بگویم که کاری که کردند از خیلیهای دیگر بر نمی آمد و جرأتش را نداشتند. خیلی ها با اینکه خوب میدانستند که انقلاب ایدئولوژیک  فریبی بیش نیست و فقط کلاه گشادی است که مسعود اول بر سر مریم و بعد بر سر همه اعضای سازمان گذاشته است صدایشان در نیامد. مسعود در حال حاضر نیز با شارلاتان بازی و بذل و بخششها و ریخت و پاشهای بی حساب و کتاب در خارجه و به قیمت خون نزدیک ترین یارنش سر پا مانده است.

چیزی که میخواهم ارائه دهم نمایی از درون سازمان و فرقه مخوف و وحشتناک مسعود رجوی به مردم ایران و نهادها و سازمانهای حقوق بشری بین المللی است. میخواهم واقعیتهای موجود را بگویم تا بلایی که بر سر مهدی افتخاری و زرکش و رازانی و دیگران آوردند سر بقیه بچه های اسیر در اشرف نیاورند. میخواهم بگویم که جایی بر روی کره خاکی هست که ارزشهای انسانی به شنیع ترین شکل ممکن به سخره گرفته شده و کسی هم به فریادشان نمیرسد. امیال پست حیوانی را بجای ارزشهای والای انقلابی و انسانی قالب کردند و صدای هیچ کس در نمیآد. هزاران کانون گرم خانواده را بنام انقلاب ایدئولوژیک از هم دریدند و کسی معترض نشد. صدها زن و دختر جوان را در منتهای پستی  به اسم حوض شورای رهبری و رقص رهایی با مسعود به قربانگاه  هوی و هوس و شهوت رانی او بردند، غیرت هیچ کس بجوش نیامد. سر هر مخالفی را براحتی زیر آب کردند، کسی خبردار هم نشد. انسان ها را بیش از دو دهه در حصار و بیخبری نگاه داشته و تا توانسته اند استثمار کرده اند، سازمان های حقوق بشری گوشه چشمی هم نشان ندادند. با تحریک دولت و ارتش عراق جنگ درست کردند و از تن و بدن فرزندان مردم دیوار گوشتی ساختند و آنها  را به کشتن دادند تا نانش را بخورند و رجوی به حیات خفیف و خائنانه اش با دریوزگی به پیشگاه غربی ها ادامه دهد، از هیچ کس فریادی بلند نمیشود.

من فقط میخواهم فریاد بزنم و بگویم: "آهای آدمها، آهای کسانی که صلیب خونین مسیح را به دوش میکشید و خودتان را صلیب سرخ می نامید، آهای کسانی که پرچم انسانیت را بلند کرده اید و سنگ حقوق بشر  را به سینه می زنید، آهای کسانی که در سازمان ملل نشسته اید و ادعا میکنید که برای یاری مردمی که تحت ظلم و ستم قرار دارند هیچ مرز و مانعی نمیشناسید،  آهای کسانی که این نوشته را میخوانید و این فریاد رو می شوید، بی شک به ندای وجدانتان  گوش میدهید وبرای شرافت خود و جامعه بشری ارزش قائلید  بدانید که در سازمان مجاهدین خلق  به اسم مبارزه و به اسم تحقق جامعه بی طبقه توحیدی و به اسم آزادی، انسانها را  به صلیب می کشند و شرافت انسانی رو ذبح می کنند، در اشرف حقوق و آزادیهای فردی و انسانی را  به سخره می گیرند. مسعود رجوی بخاطر به بازی گرفتن سرنوشت انسانهای بیچاه ای که در دامش گرفتار شده اند و نیز بخاطر بازی دادن نهادها و سازمانهای حقوق بشری دارد به ریش همه می خندد و بیشتر از همه به ریش خانواده هائی میخندد که فرزندانشان را با فریب و نیرنگ اسیر کرده است. اما او غافل از این است که هنوز وجدانهای بسیاری بیدارند، هنوز شرافت و غیرت نمرده است. انگار مسعود رجوی ندیده یا یادش رفته  که عاقبت  جنایتکاران  چیست و چگونه تاوان همه اعمال زشت و جنایتکارانه شان رو میدهند  و به سزای کردارشان میرسند. این قانون تکامل است،  این منطق تاریخ است، و این مشیت خدشه ناپذیر الهی است و استثنا هم ندارد. براستی آیا روز مسعود رجوی نزدیک نیست؟

 

نوشته‌های مرتبط

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نظر
  1. در جواب محمد می گوید

    شما پدرت آدم فروشه
    شما اون موقع فک نکنم بدنیا اومده باشی وقتی اقای فریدونی رفتن از ایران
    شما پدرت تو محمود آباد همه میشناسن که چکارس
    نیروی اطلاعات و مخبر محمود آباده پدرت
    رجب جنت فریدونی
    آدم فروشی یکی از کثیف ترین کار هاست
    همین پدرت یکی از دلایل فراری شدن اقای فریدونی بود

  2. بماند می گوید

    با درود به فرمانده سپاه و نیروی قدسی ابولفضل جنت فریدونی
    خوب از ایران رفتی و پادگان اشرف و ترکوندی برنامه ریزی دقیقی بود
    از فرارت از ایران نگفتی چرا فرار کردی ؟ !
    مهرهای کلیدی باید یکجا بکار بیان یعنی فدا کردن خانواده به فروپاشی پادگان اشرف می ارزید؟

  3. ایناز فریدونے می گوید

    سلام عمو جان امیدوارم خوشحال و شاداب باشید
    به امید بازگشت♥

  4. باورم نمیشه می گوید

    حمزه عالیه

  5. حسن. بریشیم می گوید

    من باورنمش. دوران. جوانی یادشبخر

  6. مصطفی هستم می گوید

    چندسالی بااقای فریدونی بودم اوفرمانده من بود زحمتهایش برای کسی سرپوشیده نیست وسالهابودازش بی خبربودم ولی همیشه بیادش بودم دوستش دارم نمیدانم بروی چه گذشت شایدبعضیهابستری فراهم کردندتامادچاراشتباه بشیم ولی این باعث نمیشودکارهای خوبش رافراموش کرده باشیم مواظب خودت باش دوست دارم وخاطرات باتوهیچ وقت فراموش نمیشودمصطفی رامسر خاطره مریوان سراه ح

  7. ارش می گوید

    سلام دایی امیدوارم زودتر به ایران برگردید با آغوشی گرم از شما استقبال خواهد شد انشاءالله هر کجا هستید سالم وسلامت باشید دوستدارتان آرش.

  8. در جواب خانوم محبوبه می گوید

    سلام
    1سوال من را جواب دهید و آن اینکه آیا شما از گذشته و خدمت های این آقا به نظام و انقلاب اطلاع دارید؟میدانید که چند سال در جبهه های جنگ شجاعانه جنگیدند؟همیشه یک طرفه به قاضی میروید؟شما چه میدانید از گذشته و اتفاقاتی که برایشان افتاد؟بیایید زود قضاوت نکنیم،شعار ندهیم،توهین نکنیم…والسلام…

  9. پسر طلارسری می گوید

    با سلام محبوبه خانم. لطفاً فراموش نکنید ما انسانیم و در هر لحظه و در هر زمان امکان رویارویی با آزمایش الهی برای هر انسانی وجود داره. خداروشکر که شما خدا نیستی وگرنه با هر اشتباه مردم، فوراً انتقام میگرفتی. مطمئن باشید اگه شهدا زنده بودن این اشتباه ایشان را میبخشیدن. میتونید برید از جانبازها (این شهدای زنده) بپرسید: آیا اگه کسی آگاهانه به مملکت خیانت کنه و سپس توبه کنه آیا قابل بخشش نیست؟ پس لطفاً کاسه داغتر از آش نباشید و از اعتبار خون پاک شهدا برای ذهن انتقام جویانه خود مایه نگذارید. بذارید مثالی بزنم تا مطلب بهتر جا بیفته: معمولاً بین کبوترها، کبوتری از همه قیمتی تره که پرواز میکنه و میره و چند روزی گم و گور میشه ولی در نهایت برمیگرده رو بامی که اونجا غذا خورده. بهش میگن کبوتر جلد (به فتح ج). هممون تو تنهائیهامون اشتباهاتی داریم و داشتیم و خوب میدونیم خداوند بخاطر ستارالعیوب بودنش خیلی وقتا به جای اینکه مچمون رو بگیره دستمون رو گرفت. پس بهتر نیست کبوتر جلد خدا باشیم؟ و اگه آگاهانه و نا آگاهنه از مسیر خارج شدیم، برگردیم؟ آیا شما تا الان اشتباه یا خطایی نداشتید؟ انتظار دارید مردم نسبت به خطای فاش شده شما چه طوری رفتار کنن؟ آیا دوست ندارید شما را ببخشن؟ تو رو خدا اسلام خشن و خون آلود را با این افکار خشک و بی روح تبلیغ نکنید. خدا در اولین سوره قرآن می فرماید الرحمن، الرحیم یعنی میبخشه از روی مهربانی. بیاییم یاد بگیریم بی هیچ دلیلی ببخشیم و فراموش نکنیم هممون بارها و بارها به خاطر ستارالعیوب بودن خدا خیلی وقتا شانس آوردیم که گیر نیفتادیم و مطمئن باشیم باز هم مورد آزمایش قرار خواهیم گرفت. لطفاً به متن قبلیم توجه کنید. من ایشان را بخاطر اشتباه مرتکب شده تشویق نکردم. و اصلاٌ مهم نیست ایشان چرا به اشرف رفتند. مهم اینه که کبوتر جلد خدا بودند و رفتند و برگشتند. خداراشکر. حالا اینکه ایشان چرا به مملکت برنمیگردند سوالی است که خود ایشان باید باسخگو باشند. یا روی برگشتن ندارند و یا اینکه خطایی مرتکب شدند که جرمشان اشد مجازات است و یا اینکه مطمئن هستند در مملکت هنوز افرادی مثل شما وجود دارند که با اینکه خود بارها و بارها خطا میکنند اما حاضر نیستند از کوچکترین خطای دیگران چشم پوشی کنند. و سخن آخر اینکه اگر متن قبلی بنده را قبول ندارید پس حتماً به آیاتی چون: ثُمَّ عَفَوْنا عَنْكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (پس گناهانتان را عفو كرديم ، باشد كه سپاسگزار باشيد)و حدود 300 آیه مشابه این آیه هم ایمان ندارید. یعنی شما بیشتر از خدا میفهمید؟ پس حتماً عمل مقام معظم رهبری را که در بسیاری از مناسبتها بسیاری از مجرمان را مورد عفو قرار میدهند را هم قبول ندارید. البته حق دارید. در آمار پرونده های قضایی ثابت شده زنان، با اینکه از مهر و عاطفه ذاتی بیشتری نسبت به مردان برخوردارند، ولی نسبت به گناه دیگران بسیار کمتر از مردان گذشت میکنند. و شاید دلیل اینکه اسلام میگوید زن نباید قاضی باشد، همین است. الله اکبر

  10. محبوبه می گوید

    براد عزیزمن به عنوان یه هم وطن با حرف شما موافق نیستم این اقا اصلا چرابه اشرف رفت و چرا برگشت.انطوری که معلومه ایشان سال82 کشوروترک کردن وبه اشرف رفتن انهم موقعی که همه کم و بیش به اون شناخت و درک واقعی در مورد سازمان رسیده بودن ایا ابشان به اون میزان شناخت دست پیدا نکرده بودن که خیلی راحت پشت پا زدن به خون شهدا وکسانی که تو راه مبارزه با این سازمان پوشالی جانشونو ار دست داده بودن؟ اگه اوایل انقلاب بود یه چیزی ولی وقتی چند سال میگدره و کسی ابنقدر اسان به ملت و کشورش پشت میکنه ووارد این سازمان میشه دیگهدچه توفعی ازش میشه داشت؟ به راستی چه شد؟ این اقا حتی به خودش اجازه نداد که برگرده ایران وبازرندگی تو به کشور دبگه رو انتخاب کردن. وحالا این پرسش پیش میاد که واقعا قصدو نیتشون چی بوده؟به خاطر مصالح کشور از اشرف در اومدن اگه اره پی چرا یه کشور دیگه ویا فقط به فکر خودشونو منافع شخصی دست به این کار زدن؟بیایید واقع بینانه تر به این مهم نگاه کنیم.به نطر من هیچ توجیحی برای کارشون وجود نداره.چه موقعی که باپشت کردن به ملت و زیر پانهادن خون شهیدان به اشرف رفتن و چه بعد از ان که به دلایل مختلف از ان خارج شدن وباز راهی یه کشور دیگه.خیلی از کسانی که ار اشرف خارج شدن و واقعا از کارشون نادم و پشبمان بودن توبه کردن والان هم دارن راحت زندگیشونو میکنن پس چرا این اقا حتی به قول خودشون پس ار خارج شدن به کشور بار نگشتن و زندگی در یه کشور غربب اونم بدور ار خانه و و خانواده رو ترجیح دادن؟

  11. بچه طلارسر می گوید

    سلام آقا ابوالفضل عزیز.بسیار بسیار از اینکه شما را سالم می بینم خوشحال و خرسندم. و خداوند عزیز را شاکرم که به اشتباه خود پی بردید و به آزادی، سلامی دوباره گفتید. حالا کوله باری از تجربه می توانید به جوانان مملکت خود کمک کنید. جوانانی که خوشی امنیت و آسایش حاکم بر مملکت، به دلشون زده و آزادی را در غرب جستجو میکنند. حالا نوبت شماست که به جوانان ایران عزیز بفهمانید که آزادی در ایران است. عزت و اقتدار در ایران است و غیر از آن توهم است و بس. آستین خود را بالا بزنید و با عزمی راسخ به کمک جوانان مملکت خود بشتابید. وقتی به اشتباه خود پی ببرید و با مسئولین مملکت صحبت کنید و اظهار ندامت کنید، مطمئن باشید مورد عفو قرار خواهید گرفت و با اقتدار میتوانید به کشور عزیز خود برگردید. آقا ابوالفضل عزیز، فرار از زندان اشرف کار ساده ای نیست ولی شما با جسارت و شجاعت منحصر به فردی که دارید از آن جهنم فرار کردید پس مطمئن باشید با همان برنامه ریزی بلند مدت و خودساختگی مجدد، باز هم می توانید به خانه برگردید. من کاملاً شما را میشناسم. شما می توانید. برگردید زیرا همسر فداکار و دو فرزند عزیزتان چشم به راه شما هستند. برگردید زیرا برادران، خواهران و پدر عزیزتان و مردم خونگرم طلارسر، بی صبرانه منتظر حضور شما هستند. برگردید و به وطن و جوانان وطن خدمت کنید. برگردید و به مردم عزیز بگویید تا قدر امنیت و اقتدار کشور خود را بدانند و تمرکز خود را صرف پیشرفت مملکت کنند نه اینکه بخواهند با جمع آوری فیلم و عکس و ارسال به شبکه های ماهواره ای به اهداف دشمنان کشور کمک کنند. بر گردید و به همه بگویید که آزادی دنیوی، سرابی بیش نیست چرا که بخشی از این آزادی را در اردوگاه اشرف دیده اید. برگردید زیرا خداوند عزیز در قرآن خود می فرماید: يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ﴿٢٧﴾ ارْجِعِي إِلَىٰ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً
    در پایان لازم میدانم درگذشت مادر عزیزتان را که انصافاً تا آخرین دقایق عمر یعقوب گونه اش، چشم به راه یوسف گم گشته اش بود را به شما تسلیت و تعزیت عرض میکنم. بی صبرانه منتظر حضورتان هستیم. ارادتمند. روز پنجشبه مورخ 94/4/4 دوستار شما و خانواده ات: پسر طلارسری

  12. mehrdad می گوید

    ok

  13. محمد می گوید

    سلام عموابوالفضل من بچه پسرخالت رجب میخواستم حالت رابپرسم

  14. رضا می گوید

    سلام اقای جنت فریدونی خوشحالم ازاد شدید انشاالله روزی به ایران برگردید

  15. فرید می گوید

    سلام اقای جنت فریدونی
    میخواستم بدونم از رامسر جوانی بین قربانیان اشرف نبود؟
    ممنون میشم اگر چواب بدید

  16. 30MA می گوید

    من خوشحالم که شما از راه اشتباهی که در پیش گرفته بودید برگشتید و زندگی جدیدی رو شروع کردید. امیدوارم اینها برایتان تجربه ایی باشد که بتوانید آینده زیبایی را برای خودتان بسازید. فقط یه سوال برایم بوجود آمده که خوشحال میشم پاسخش را بشنوم. اینکه چه چیزی باعث شد که مجاهدین خلق رو باور کنید و به گروه آنها بپیوندید؟