گزارش خانم فاطمه
اکبری نسب بعد از مراجعه به قرارگاه اشرف جهت تلاش برای دیدار با پدر و
برادر خود
خانم فاطمه اکبری نسب مقیم آلمان، جهت دیدار با پدرش آقای سید
مرتضی اکبری نسب و برادرش آقای موسی اکبری نسب به بغداد آمده است.
ایشان از قبل با عموی خود رضا اکبری نسب هماهنگ نموده بود تا وی نیز از
تبریز به بغداد آمده و او را در این مراجعه همراهی کند. خانم فاطمه
اکبری نسب بعد از بازگشت از این مراجعه ماجرا را به صورت زیر برای
بنیاد خانواده سحر شرح نمود. ما عین گفته های ایشان را جهت اطلاع
خوانندگان در زیر می آوریم:
وقتی به پست بازرسی رسیدیم خواستند ما را تفتیش بدنی کنند که وقتی
اعتراض کردیم گفتند اینجا پادگان نظامی است و این جزو مقررات است. گفتم
پس چرا میگوئید شهر اشرف که جوابی ندادند. کسی که برخورد میکرد یک مرد
خیلی مسن بود که فوق العاده پررو بود. ابتدا 7 الی 8 نفر بودند و به
تدریج مثل کسانی که آدم ندیده اند به 40 الی 50 نفر رسیدند. ما را صرفا
معطل میکردند و کسی کار ما را راه نمی انداخت. وقتی خیلی معطل شدیم
تصمیم گرفتیم که خودمان به طرف مقر آمریکایی ها برویم. یک زن به ما
ایست داد که توجه نکردیم و بعد گفت اگر جلوتر بروید شلیک میکنم که
عمویم گفت اشکالی ندارد آنوقت شهید میشویم.
به آمریکایی ها توضیح دادم
که خواهان دیدار با برادرم موسی اکبری نسب هستم. یک نفر از سازمان که
ظاهرا اسمش صالح بود مدام سوسه می آمد و خودش را برای آمریکایی ها لوس
میکرد و مرتب مشغول خودشیرینی بود.
بعد پدرم با یک نفر به عنوان
همراه که به او چسبیده بود و مراقب او بود آمد. او ابتدا مرا نشناخت.
من فورا خودم را در بغل او انداختم و خواستم او را ببوسم که خودش را
کنار کشید و من دستش را بوسیدم و گریه کردم. انگار احساس نداشت و انگار
نه انگار که بعد از
سالیان سال تنها دخترش را میدید.
گفتم که میخواهم موسی را
ببینم که گفت میتوانی خودت تنها وارد شوی و او را در داخل قرارگاه
ببینی. گفتم من به تنهایی داخل نمی شوم و اگر ریگی به کفشتان نیست درست
مثل خودت که تا اینجا آمده ای بگو او هم بیاید و همینجا او را ببینم که
گفت نمیگذارند. من مرتب گریه میکردم و فریاد میزدم و برادرم را
میخواستم ولی گوش هیچ کس حتی پدرم بدهکار نبود. پدرم میگفت دست خودش
نیست که موسی را بیاورد تا مرا ببیند. من از بلاهایی که سازمان بر سر
بچه هایی که از عراق به آلمان برده بودند آوردند و کارهایی که اعظم
رحمانی و زهره اصولی میکردند که هر دو مثل سوسن عضدانلو و رخساره زمانی
و حمید مشیری در آلمان پرونده جنایی دارند و برای هر بچه 500 مارک
میگرفتند ولی چند مارک بیشتر به هر کس نمیدادند گفتم.
به او گفتم که مادر مرا به
کشتن دادند و برادر مرا وادار به خودسوزی نمودند و پدر و برادر دیگر
مرا به اسارت گرفته اند. به او گفتم که موسی را در حال حاضر گروگان
گرفته اند تا تو مجبور باشی پیش آنها برگردی و گفتم که میدانم صرفا به
خاطر او در قرارگاه مانده ای و اگر او با تو بود هر دو می آمدید و
دقیقا به این دلیل موسی را نیاوردند. به او گفتم که خودت بهتر میدانی
که موسی نمیخواهد بماند و آنقدر روی او فشار روحی خواهید آورد تا او
هم مثل یاسر وادار به خودسوزی شود.
آنقدر پدرم به عمویم ناسزا
گفت و عمویم تحمل کرد و چیزی نگفت که من معترض شدم و به او پرخاش کردم.
در برابر پدرم از عمویم دفاع کردم و گفتم او هیچ وظیفه ای نداشت ولی
حاضر شد به درخواست من ریسک کند و زن و بچه خودش را در تبریز رها کند و
علیرغم مخالفت مادر و پدرتان به اینجا بیاید که مرا در این دیدار
همراهی نماید و از ابتدا هم به آمریکایی ها گفت که صرفا نفر همراه است
و خواهان دیدار با هیچ کس نیست.
در خصوص مسائل ابتدای
ورودمان برایش گفتم که آنها اول به ما حمله ور شدند و بعد هر چه فحش
رکیک که لایق خودشان است به من دادند. گفتم که یک زن که به بیمار روانی
بیشتر شبیه بود بدون مقدمه مرا کثافت و لجن و هرزه خواند و صد فحش بدتر
از آن نثار من کرد. گفتم آیا در دستگاه شما یک جو غیرت پیدا نمیشود که
چاک دهان این گونه افراد را ببندد. گفتم اینهمه بددهانی و فحش و ناسزای
رکیک که ظرف نیم ساعت از جانب این جماعت نثار ما شد در تمام عمرم
نشنیده بودم.
گفتم که اصرار داشتند کیف
دستی کوچک مرا بگردند، انگار من کلاشنیکف در آن جا سازی کرده ام و دائم
از ما عکس و فیلم میگرفتند. به پدرم گفتم یک فرد عملا به عمویم حمله ور
شد تا او را بزند و مدام توی سینه اش می زد که عصبانی شدم و من هم به
او حمله ور شدم.
بعد از مدتی یک نفر آمد و
گفت نیم ساعت ملاقات تمام شده است. به پدرم گفتم پس ثابت شد اینجا
دقیقا زندان است و شما هم زندانی هستید و حق تو بعد از اینهمه سال صرفا
نیم ساعت ملاقات با دخترت است که آنهم با پادرمیانی آمریکایی ها و
رودربایستی که با آنها داشتند اجازه دادند و برادرم هم اجازه همین
دیدار نیم ساعته را هم نیافت و محروم ماند.
پدرم هیچ جواب مشخصی نمیداد
و موقع صحبت لب هایش می لرزید و فقط خواهش میکرد که من وارد قرارگاه
شوم و انگار اگر نمی رفتم مورد توبیخ قرار میگرفت. احساس کردم که بغض
کرده است و میخواهد گریه کند ولی نمیتوانست. از اول هیچگونه احساس پدری
در او مشاهده نمیشد ولی به تدریج داشت حالت چهره اش بر میگشت و به همین
دلیل افراد فرقه نمیخواستند ملاقات طولانی تر بشود.
وقتی موقع خداحافظی خواستم
او را بغل کنم چیزی در جیبش احساس کردم که متوجه شدم یک ضبط صوت است.
خواستم آنرا خاموش کنم که نگذاشت. دو نفر از فاصله معینی تمام مدام
مراقب ما بودند. در آن لحظه فهمیدم که چرا پدرم در برابر حرفهای من هیچ
عکس العملی نشان نمیداد.
در بیرون آنقدر عموی مرا هول
داده بودند که قلبش گرفته بود. او تمامی این مصائب را تنها به خاطر من
تحمل میکرد. وقتی اینرا فهمیدم هر چه فحش بلد بودم نثار بالا تا پائین
سازمان کردم. پدرم به عمویم فحش های ناجور میداد و عمویم در مقابل
میگفت بازهم برادر کوچکترم هستی و دوستت دارم.
وضعیت افرادی که دور ما جمع
شده بودند و انگار همه وظیفه داشتند یک فحشی بدهند خیلی رقت انگیز بود.
جوان ترین آنها حداقل 40 سال داشت. من تمامی وضعیت خود را از ابتدا
برای نفرات آمریکایی شرح دادم که میگفتند میدانیم و با این موارد خیلی
برخورد داشته ایم.
اسمش شهر اشرف است ولی از
زندان و بازداشتگاه نظامی بدتر است. افرادش تماما روانی و غیر طبیعی به
نظر میرسند. حداقل ادب و نزاکت عمومی را هم ندارند و یک سر سوزن آداب
معاشرت یاد نگرفته اند. حداقل افرادشان در اروپا مختصری متمدن تر
هستند. ما حاضر نشدیم مدارک خود را به سازمان بدهیم و به نفرات
آمریکایی دادیم که خیلی عصبانی شده بودند.
تعدادی ازعراقی هایی که در
قرارگاه کارگر روز مزد هستند را آورده بودند و ما را نشان میدادند و
میگفتند که اینها مسئول کشتار کردها و شیعیان هستند و آنها را تحریک
میکردند که به ما فحش بدهند و به ما حمله نمایند. از نفرات خودشان بیش
از تعداد مربوطه جرأت نکردند بیاورند.
مسئول پدرم وسط ملاقات می
آمد و او را صدا میکرد و میبرد و گزارش میگرفت و بعد پدرم با سؤالات
مشخصی وارد میشد که در بغداد در کدام هتل هستید و چگونه آمدید که من
همه را عین واقعیت برایش توضیح میدادم. پدرم اصرار داشت که ما را وزارت
اطلاعات مأمور کرده است که گفتم چه مأموریت خوبی که دختری بعد از
سالیان برای دیدار پدرش فرستاده شود. واقعا حس میکردم که پدرم اسیر است
و راه چاره ندارد و موسی هم گروگان است.
در یک نقطه خیلی عصبانی شدم
و گفتم شماها انسان نیستید. شماها بچه های خود را در غربت آواره کردید
و معلوم نیست و هیچکس نمیداند چه مبارزه ای دارید میکنید که بعد از بیش
از 20 سال حتی یک ساعت وقت برای بچه هایتان ندارید. چکار دارید میکنید
و چه گلی به سر مردم ایران زده اید؟
بعد از اینکه بالاخره موسی
را به من نشان ندادند برگشتیم. من با تمام غیض خودم به طرف قرارگاه سنگ
پرتاب میکردم و لعنتشان میکردم. دلم برای موسی یک ذره شده بود و من و
عمویم این ریسک را پذیرفته بودیم و تا درب قرارگاه رفته بودیم ولی این
جماعت که از شمر و یزید هم بدترند حاضر نشدند موسی را تا درب قرارگاه
بیاورند.
بدنبال عدم
موفقیت خانم فاطمه اکبری در دیدار با برادش موسی که به شدت نگران وضعیت
و حال اوست وی مراجعاتی به وزارت حقوق بشر عراق، سفارت آمریکا، دفتر
ملل متحد، دفتر صلیب سرخ و دفتر عفو بین الملل و تعدادی از رسانه ها در
بغداد داشت و همچنین قرار است اقدامات حقوقی در دستگاه قوه قضائیه عراق
در این رابطه انجام دهد.
فاطمه اکبری نسب: سازمان دستور
مرگ برادرم را داده است
اطلاعیه، بغداد، نهم خرداد 1387

رضا و فاطمه اکبری نسب در بغداد
خانم فاطمه اکبری نسب که در حآل حاضر در آلمان مشغول به
زندگي عادی ميباشد در سالهای 80 ميلادی توسط سازمان مجاهدين باتفاق پدر
و مادر و دوبرادر (ياسر وموسي) از ايران به کمپ اشرف فرستاده شدند.
مادر ايشان در عمليات فروغ جاويدان مجاهدين ازخاک عراق عليه ايران در
سال 1988 ميلادی کشته شد. در اوايل سالهای 90 ميلادی در جريان جنگ اول
خليج، فاطمه بهمراه دو برادرش ياسر و موسي به کشور آلمان اعزام شد و
هفت سال بعد هرسه نفر جهت بازگشت به عراق و کمپ اشرف از طرف سازمان تحت
فشارقرارگرفتند. فاطمه حاضر به بازگشت نشد ولي متاسفانه دوبرادرش با
حيله و تطميع در سال 1997 به عراق فرستاده شدند.
فاطمه که دل نگران پدر و دوبرادر دلبندش بود، در
شهريورماه 2006 از طريق تماس تلفني پدرش مطلع گرديد که برادرش ياسر طبق
گفته سازمان دست به خودسوزی زده و در اثر شدت جراحات واصله درگذشته
است.
برای فاطمه که در گذشته ای نه چندان دور مادر عزيزش را
از دست داده بود، غم از دست دادن برادر آنهم با اين وضع غيرقابل تحمل
مينمود. مراجعات مکرر وی به دفاتر و پايگاه های مجاهدين در آلمان جهت
اطلاع از داستان باصطلاح خودکشي ياسر بدون نتيجه ماند. سازمان وقعي به
تقاضای انساني وی نگذاشت. از طرف ديگر بدرخواست وی عمويش رضا اکبری نسب
(فرهنگي بازنشسته) که در شهر تبريز زندگي مي کند، در عرض دوسال گذشته
مراجعات مکرری به قرارگاه اشرف داشته و خواستار ملاقات با برادرش مرتضي
و برادرزاده اش موسي ميشود که هر بار در مقابل اين خواست انساني با
رگباری از دشنام و ناسزا از طرف سازمان روبرو مي شود.
در پي اين اقدامات بي نتيجه، فاطمه عزم جزم کرده و از
آلمان عازم بغداد مي شود تا بهرقيمتي که شده مانع از تکرار تراژدی
ديگری شود. وی مي خواهد ابتدا با پدر و برادرش موسي ملاقات کرده و از
آنها بخواهد که با ترک مجاهدين به آلمان آمده و زندگي عادی همانند
ميليونها انسان ديگر پيشه کنند. همراه وی در اين سفر عمويش رضا مي باشد
که از تبريز آمده و به او در بغداد ملحق مي شود.
سازمان، مرتضي پدر فاطمه را به جلوی درب قرارگاه آورده
و باحضور تعداد زيادی محافظ با وی روبرو ميکند. از موسي خبری نيست. وی
در اين »ملاقات« حضورندارد.
فاطمه پدرش را درآغوش ميکشد و عاجزانه از او مي خواهد که همراه با موسي
از سازمان جداشده و با هم يک زندگي خوشبخت را شروع کنند. پدر فاطمه که
بغض در گلويش گيرکرده بود، از سرناچاری در حضور انبوهي از جاسوسان رجوی
در اطرافش حرفهای ديکته شده بزبان مي آورد. بعد از بازگشت پدر فاطمه
بداخل قرارگاه، ناگهان اوباشان رجوی به فاطمه حمله آورده و سعي در
کشاندن وی بزور به داخل قرارگاه همراه با چاشني فحش ودشنام های رکيک مي
کنند که خوشبختانه فاطمه و عمويش توانستند جان سالم بدربرده و محوطه را
ترک کنند.
به فيلم زير توجه بفرمائيد؟
ویدئوی صحبت های خانم فاطمه اکبری نسب
راستي مگر فاطمه چه مي خواهد که سازمان کف به لب آورده اين چنين داد
وفغان سرداده است؟ چرا سازمان از مناسبات خانوادگي اين همه هراس دارد؟
در اطلاعيه های بعدی ماشمارا درجريان فعاليت های خانم
فاطمه اکبری نسب در عراق خواهيم گذاشت.
ویدئوی صحبت های خانم فاطمه اکبری نسب
|