فارسی :: عربی :: English

ss
sss
  تازه ها ::  پیشین :: گالری :: دیگران ::آدرس ها :: درباره ما
   

 

شرح حال آقای کیوان رادبین از زبان خودش

آقای کیوان رادبین، عضو جدا شده سازمان مجاهدین خلق مقیم کانادا، بعد از ثبت شهادت خود در خصوص قتل سهیل ختار و سعید نوروزی و متعاقبا واکنش قابل پیش بینی سازمان در برابر این شهادتها که مانند همه فرقه ها تلاش نمود وی را به هر طریق ممکن مرعوب نموده و از میدان بدر کند، شرح حال خود را جهت اطلاع هموطنان برای بنیاد خانواده سحر ارسال نمود که عین نامه ایشان در زیر از نظرتان میگذرد.

سلام،


دیکتاتورها و فرقه ها یکی از مهمترین مشخصات واضحی که دارند کبک گونه بودنشان است و بواسطه خشک مغز بودنشان همیشه نسنجیده بدون اینکه فکر کنند مثل ضبط صوت حرف میزنند بدون اینکه بدانند که نتیجه حرفشان چه میشود! و بدون اینکه مغز بیننده و یا شنونده را بخوانند بدون در نظر گرفتن نتیجه فقط حرف میزنند که در عین بی وجودی شان ابراز وجود کنند، از آنجایی که ماهیت فاسد فرقه رجوی و خود مسعود قبلا افشا شده است میخواهم افشا گریهایی کنم و از رفتن به حاشیه خودداری خواهم کرد و به اصل قضیه خواهم پرداخت. قبل از افشاگری ام میخواهم چند سوال از مجاهدین کنم و از آنها میخواهم که صادقانه جوابهایم را بدهند اگرچه میدانم هیچ صداقتی در وجودشان نیست.

 

سؤالات من عبارتند از: ۱- چرا آن زمان که در ایران با سازمان آشنا شدم و گول ظاهرتان را خورده بودم و مدام در ابتدا برایتان ایمیل میفرستادم و از روی نا آگاهی و احساساتم برایتان ابراز محبت میکردم و شما هم آنها را با آب و تاب در سیمای دروغی تان میخواندید مزدور نبودم؟ ۲- چرا آن موقع که تمام زندگی ام و موقعیت شغلی و آبرویم را به خطر می انداختم و شماره تلفن منزل و محل کارم را بهتون میدادم  تا شماها با من تماس بگیرید تا به اراجیفتان گوش کنم آن موقع مزدور و مامور وزارت اطلاعات نبودم؟ ۳- چرا آن موقع که توسط تاکتیکهای فرقه ای روانشناسی تان من را از  طریق تلفن تحت فشار و شستشوی مغزی قرار میدادید و جان و خانواده ام را به خطر میانداختید تا بروم شعارهای دیکته شده را بر روی در و دیوار بنویسم و از آنها عکس بگیرم  و برایتان بفرستم آن موقع من را مامور وزارت اطلاعات خطاب نمیکردید؟ ۴- چرا وقتی از امکانات شرکتی که من از اعتمادشان سو استفاده میکردم و بروشورهایتان را در آنجا چاپ میکردم تا باز از روی سادگی ام آنها را بر روی در و دیوار بچسبانم و از آنها عکس بگیرم و برایتان بفرستم تا شما از آنها سو استفاده سیاسی تان را ببرید و چند جوان دیگر را به دام بیاندازید آن موقع مزدور نبودم؟ ۵- چرا وقتی باز از امکانات شرکت سو استفاده میکردم تا از آنجا برایتان سایت درست کنم و آن را به دیگران معرفی کنم و از آنجا به رادیو صدای ایران فاکس و بیانیه های شما را بفرستم آن موقع مزدور وزارت اطلاعات نبودم؟ ۶- چرا وقتی که برایم بیانیه فاکس میکردید و من تمام خطرات را به جان میخریدم و ریسک میکردم و آنها را چاپ و تکثیر مینمودم و آنها را در ورزشگاه آزادی بین مردم پخش میکردم و نام آن حرکتها را قیام ایلام  معرفی میکردید و از نام علی اکبر اکبری که مانند من گولش زده بودید سو استفاده میکردید آن موقع به من مامور وزارت اطلاعات نمیگفتید؟ ۷- چرا آن موقعها که در هر میتینگی مینشستم و با حرارت و تعصب از روی سادگی ام با وجود مخالفتهای شدید از طرفین بحث از شماها جانبداری میکردم آن موقع مزدور نبودم؟ ۸- چرا وقتی که دیگران را به سازمان جهنمی معرفی و وصل میکردم نفوذی نبودم؟ ۹- چرا وقتی که نصف شب بهم زنگ میزدید تا بروم از عملیاتهای تروریستی تان گزارش تهیه کنم آن موقع مامور نبودم؟ ۱۰- چرا وقتی که با ساک پر از اعلامیه ها ی کزایی تان در خیابانها تردد میکردم و هر آن امکان دستگیری ام میرفت و با چه ریسکی این کارها را میکردم آن موقع نفوذی نبودم؟ ۱۱- چرا وقتی که ۲۰۰۰ پاکت نامه آن اعلامیه های نحثتان را در خانه های مردم میریختم و روزها و شبها ریسک میکردم و جانم را به خطر میانداختم از این طرف تهران به آن طرف تهران میرفتم و آن خزعبلاتتان را درون صندوق پستیها میانداختم و باعث و بانی پخش دروغها و اراجیف شما میشدم آن موقع مزدور نبودم؟ ۱۲- چرا آن موقع که شما آنقدر روی من فشارهای روحی و روانی آورده بودید که باعث میشدید با خانواده ام درگیر شوم آن موقع نفر رژیم نبودم؟ ۱۳- چرا وقتی پدر بیچاره ام وقتی اعلامیه های کذایی شما را در اطاقم پیدا کرد  و شروع به نصیحت کردن من کرد و من به او بی احترامی کردم  آن موقع مزدور نبودم؟ ۱۴- چرا وقتی پول مردم ایران را از بانکها و خانه هایشان سرقت میکردید و مقداری اش را برای من میفرستادید تا صرف تبلغات نا آگاهانه به نفع حرکتهای تروریستی تان کنم آن موقع مزدور نبودم ۱۵- چرا آن موقع که آنقدر به من فشارهای روانی وارد کرده بودید تا به تمام موقعیتهایم پشت پا بزنم و ایران را ترک کنم آن موقع مزدور نبودم؟ ۱۶- چرا وقتی در میتینگ امجدیه خاتمی تراکتهای کزایی تان را بین مردم پخش میکردم و یا در مراسم سالگرد ۱۸ تیر و یا روز کارگر و . . . با وجود تحمل آن همه ریسک  و فشارهای روانی از جانب شما  تراکت پخش میکردم و یا وقتی که  در یکی از شهرکهای کنار تهران وقتی درگیری بود و برایتان از آن عکس و گزارش و فیلم تهیه میکردم و میفرستادم آن موقع مزدور وزارت اطلاعات نبودم؟ ۱۷- و یا چرا در هر مراسمی که میشد به نفع سازمان تبلیغ و گزارش تهیه میکردم  و باعث به خطر انداختن دوستانم میشدم تا هدفهای زشت و کزایی شما را پیش ببرم آن موقع مزدور نبودم؟ ۱۸- چرا وقتی در ترکیه برایم پول میفرستادید و کدهای تروریستی را به من آموزش میدادید و میخواستید من را به ایران بفرستید  تا کارهای تروریستی کنم آن موقع مزدور نبودم؟ ۱۹- چرا در ترکیه قبل از اعزام به سازمان جهنمی و قلعه الموت دستور العمل ساخت بمب و سه راهی را به من از طریق اینترنت و ارسال فاکس آموزش میدادید و میخواستید به من تحمیل کنید تا به داخل بروم و خراب کاری کنم آن موقع مزدور نبودم؟ چطور میخواستید به یک مزدور آموزش دهید؟ بارک الله مجاهدین  که این همه کند ذهن تشریف دارند!! ۲۰- چطور وقتی از روی ناچاری و  تحت فشارهای روانی که در پذیرش به من وارد کرده بودید که برایتان مقاله بنویسم و مسعود رجوی را امام حسین و نایب امام زمان معرفی کنم آن موقع پاسدار نبودم؟ شنیده بودم که به طنز گفته بودند که اگر به زندان اوین رفتی و بیرون آمدی و چنین صحبت کردی شک نکن!! ولی اینجایش را ندیده و نشنیده بودم وقتی در شکنجه گاه اشرف تحت فشارهای روانی قرار گرفتی برادر را باید نایب امام زمان معرفی کنی! ۲۱-چطور وقتی در تیپف بودم و از طریق یکی از سربازها برایم بولتن میفرستادید که مخصوصا به دست من برسد آن موقع مزدور و وزارتی نبودم؟!! ۲۲- چطور وقتی از تیپف به ترکیه رفتم و شما شماره تلفنم را از طریقی که افشا خواهم کرد به دست آوردید و گفتید که از ما طرفداری کن  و به نفع ما صحبت کن و ما از لحاظ مالی هوایت را خواهیم داشت آن موقع مزدور نبودم؟ ۲۳- چطور وقتی که از طریق خانمی که قرار بود برایم ۱۰۰۰ دلار بفرستید تا بر ضد اردشیر پرهیزگاری و انجمن روشنا  صحبت کنم که هیچ موقع هم آن ۱۰۰۰ دلار به دستم نرسید آن موقع مزدور نبودم؟ ۲۴- چطور وقتی که توسط نفرتان در ترکیه به من در ترکیه وعده خروج غیر قانونی به آلمان را دادید و گفتید که با رادیو مولتی کولتی در آلمان مصاحبه کنم  و قضیه لوله آب اشرف را که منفجر شده بود را نسبت به آن موضع گیری کنم آن موقع اطلاعاتی نبودم؟ ۲۵- چطور وقتی که به من وعده آن پول و کمک کلان را از طریق رابطتان که آن را هم مفصلا افشا خواهم کرد به من گفتید که با رادیو همصدا مصاحبه کنم و به نفع سازمان موضع گیری کنم که آن وعده هم هیچ موقع عملی نشد و باز هم به من کلک زدید و از من سوء استفاده کردید و دروغ گفتید  آن موقع مزدور نبودم؟ ۲۶- ای سو استفاده چی ها چطور وقتی از طریق آن دختری که از طریق نفرتان در آمریکا تغذیه میشد خواستید در من نفوذ کنید و چهره من را خراب کنید  و برایم هم در ترکیه و هم در کانادا خواستید مشکل درست کنید و هدف اصلی تان هم جلو گیری از خروج من از ترکیه بود که النهایه نتوانستید هیچ کاری کنید آن موقع مزدور نبودم؟ تا همینجا به چراها بسنده میکنم و تکلیف مزدورهای اجاره ای صدام را به دست خدا و مردم ایران میسپارم و در ادامه به یک افشاگری مفصل که فرقه رجوی چطور آدمهای بیگناه را طعمه و شکار میکند خواهم پرداخت تا هر چه بیشتر انسانها به ماهیت بی نظیر از نوع کثیف و فرقه بی هویت و پوچ و تو خالی بیشتر پی ببرند.

 

حالا که سازمان جهنمی  و ضد خلقی مجاهدین بعد از این همه وطن فروشی و آدم کشی و آدم فروشی به ته خط رسیده و بعد از این همه توطئه برای ایجاد جنگ و کشتار به بن بست رسیده و دیگر به سراشیبی سقوط و نابودی نزدیک شده  مثل حیوانی که در مرداب در حال غرق شدن باشد شروع به دست و پا زدن کرده و با ساختن برنامه های تکراری و بی مزه و تهی از بیننده که تنها مصرف کنندگانشان به گروگان گرفته شده های محصور در درون قلعه اشرف میباشند  میخواهد هر چه را که دم دستش است را با خودش به ته مرداب ببرد ولی غافل از اینکه دیگر دیر شده و حنایش دیگر برای هیچ کس رنگی ندارد و تنها چیزی که از فرقه باقی خواهد ماند لکه ننگ خیانت در تاریخ ایران و جهان میباشد. لذا اینجانب اکنون که در یک شرایط آرامش نسبی از لحاظ دور بودن از فرقه زندگی میکنم که اگر چه باز هم از فشارهای روحی روانی آنها کاملا به دور نیستم ، تصمیم گرفته ام که تمام واقعیات که بر من گذشت را تا آنجایی که بتوانم بنویسم تا اوج سوء استفاده چی بودن سازمان جهنمی مجاهدین بیشتر بر ملا شود. افشاگری و مطالبی را که خواهم نوشت به چهار قسمت تقسیم خواهم کرد که بخش اولش از لحظه وصلم به سازمان در ایران تا خروجم از ایران به قصد اعزامم به عراق میباشد و قسمت دوم آن از لحظه حضورم در ترکیه تا رسیدنم به درون قلعه اشرف و قسمت سوم از هنگام خروجم از سازمان و جهنم اشرف و مدت اقامتم در تیپف   تا رفتنم به ترکیه و قسمت آخر از لحظه رسیدنم به ترکیه تا رسیدنم به کانادا میباشد.

 

مقدمه

من مبارزه را به قصد و نیت قلبی خالصانه برای خدمت به مردم و میهن و ساختن ایرانی آباد و آزاد شروع کردم و هیچ وقت نمیدانستم که النهایه به دام لاشخورهای مدعی مبارزه به شکل رجوی میافتم. در غیر این صورت هیچ وقت مبارزه را شروع نمیکردم.

 

افشای حقایق و توطئه های فرقه ها و دیکتاتورها منجمله سازمان رجویستها آنقدر برای وجود غیر حقیقی شان تلخ و سنگین است که آنها را به انجام هر کاری منجمله ترور فیزیکی و شخصیتی افراد وا میدارد و آنها چون از خودشان هیچ هویت و ارزشی ندارند و بواسطه بی احساسی و بی خانواده بودنشان از هیچ چیزی از جمله شکنجه های فیزیکی و روحی افراد واهمه ای ندارند. اگرچه مدتی است که با ارسال ایمیل هایشان با آی دی هایی مثل:

 

Nasimazadi1383@yahoo.com  

farzane2008@googlemail.com

shiva4926@googlemail.com

 

قصد دارند من را شکنجه روحی کنند ولی با همه این تفاصیل من حقایق را شهادت خواهم داد.

 

قسمت اول عزیمت به ترکیه

وقتی زنی که خود را زهره معرفی میکرد اولین بار به من زنگ زد و از من خواست که در اولین برخورد بروم به خیابان و روی در و دیوار شعارهای خشونت آمیز بنویسم تا مردم را به خشونت تشویق کنم این سوال به ذهنم میزد که این چطور مبارزه ای است که همه اش در آن باید از کلمه مرگ بر این و آن استفاده کنم!! مگر هدف از مبارزه تشویق آدمها به بهتر بودن و بهتر خدمت کردن به هم نوعانشان نیست؟ پس چرا اینها همه اش از نابودی و خشونت و جنگ و دعوا صحبت میکنند! وقتی جلو تر رفتیم من به واسطه رابطه ای که توانسته بودم با چند تا از دانشجوهای مبارز ایجاد کنم و در تشکلات دانشجویی فعالیتی مختصر داشته باشم وقتی سازمان از این موضوع مطلع شد سعی میکرد به من فشار وارد کند تا وقتی در میتینگهای دانشجویان شرکت میکنم حرکت و سمت و سوی آنها را به سمت مجاهدین یعنی خشونت تغییر دهم و مدام از من میخواستند تا در میتینگها به هر طریقی که میتوانم از آنها صحبت کنم و تمام حرکتهای دانشجویان و مردمی را به آنها نسبت دهم یعنی طوری جریان عوض شود که وقتی حرکتی در داخل انجام میشود با شعارهای مجاهدین و خط و مشی آنها یکی شود که همه فکر کنند که این حرکات و اعتراضات را مجاهدین هستند که دارند انجام میدهند به همین دلیل همیشه به من با ایجاد فشارهای روانی میگفتند که تو باید بروی در میتینگها  و تراکتهای ما را به هوا پرت کنی تا خوب بین مردم پخش شود و همه را به سمت حرکتهای رادیکال سوق دهی (بیچاره جوانهایی که صادقانه خواستار بهتر شدن وضع جامعه به روشهای مسالمت آمیز بودند باید تاوان این همه حماقتهای مجاهدین را هم پرداخت میکردند) بطوریکه وقتی ماموری این تراکتها را دست یکی میدید او را دستگیر میکرد و آن شخص بی گناه باید ماهها در زندان میماند تا ثابت کند که بی گناه است و گناه کار اصلی رجوی سوء استفاده چی بوده است. مجاهدین همیشه با ارسال پولهای کلان که برای من میفرستادند به جای اینکه آنها را صرف مردم محروم و فقرا کنند از من میخواستند که آن پولها را صرف کارهای خرابکاری کنم از جمله: من را مجبور میکردند که ضبط صوت بخرم و شعارهای پوچ و تحریک کننده به خشونت که از رادیوی کذایی شان مخصوص این کارها میفرستادند را ضبط کنم و سپس ضبط صوت را به همراه نواری که ضبط میکردم در جای شلوغ بین مردم بگذارم تا هم بین آنها فضای سیاه و تاریک و ترس و دلهره ایجاد شود و هم آنها را تشویق به خشونت کرده باشند. من که از لحاظ روانی اسیر آنها شده بودم باید این کارها را انجام میدادم و این برایم چقدر سخت و فشار آور بود . مجاهدین با ارسال پول من را مجبور میکردند که از جوانهای بیکار که دچار ناراحتیهای روحی شده اند سوء استفاده کنم و با وعده پول و امکانات آنها را به حرکتهای ایذایی مثل آتش زدن ماشینها و مکانهای دولتی تشویق کنم و حتی در مواردی برای ایجاد جو نا امنی و کشتار از من میخواستند که تیمهایی را تشکیل دهم که به سربازهای بیچاره که از سفارتها  و جاهای مهم حفاظت میکردند حمله کنیم و آنها را بیهوش یا زخمی کنیم و سلاحهای آن سربازها را برای مقاصد تروریستی برباییم که متاسفانه بعدا فهمیدم که یک تیمی که مجاهدین اجیرشان کرده بودند توانسته بودند در خیابان فرشته به یک سرباز هجوم بیاورند و ابتدا سعی کرده بودند که سرباز را بیهوش کنند و وقتی دیده بودند که سرباز بیهوش نمیشود و مقاومت میکند و سلاحش را به آنها نمیداده آنها با کاتر پشت آن سرباز بدبخت را شکافته بودند و سلاح او را گرفته بودند و یک چهارراه جلو تر به ماشین گشت کلانتری حمله کرده بودند و با شلیک کردن به آنها چند سرباز بخت برگشته را که در آن ماشین گشت بودند را کشته و زخمی کردند که بعدا مجاهدین آن عملیات را عملیات قهرمانانه جوانهای تهران نام گذاری کرد. متاسفانه وقتی این مطالب را مینویسم احساس بد و شرمندگی در مقابل ملت ایران به من دست میدهد که چرا از راه و هدف اصلی ام یک مرتبه منحرف شدم و به دام تبهکاران رجوی افتادم. مجاهدین با ارسال پول و معرفی کردن یکی از نفراتشان که یک خانمی بود که خود را فرشته معرفی میکرد برای من نارنجک میفرستادند  که آنها را بین نفراتی که میشناختم و گول سازمان را خورده بودند توزیع کنم تا آنها از آن بمبها برای خراب کردن مکانهای دولتی استفاده کنند که خوشبختانه این یک کار را من انجام ندادم ولی متاسفانه بعدا فهمیدم که یکی از نفراتی که از طریق من به سازمان وصل شده بود در روز مراسم فروهرها چند نارنجک به سوی مامورین نیروی انتظامی پرتاب کرده بود که متاسفانه تعدادی را زخمی کرده بود. مجاهدین حتی با سوءاستفاده کردن از اعتقادات مذهبی مردم میخواستند  که آرامش مردم را در آن روزهای برگزاری مراسم مذهبی از بین ببرند بطوری که باز با ایجاد فشارهای روانی بر روی من از من میخواستند که همان شعارهای کذایی شان که از رادیو پخش میشد را ضبط کنم و ببرم پشت میکروفون حسینییه ها بگذارم تا باعث ایجاد نا امنی و بر هم زدن آرامش و امنیت مردم شوم. در یکی از شعارهایشان که شعار میدادند خون حسین میجوشد رجوی میخروشد از من میخواستند که به حسینیه سر خیابانمان بروم و آن نوار را به طریقی پشت میکروفن بگذارم ولی وقتی من گفتم من این کار را نمی توانم بکنم و امکان دارد گیر بیفتم زهره تلفنی با لحنی تهاجمی به من میگفت که یعنی چی که نمیتوانم من در مقابل کار انجام شده قرار گرفته ام و تو باید بروی و آن کار را که به تو گفته ایم انجام دهی و گوشی را قطع می کرد! عجب! حالا برایم فیلم درست میکنند که مزدور و جاسوس و نفوذی بوده ام. اینجا باید مختصرا متذکر شوم که من وجدانم بسیار راحت و آرام است چون راهی را که آغاز کردم راهی خدایی بود و میتوانم ادعا کنم که مبارزه میکردم چرا که کدام یکی از مجاهدین جرات داشت که در گرد همایی ۲۱ بهمن 1379 به پارک ملت برود و در میان آن همه مامور با آن خبرنگاران خارجی منجمله خبرنگار فرانسوی سرژ میشل  صحبت کند و بگوید که ملت ایران دموکراسی میخواهد که صدای مردم ایران را آن طوری به گوش همه برساند؟؟ بقول حسن زارعی شماها که همش لب مرز ایران بودید و سربازهای مرز و بوم را به قتل میرساندید و یا ناراضی هایتان را از میان میبردید. بگذریم و از اصل مطلب منحرف نمیشوم. مجاهدین وقتی هر عملیات تروریستی را که بین سالهای ۷۹- ۸۰ در تهران انجام میدادند بلافاصله وقت و بی وقت با من تماس میگرفتند و من را مجبور میکردند که به آن محله ها بروم و برایشان گزارش تهیه کنم و حتی از من میخواستند که با خبرگزاری های خارجی در تهران تماس بگیرم و عملیات خرابکاری را به آنها گزارش کنم. وقتی کم کم بهشان شک کردم و فهمیدند که میخواهم خودم را به هر طریقی که شده از این دام خلاص کنم و هی از آنها سوال میکردم که شماها پس کی به ایران می آئید و چرا از این مردم حمایت نمیکنید و وقتی میدیدم که آنها واقعا هیچ اعتبار و جایگاهی در هیچ قشری از جامعه ندارند ، آنها بلافاصله به من گفتند که ما برایت ماموریت داریم و برای تغییر فعالیتت باید به ترکیه بروی و من که واقعا از آن شرایط به تنگ آمده بودم و میخواستم به هر طریقی که شده از آن شرایط بیرون بیایم بالاخره پیشنهاد آنها را قبول کردم و با هم تیمی هایم به ترکیه رفتیم.

 

قسمت دوم از ترکیه تا جهنم اشرف 

بعد از آن همه فشارهای روحی و روانی که سازمان برایم ایجاد کرده بود بعد از رسیدن به ترکیه فکر میکردم که دیگر آن همه کابوس تمام شده و میتوانم یک نفس راحت بکشم و حد اقل اینکه میتوانم به مبارزه اصلی ام بپردازم ولی افسوس که سازمان برایم بد خوابی دیده بود، بعد از روز اول روز دوم یا سوم بود که سازمان شماره فاکس هتلی را که در آن زندگی میکردیم را از من خواست و بعد مثل همیشه مقداری هم پول برایمان فرستاد ، هر روز با نفرات سازمان و رابط هایمان زهره و دیگران که اسمهایشان را فراموش کرده ام تلفنی در ارتباط بودیم و زهره مدام به من تاکید میکرد که از این به بعد شیوه مبارزه تان عوض میشود و مبارزه تان به  مرحله جدیدتری رسیده و بیشتر کارهای عملی خواهید کرد! وقتی از او میپرسیدم منظورتان چیست میگفت که برایتان از طریق فاکس راهنماییهای لازم را خواهم فرستاد. ابتدا یکسری اسامی مواد منفجره و نحوه ساخت آنها را برایمان فرستادند که شامل نحوه ساختن باروت و سه راهی بود و بعد نحوه استفاده کردن سلاح و نارنجک را برایمان فرستادند و سپس یک سری کدها بود که این مواد منفجره را باید با این کدها میخواندیم و باید آنها را حفظ میکردیم را برایمان فرستادند. سپس گفتند برایتان مقداری پول میفرستیم تا به داخل ایران بروید و ماموریتهایتان را انجام دهید. من که واقعا به آخر خط رسیده بودم و دیگر تحمل  تحمیل آن کارها را نداشتم از هر دری وارد شدم که دیگر به ایران بر نگردم و گفتم بگذارید من به عراق می آیم و در آنجا آموزشهای بیشتر میبینم و سپس به ایران بر میگردم و به هر طریقی که بود بهشان قبولاندم که  دیگر به ایران نمیخواهم برگردم و میخواهم به عراق بیایم و در ارتش آموزشهای لازم را ببینم و سپس به ایران بروم که النهایه آنها هم قبول کردند و قرار شد که هم تیمهایم به ایران بروند و در آنجا عملیات کنند و من به عراق بروم. سپس  بعد از چند روز مبلغ چهار هزار دلار برای آنها فرستادند و آنها مقدمات سفر را چیدند و   به تهران برگشتند و من هم بعد از حدود یک ماه به عراق اعزام شدم. بعدا وقتی در پذیرش بودم و خیلی ناراحت بودم  هم تیمی ام را که به همراه همسرش به آنجا آمده بود را دیدم   که بعدا فهمیدم که او شروع به مخالفت با سازمان کرده و بعدا ناپدید شده است. ناگفته نماند که   تمام روزهایی که در ترکیه بودم شاهد کثیفترین دروغهای سازمان بودم که به طرق مختلف نفرات را جذب میکرد و به عراق میبرد تا از آنها سو استفاده کند تمام اهداف سازمان این بود که نفرات را چه در داخل ایران و چه در عراق به نحوی به کشتن دهد تا از آنها شهید درست کند و تحویل عوام دهد و بگوید که ببینید جوانها میایند و برای ما جان میدهند و در مواردی هم که کم میاوردند نفرات نا راضی را به نحوی از بین میبردند تا تعداد شهدای ساختگی شان را بیشتر کنند تا انگیزه مصنوعی در بین نفرات اجیر و اسیر شده اش ایجاد کنند تا به هر طریقی که شده آنها را  محبوس و محصور در زنجیر اسارت نگه دارند. یادم است در آخرین روزهایم در اشرف حسن زارعی میگفت که ۳۰ سال مردم ایران را  تشنه دور چشمه گرداندیم و بعد از این هم این کار را خواهیم کرد که من در یک کلام خدمت حسن زارعی که او هم اسیر ذهنی فرقه است میگویم که سخت در اشتباه هستی.

 

قسمت سوم از جهنم اشرف تا تیپف 

بعد از ماجراهایی که درون اشرف برایم ایجاد شد که تقریبا آنها را به عرض خوانندگان عزیز رسانده ام در یک برهه آنقدر بر رویم فشار  آورده بودند که یک بار من را مجبور کردند که مقاله ای بنویسم و در آن بگویم که رجوی همان امام حسین است و حتی بنویسم که رجوی نایب بر حق امام زمان است و در هنگام غیبت آقا، او است که نماینده و واسطه بین خدا و ما است لذا ولی امر است و برادر (مسعود رجوی) هر چه که بگوید همان حرف خدا است!! قبلا شنیده بودم که به طنز  میگفتند اگر رفتی زندان اوین و وقتی برگشتی اگر چینی صحبت کردی شک نکن ولی اینجایش را به ذهنم نزده بود که اگر رفتم اشرف  در آنجا گیر کردم و مجبور شدم مقاله بنویسم که برادر نایب بر حق امام زمان است نباید شک کنم. از شکنجه های روحی و جسمی چه بگویم که هر چه بگویم کم گفته ام وقتی از جهنم جدا شدم زهره محبی به من میگفت هر چه بخواهی بهت میدهیم تا با ما بمانی و من هم چون به هر طریقی که بود میخواستم از جهنم خلاص شوم گفتم نه و آنها برگه ای به نام برگه اخراجی برایم آوردند که من هم با کمال میل بدون اینکه محتویات آن را بخوانم امضا کردم چون دیگر جانم به لبم رسیده بود. ضمنا برگه دیگری نیز آوردند و گفتند بنویس که مجاهدین حق هستند و مطالب دیگر که هیچ ارزش باز گو کردن را ندارد چون آنقدر تکراری شده اند که از مزه افتاده اند. وقتی به خروجی رفتم یک بار توسط عبدی و بار دیگر توسط حمید رضا بزرگ نیا (پرویز) و بار دیگر توسط یک پانسمان چی که می آمد و دست شکسته ام را که از فرط عصبانیت در سازمان آن را شکسته بودم را پانسمان میکرد مدام تحت تعقیب و نظارت بودم و میخواستند من را یک جوری دوباره به سازمان برگردانند که دیگر کار از کار گذشته بود و صاحب خانه جدید گردن کلفت تر از قبلی بود و دیگر کاری نمیتوانستند بکنند اگر چه به هر طریقی که بود میخواستند مثل قبل یا سرم را زیر آب کنند و یا یک جوری من را برگردانند یا آنجا نگه دارند که همانطور که گفتم همه چیز دیگر تمام شده بود . بعد که به تیپف رفتیم آنجا چندین بار برایم پیغام فرستادند که برگردم و وقتی که کاملا نا امید شدند در اشرف شایعه کردند که کیوان را در تیپف با چاقو زده اند و کشته اند که اسیران در اشرف را از آزاد شدن باز دارند. یک روز از طریق یک سرباز آمریکایی که بولتن خبری سازمان دستش بود و میگفت که سازمان این را مخصوص تو فرستاده میخواستند من را دوباره به سازمان وصل کنند و هر از چند گاهی از طریق آن سرباز برایم بولتن میفرستادند و مخواستند که باز به من نزدیک شوند که بعد از مدتی که به قول معروف میگویند که خداوند همیشه با حقدار است توانستم از جهنم خلاص شوم و به ترکیه برسم. قبل از اتمام این قسمت میخواهم شعری را که در زمانی که مدام مجبور بودیم بشنویم و به زور و برده وار از ما کار میکشیدند را برایتان بنویسم:

سر کوچه کمینه، مجاهد پر کینه، آمریکایی بیرون شو، خونت روی زمینه!! که بلا فاصله بعد از اتمام جنگ و برگشت به اشرف دیدیم که حضرات چگونه بشقاب بدست پر چلو کباب به دنبال سربازان آمریکایی میرفتند و از آنها پذیرایی میکردند، حقا که رجوی حقش همین است.

 

قسمت چهارم از تیپف تا ترکیه

وقتی که به ترکیه رسیدم اولین کاری که کردم  خودم را به آنکارا رساندم و در آنجا یک تلفن خریدم و سریعا رفتم به یک کافی نت و  شروع کردم به تماس گرفتن  با تمام سایتهای ایرانی و از آنها خواستم که به بچه های تیپف کمک کنند و چون دست پاچه شده بودم به هر سایتی که میرفتم قضیه و شرایط تیپف را توضیح میدادم و برایشان شماره تلفنم را هم میفرستادم که با من تماس بگیرند که در این میان شماره من به دست سازمان افتاد و آنها بعد از چند روز با من تماس گرفتند و گفتند هر کمکی که بخواهی برایت انجام میدهیم و حتی بهت کمک مادی هم میکنیم و از آنجا که من تقریبا تمام ترفندهای سازمان را میشناختم به آنها گفتم باشه و صبر کردم تا ببینم نتیجه کار چه میشود و هر سری که با من تماس میگرفتند مشخصات و اطلاعات نفرات تیپف را از من میخواستند که من میگفتم که خودتان کنار تیپف هستید چرا از من میپرسید و دیگر دست از سرم بردارید و میخواهم بروم دنبال زندگی ام که بلا فاصله من را به آمریکایی ها فروختند و بعد از چند روز آمریکایی ها با من تماس گرفتند  و گفتند که چرا با سازمان تماس گرفته ای که من به آنها گفتم آنها با من تماس گرفته اند نه من . بعدا هر از چند گاهی به ایمیلم اعلامیه میفرستادند و میخواستند من را دوباره وصل کنند که من حواسم از آنها بیشتر جمع بود ولی باز هم صبر کردم تا ببینم چه میخواهند . یک روز وقتی دیدم که تمام حرفهایشان برای کمک کردن به من کشک و تو خالی است یک ایمیل با لحن تند برایشان نوشتم که من از شما شکایت خواهم کرد که آنها تصمیم گرفتند که از در دیگری وارد شوند و یک خانمی را به اسم الهام بهم معرفی کردند و گفتند که این خانم از آلمان با تو تماس خواهد گرفت و تو هر کمکی که خواستی از او بخواه او برایت انجام خواهد داد. این قضیه تقریبا بعد از یک سال اقامتم در ترکیه اتفاق افتاد که مدام در تعقیب و جنگ و گریز با سازمان بودم. سپس آن الهام  با من تماس  گرفت و گفت آی دی یاهو مسنجرت را به شخصی با این آی دی  sar_be_daran_1367  میدهیم  تا او با تو تماس بگیرد و یک مصاحبه ای با یک رادیو که در سوئد است برایت ترتیب دهد تا بعد از  آن ما به تو مبلغی را بدهیم و کمکهایمان را به تو شروع کنیم بعد از چند بار من با این آقا که خود را علی معرفی میکرد چت کردم او به من گفت که تو فقط به نفع سازمان موضع گیری کن و بر ضد انجمن روشنا و شخصی به نام پرهیزگاری و شخص دیگری به نام مهرجو صحبت کن و چون این مصاحبه از طریق یاهو مسنجر است همزمان ما با الهام در اطاق کنفرانس خواهیم بود و به تو خواهیم گفت که چه بگو و ما بعد از آن تو را بلافاصله از ترکیه خارج میکنیم و به آلمان و یا سوئد می آوریم  سپس من را به رادیو همصدا که در سوئد است و مسئول آن شخصی به نام آقای آرش شاه تیموری است وصل کرد و قرار شد که یک مصاحبه ۲ جلسه ای با آن رادیو داشته باشم و من چون در آن موقع در ترکیه در بدترین شرایط قرار گرفته بودم و هیچ پشت و پناه و کمکی نداشتم مجبور شدم آن پیشنهادها را قبول کنم تا بلکه بتوانم از آن وضعیت در ترکیه بیرون بیایم و به یک کشور دیگر بروم و بتوانم حداقل مدتی راحت زندگی کنم . آخر اگر آهن بود تحت آن همه فشارها خم میشد و من دیگر صبر و تحملم واقعا تمام شده بود و سازمان من را به نقطه انزجار و تنفر از همه چیز رسانده بود. در آن موقع دوباره تمام آن چیزهایی را که به من دیکته میشد را در آن  مصاحبه های رادیویی باز گو کردم که وقتی آن دو جلسه مصاحبه تمام شد  آنها هم کم کم ناپدید شدند و بعد از آن نه خبری از کمکهای مادی و پول بود و نه خبری از آلمان و سوئد که باز هم سازمان با من یک بازی کثیف دیگر را انجام داد که من در جواب میگویم باشد آقای رجوی فکر میکنی که خیلی زرنگ هستی ولی باور کن که از همه ضعیف تر هستی چون من بدون هیچ کمکی و تک و تنها با وجود آن همه توطئه هایت الان دارم در کشور کانادا آزادانه زندگی میکنم و تو با آن همه کمکهای اهدایی ات از سید الرئیس (صدام حسین) هنوز اندر خم یک کوچه هستی و مشغول سرکوب و از بین بردن ناراضی هایت هستی . بعد از حدود دو ماه از مصاحبه ام با رادیو همصدا شخصی با نام امیر با من تماس گرفت و گفت که سازمان ۱۰۰۰ دلار برایت فرستاده و میخواهد کمکت کند و من تا این پولها را برایت بیاورم تو فقط یک مصاحبه کوتاه با یک رادیو از آلمان به نام مولتی کولتی انجام بده و فقط در مورد انفجار لوله آب اشرف موضع گیری کن و من بلافاصله دوباره به تو زنگ میزنم و پول را برایت میاورم که من کوتاه به او قضیه را توضیح دادم و گفتم که چقدر سازمان به من دروغ گفته است و او بلافاصله به من گفت این شماره من در ترکیه است و رو حرف من حساب کن و من باز هم چون هنوز تحت تاثیر فرقه قرار داشتم و از طرفی هنوز دچار مشکلات روحی و مادی و اقامتی بودم به ناچار آن را قبول کردم و یک مصاحبه با آن رادیو انجام دادم که بلافاصله وقتی با امیر تماس گرفتم او دیگر هرگز جواب نداد و  حتی دیگر شماره ای با آن مشخصات در شبکه وجود نداشت. در ضمن ناگفته نماند فرد دیگری که خودش را سرنگونی معرفی میکرد و در یاهو از آی دی sarneguni استفاده میکرد میگفت که از طرف شورای ملی مقاومت است و میخواهد به من کمک مادی کند و بازای ساختن یک وب لاگ به نفع سازمان مبلغ خوبی خواهد داد که بعدا وقتی آن وب لاگ را از سر ناچاری درست کردم از او هم دیگر خبری نشد . البته من با یاری خدا هیچ وقت در ترکیه وا نماندم و خداوند هر سری یک آدم خوب را سر راهم قرار میداد و از لحاظ جا و مکان و خوراک و کار اگر چه نا مناسب بود ولی هیچ وقت کم نیاوردم .ولی بحث بر سر این است که چقدر این سازمان نامرد است و بویی از انسانیت نبرده است که به هر طریقی میخواهد از وضعیت نامناسب یک فرد استفاده کند و کلاه برداری نماید و از آدمها به هر طریقی سو استفاده کند و آنقدر بر ضد انسانیت پیش رفته که به استخوانها و بقایای از دنیا رفتگان هم رحم نمیکند و از آنها برای رسیدن به اهداف شومش سوء استفاده میکند . تمام هدف سازمان این بود که به هر نحوی که شده من را از رفتن به سمت زندگی باز دارد و من را به هر طریقی که شده به باتلاق مناسبات جهنمی اش ببرد و حاضر بود تا هر بهایی را پرداخت کند تا من از ترکیه خارج نشوم و به ایران و یا به عراق برگردم ولی من اکنون در کانادا هستم. سازمان آنقدر بی چشم و رو است که به این کارها هم بسنده نکرده و وقتی دید که النهایه من نه تنها از پا نیفتادم بلکه از همیشه قوی تر هستم رو به یک ترفنده دیگری آورد و با فرستادن و نزدیک کردن یک خانمی به اسم دریا که فاطمه انصاری نام داشت و از طریق شخصی به اسم محسن نادری نژاد که یکی از رابطین مجاهدین است و در شهر اورگان آمریکا  اقامت دارد تغذیه میشد اقدام کرد که به هر طریقی که شده من را به دام بیاندازد. ابتدا آن دختر را از طریق فردی به اسم توحید کریم زاده و محمد نبویان به بهانه این که یک دختر است و یک پناهنده است و سالها است که در ترکیه گیر کرده است و پولهایش را خورده اند دل من را بدست آورد و خواست در من نفوذ کند و در زندگی ام اختلال ایجاد کند ، ابتدا نقطه ضعف من که خوش قلبی ام است را  پیدا کرد و با گریه و زاری بر من تأثیر گذاشت و سپس من تصمیم گرفتم که به هر طریقی که شده با وجود تمام مشکلاتم او را کمک کنم و با خودم به هر کجا که رفتم ببرم تا او هم نجات پیدا کند ولی وقتی هر چه جلو تر میرفتیم من به او بیشتر مشکوک میشدم تا جایی که وقتی جلو تر رفتیم من از طریق یکی از دوستان که بعدا با او آشنا شدم فهمیدم که او مزدور مجاهدین است و دارد برای پول کار میکند و فقط قصد دارد که برنامه هایم را به هم بزند تا من نتوانم از ترکیه خارج شوم و وقتی که کاملا این قضایا را متوجه شده بودم دیگر کار از کار گذشته بود و من او را به عنوان دوستم زیر کیس پناهندگی خود برده بودم و دیگر نمیتوانستم انصراف دهم چون در آن صورت باید مدت بیشتری را در ترکیه میماندم و پروسه ام دوباره از ابتدا طی میشد و به هر طریقی که بود با تمام شگردهایش مبارزه کردم تا اینکه برنامه خروجم به تاخیر نیافتد و حتی در آخرین لحظات وقتی میخواستیم از فرودگاه خارج شویم او خروجی اش را با طرح قبلی پرداخت نکرده بود تا او نتواند از ترکیه خارج شود تا من هم به بهانه او گیر کنم  که این بار هم خدا به کمک من آمد و به من اجازه خروج دادند و او در ترکیه ماند ولی با یک روز تاخیر او به کانادا آمد و در اینجا شروع کرد به انجام مرحله بعدی ماموریتش و بلافاصله ۲ روز بعد از ورودش به کانادا شروع کرد به یک صحنه سازی که من او را کتک زده ام با یک ترفندی که خاص سازمان است سر مسئولین "ول کام هاوس" را کلاه گذاشت که مسئولین این صحنه ساختگی را به پلیس گزارش کردند و پلیس من را به مدت ۲۴ ساعت بازداشت کرد و بعد که فهمید من بی گناه هستم من را آزاد کردند و بدین ترتیب این بار هم نقشه شوم سازمان برای خراب کردن زندگی ام به گل نشست و من الان سالم سر حال دارم زندگی ام را میکنم که به امید پروردگار زمانی که در یک دادگاه صالحه حاضر شوم تمام این زجر نامه ام را برای تمام مردم باز گو خواهم کرد تا به  ماهیت ضد انسانی فرقه ها پی ببرند


 
در پایان یک سوال دیگر هم از سازمان دارم و آن این است که: جواب پدر و مادر صادق را که کشتید چه خواهید داد؟ چرا عبد القادر پاکستانی را سر مرز از پشت زدید و او را کشتید؟ امین را که آنقدر در پذیرش شکنجه کردید که به فاصله چند ماه تمام موهایش سفید شد  و از فرط فشار باد کرده بود، با او چکار کردید؟ حسام را که به نقطه دیوانگی رساندید و از او بزور دست نوشته گرفتید که پاسدار است و یک مرتبه ناپدید شد، با او چه کار کردید؟ رسول را که در ورودی آنقدر نگاه داشته بودید تا چشمانش به کلی کم سو شده بود، او را چه کردید؟

 

در رابطه با پخش برنامه سرا پا جعلی و ساختگی و دروغی پرونده که به اینجانب اختصاص داده شده است و از طریق سایت ایران افشاگر پخش شده است میخواستم به اطلاع برسانم که اگر چه این لجن پراکنیها توسط فرقه رجوی تکراری و بی مزه و مشمئز کننده شده است و دیگر کسی حتی اسیران در بند ذهنی و فیزیکی فرقه نیز به این گونه خزعبلات اهمیت و اعتنایی نمیدهند ولی لازم دانستم که چند نکته را به این دوستان فریب خورده در سایت مربوطه برسانم که هر چه سریعتر به خود بیایید و از کسانی مانند من که به حقایق رسیده اند و شروع به افشا گری جنایات فرقه رجوی کرده اند حمایت نمایند و خود را از چنگال خون آشام فرقه و رجوی رها سازند و به واقعیت برسند که حقیقت چیزی جز پیوستن به مردم و جامعه و در خط مردم و به روز زندگی کردن نیست. قسم میخورم که اگر روزی پایش بیافتد رجوی شماها را هم قربانی خواهد کرد چرا که این موجود فریب خورده توسط شیطان کاری جز خون ریزی و فریب کاری از دستش بر نمیاید.  پس شماها هم تجربه این برادر حقیر را دریابید و هر چه زودتر به خط و راه مردم بیایید و خود را نجات دهید و تا دیر نشده دستتان را از جنایات رجوی بشویید. به امید آزادی تمام اسیران در زنجیر در فرقه رجوی همگی تان را به خداوند بزرگ میسپارم.

 

کیوان رادبین، کانادا

 

 

 

 

1