فارسی :: عربی :: English

ss
sss
  تازه ها ::  پیشین :: گالری :: دیگران ::آدرس ها :: در باره ما
  تازه ها

"به خانواده سحر بپیوندید"

-----------------------------------

 

مجله عراقی

المنهال  شماره  35

ذي القعدة 1429    نوامبر 2008

 

جلد مجله

 

 

 

صفحه 6

 

_  جنایت کاران سازمان تروریستی خلق چه زمانی دادگاهی میشوند؟

 

-----------------------------------

 

گفتگوی چهارم با خانم بتول سلطانی:

ناگفته هائی از قلعه ای به نام اشرف

 

بنیاد خانواده سحر: به همه هموطنان دور از وطن سلام می کنیم. همچنین درود فراوان خود را به ایرانیان داخل وطن عزیزمان تقدیم می کنیم و از اعماق وجود آرزو می کنیم همگی روزی در ایران جمع شویم و زندگی توام با شادی و نشات را با هم آغاز نمائیم. همچنین به خانم سلطانی نیز عرض ادب و سلام مجدد می کنیم.

           

خانم بتول سلطانی: من هم به شما و تمامی ایرانیان داخل و خارج وطن سلام می کنم.

 

بنیاد خانواده سحر: خانم سلطانی، اگر موافق باشید می خواهیم دوباره به اشرف برگردیم. همان جائی که شما به سختی از آنجا فرار کردید. می خواهیم برای مخاطبان ما بگوئید چه مناسباتی درون سازمان باعث شد که شما اقدام به فرار کنید. اصلا مناسبات درونی سازمان، از کی و کجا شروع شد؟

خانم بتول سلطانی: من در اصل دو دهه توی سازمان بودم و خیلی خوب مناسبات درونی سازمان را درک میکنم. در شروع سال 1366 که من وارد این سازمان شدم در واقع بهترین خانه ها و هتل های مسکونی را سازمان به خانواده ها اختصاص داده بود. توی آن مقطع سازمان تمام انرژی اش را به  طرف جذب افراد و نفرات و تمام مخالفین از ایران و جهان سمت و سو داده بود. مقطعی بود که مسعود رجوی از فرانسه به همراه مریم رجوی با یک فاصله زمانی اینها به عراق آمده بودند و یک تلاطم و تنشی در میان هواداران خارج کشور بود. آن موقع رجوی در اوج خَرمَردرِندی اش داشت افراد را چه از داخل کشور و یا کشورهای اروپایی از زندگی عادی شان خارج می کرد و جذب می کرد و توی قرارگاه و توی این وادی می انداخت. به هر نحو که شده یعنی اینها هر شگردی را بکار می گرفتند برای اینکه این افراد را بکشانند و به عراق بیاورند. مثل اینکه بطور سازماندهی شده، قاچاقچی بفرستند پول بدهند به این قاچاقچی. نفر بفرستند سراغ این نفرات و از زندگی خانوادگی و عواطفشان جدا کنند و داخل سازمان بکشانند. یک بخش کارش این بود.

 

یک بخش دیگر کار آن موقع، تاسیس ارتش آزادی بخش بود و زدوبندهایی که با دولت عراق داشت و ملاقات هایی که با نمایندگان و وزرای دولت عراق کرده بود و بعد هم با خود صدام برای گرفتن سلاح و قرارگاه و تعلیم آموزش این نفرات. که آن موقع تاکید کرده بود روی تاسیس ارتش آزادی بخش ملی تحت همین عنوان و تند تند تیم و نفر می فرستاد. آن موقع به ارگان های نظامی عراق برای دادن اطلاعات از ایران و عاملی که می توانست عراق را در حمله به ایران موفق بکند و یا عواملی از سازمان که به همراه اینها می آمدند داخل ایران و در عملیات ها شرکت می کردند. آن موقع به اصطلاح به این عملیات عملیات گردانی می گفتند. در آن مقطع سازمان دنبال این کارها بود. هر روزی هم که بلند می شدی یک حادثه و یا یک بحران و ماجرایی وجود داشت. به این ترتیب سر هواداراهای خودش را گرم می کرد.  

 

همین طور گذشت تا اینکه گفتند لباس ارتش آزادی بخش و نمی دانم یونیفورم و پوتین نظامی و بعد رزم انفرادی یعنی هر کی می آمد و در این گودال می افتاد، همینطوری تا ته می رفت. به دنبال این بود که در سال 1368 مجددا بعد از مرحله اول انقلاب ایدئولوژیک که در سال 1364 اتفاق افتاده و مسئله طلاق را مطرح کرده و گفته بود که هر کس به نوعی باید از همسرش بگذرد. در سال 68 سازمان آمد و یک فیل جدید هوا کرد و گفت جواب نداده و باید انقلاب واقعی صورت بگیرد. یعنی باید طلاق الی الابد، طلاق علی الدوام و آن دفعه طلاق ها درست نبوده و این مرتبه باید واقعی باشد و به هیچ عنوان بازگشتی نیست و هر کس می خواهد وارد این سازمان بشود، باید طلاق بدهد. ما از این به بعد، این طلاق ها را یک شرط قرار می دهیم که آیا فرد حاضر هست که زن و یا شوهر را برای همیشه طلاق بدهد و در این صورت ما افراد را در مناسبات خودمان راه می دهیم.  

 

کسانی هم که هستند در مسیر یک گردباد قرار می گیرند اسم این انقلاب را هم گذاشتند انقلاب گردباد و یک صافی که هر کس ماند باید پای این موضوع بیاید و به این ترتیب نشست های انقلاب شروع شد و مسعود و مریم خودشان گرداننده این نشست ها بودند. به این ترتیب سری به سری افراد را می بردند و در یک فضای جوسازی شده و ساختگی و در یک فضای چشم و هم چشمی و القایی قرار می دادند و با احساسات و عواطف افراد به یک صورتی بازی می کردند، که این فرد تحت تاسیس احساسات خودش قرار می گرفت و می گفت که من اصلا زن نمی خواهم. آن دیگری می گفت من اصلا شوهر نمی خواهم. ما اصلا طلاق می دهیم، حلقه ها را در می آوریم. چنین فضایی را ایجاد کردند و افراد می آمدند و از یکدیگر جدا می شدند و به این ترتیب زن و شوهرها را از هم طلاق دادند. این افراد را می گرفتند پانسیون می کردند. کسی که به نسبت فرا خوانده می شد، سری به سری می گویم. مثلا من هفت سری اش را یادم است من سری هفتم بودم. آخرین سری بود که همه افراد سازمان انقلاب کرده بودند و طلاق گرفته بودند.

 

سری به سری همه را می بردند. از دقیقه ای که افراد را صدا می کردند همه دلهره داشتند، مبنی بر اینکه الان می خواهد چه اتفاقی بیفتد بعد نفر را صدا می کردند و او می رفت تمام مسئولیت های سازمانی اش را تحویل می داد و می رفت پانسیون می شد و دل شکسته می شد. بعد می دیدند مریم و مسعود می آمدند کف می زنند و هورا می کشند و بعد یک فضایی که حالا شما باید چی بدهید و  اینکه چی قایم کردید و هی فشار می آوردند و آخرش به این منتهی می شد که باید طلاق می دادند. بعد طرف باید می نوشت چه میزان وابستگی دارد و چه مشکلاتی دارد و ذهنیت هایش چیست و بعد پشت سر هم نشست و نشست تا اینکه باید بصورت ایدئولوژیک ازدواج را در ذهنت طلاق بدهی و به این ترتیب اسم اش را گذاشتند یک سرفصل و افراد را به خاطر اینکه هر چه بیشتر و بهتر ذهن و عواطف و احساسات و ... را در مهار خودشان داشته باشند این کارها را کردند. در قدم بعدی نوبت رسید به قیچی کردن عواطف بعدی، یعنی بچه ها.

 

که من یادم است با فرصت طلبی گفتند زمان جنگ است و ما نمی توانیم بچه نگه داریم و به این ترتیب با یک شانتاژ دیگر، بچه ها را هم از خانواده ها جدا کردند و به این ترتیب یک طرح خائنانه ای بود که به این صورت انجام گرفت و حتی خودشان گفتند این بهانه خوبی است تا از دست بچه ها خلاص شویم. و بحث تا اینجا پیش رفت و مطرح شد. و به این ترتیب بچه ها را هم از خانواده ها جدا کردند و هدف شان این بود که افراد به صورت هر چه تمام وقت تر و حرفه ای تر بمانند و مسعود در اوج شیادی محاسبه کرده بود در شرایطی که بچه ها باشند چه انرژی کلانی توسط این بچه ها گرفته می شود. حتی این را هم پذیرفتند که یک تعدادی هم بریدند و رفتند، ببرند و بروند. در عوض افرادی خواهند داشت که به صورت کاملا حرفه ای و تمام وقت، گوش به فرمان و با تمام وجود در اختیار رهبری سازمان هستند. مثلا می گفتند یکی از اینها به ده نفر می ارزد که می گوید می خواهد ماهی یک بار بچه اش را ببیند. به این ترتیب بچه ها هم از خانواده ها جدا شدند و فرستادند به جاهایی که خودشان می دانستند. مثلا در مورد خود من پسرم را به یک کشور و دخترم را به کشور دیگر فرستادند. هیچ ارتباطی بین ما نبود و حتی من نمی توانستم بپرسم، این بچه کجاست.  

 

حتی ممکن نبود به طور سربسته بگویم، بچه ام کجاست. اما به صورت زهر مار این را از زبان من بیرون می کشیدند که چرا تو چنین چیزی را گفته ای و چنین سوالی را مطرح کرده ای. پشت این سوال یک نشست و یک برخورد و بالاخره روی این مسئله برخورد و توبیخ می کردند. به این خاطر که مثلا یکی گفته، بچه من کجاست. یعنی یک طوری این مسیر به دام کشیدن و به ذهن گرفتن افراد ادامه داشت. مثلا من یادم است دوباره وقتی اینها گفتند انقلاب و بند الف و بند چه و شروع مبارز بودن یک نفر با بند انقلاب و طلاق شروع شد. اول انقلاب و طلاق بعد بچه هایت را باید می دادی بعد جدایی از بچه، جدایی از خانواده.

 

بعد جلوتر آمدند و شاخص تعیین کردند. شاخص کی است. مثلا مریم. زنی که برای مسعود از شوهرش جدا شده است و طلاق گرفته و با مسعود ازدواج کرده و ازدواج به اصطلاح عقیدتی کرده و همه وجودش مسعود شده است. بعد توی یک طرح خائنانه دیگر آمد و گفت که من از همه مسئولیت های سازمانی ام کنار می کشم. مسعود هم آمد و این را یک بند کرد و فصلی که گفت من از مسئولیت های سازمانی کنار می کشم و مریم مسئول اول می شود. انتخاب به عنوان مسئول اول کسی که پاکبازی اش و درجه حل شدنش و وصل به مسعود چقدر زیاده و این را قرار دادند شاخص و گفتند هر کس این را انتخاب کند. باز یک بساط توی سازمان راه افتاد از کسانی که نیامدند توی این داستان که مثلا مریم را قبول ندارند، که به آنها می گفتند: شما زن ستیز هستید و شما باید انقلاب کنید و شما باید فلان کنید. یعنی باز همین طور مرحله به مرحله اینها با افراد درگیر هستند، برای به دست آوردن ذهن، قلب و تسخیر حتی روح افراد یعنی در خواب و بیداری تلاش می شد، این افراد را تحت کنترل خودشان بگیرند. بعد مسعود آمد از تمام مسئولیت های تشکیلاتی اش استعفا داد و مریم را طرف خطاب و حساب همه قرار داد و قرار شد همه مریم را به عنوان مسئول اول انتخاب کنند.  

 

در بطن وجودی این داستان یک چیز وجود داشت و آن اینکه مسعود فقط رهبر عقیدتی بشود. یعنی تا اینجا اگر بخواهیم به صورت محوری بگوئیم مناسبات درونی سازمان چه بود، می شود این را به دو بعد تقسیم کرد. یکی بعد استراتژی نظامی سازمان و دیگری بعد تشکیلاتی و ایدئولوژیکی سازمان. یعنی بعد استراتژیکی و نظامی اش خروج ار فرانسه و ورود و انتخاب کشور عراق بود. انتخاب محلی تحت عنوان قرارگاه و آموزش های نظامی و تشکیل ارتش آزادی بخش و توی این مقطع اینها بود و از این طرف انقلاب ایدئولوژیک بود و بحث های آن موقع و سال 67 که من یادم است، به دنبال بحث های عبور از تنگه در عملیات فروغ جاویدان که شکست خوردند، آمدند جمع بندی کردند و گفتند علت شکست این بود که انقلاب ایدئولوژیک صورت نگرفته و افراد تمام عیار نجنگیدند. آن موقع موضوع بحث های ایدئولوژیک این بود. که به دنبال همین آمدند و این فیل را هوا کردند که همه باید طلاق بدهند همه باید از بچه هایشان جدا بشوند و گفتند: عواطف فرد نامشروع است. یعنی تا این حد و به این ترتیب افراد را تحت هژمونی و کنترل ذهنی خودشان قرار دادند.

 

بعد از اینکه مریم مسئول اول شد و مسعود از تمامی مسئولیت های سازمانی اش کنار کشید، در یک مقطعی آمدند گفتند: به خاطر اینکه سازمان در یک منطقه (آن موقع می گفتند ژئوپولتیک منطقه) قرار نگیرد و فضای سرد و یخ زده کشورهای اروپایی را باز کنند (یادم است مقطعی بود که بند ر مطرح شد یعنی ریاست جمهوری) آمدند مریم را به فرانسه فرستادند و این کار را مسعود کرد و در تمام کشورها دفاتری را تحت عنوان دفتر ریاست جمهوری باز کردند. باز یک غوغا و ماجرایی توی سازمان تحت عنوان بند ریاست جمهوری برپا شد. به دنبال این بود که یک سری اقدامات تازه آغاز شد. مثلا تا قبل از این دوره توی سازمان یک سری ترانه ها پخش نمی شد. یا مثلا هیچکس به ترانه های خانم مرضیه گوش نمی داد. هیچکس به منوچهر سخایی گوش نمی داد، ولی اینها با یک تلاش گسترده ای که در کشورهای اروپایی به راه انداختند، یک دفعه دیدیم همه ترانه های تقدسی، خانم مرضیه و مرحوم خانم الهه و هر کس که می آمد طرف اینها و دست دوستی می داد. سازمان شروع کرد به جذب کردن و من یادم هست، آن مقطع صحبت از همبستگی ملی و بعد هم دعوت از گروه های اپوزییسیون بود که زیر چتر ما و زیر هژمونی ما بیایند، که بعد هم یک سری را جمع کردند و بعد شورای ملی مقاومت را دوباره علم کردند و اینکه ما اپوزیسیون دولت ایران هستیم و بعد هم از گروه های سلطنت طلب و نظام شاهنشاهی را هم حاضر شدند به کار بگیرند و بیاورند به اصطلاح زیر چتر همبستگی ملی و از آنها استفاده یا بهتر بگویم سوء استفاده بکنند.

 

بعد همین طور اینها ادامه داشت. به لحاظ تشکیلاتی یادم هست که اینها توی مقطع جنگ تحت عنوان استراتژی ارتش آزادی بخش یک سری تانک و سلاح غنیمت گرفته بودند یا مثلا در جریان حمله به مهران بیشترین سازماندهی اش را سازمان بعهده گرفته و نفر گذاشته بودند و به این طریق مهمات و سلاح غنیمت گرفته بودند و یک سری را هم به واسطه خوش خدمتی هایی که به صدام می کردند دریافت کرده بودند. رجوی دائم می آمد در نشست ها و با کلی پز و افتخار عنوان می کرد، این تعداد تانک از صدام گرفته است یا مثلا من یادم است که بابت عملیات ترور صیاد شیرازی یا عملیات دیگری که سازمان در داخل ایران کرده بود، بابت هر کدام شان انبوهی تسلیحات و جایزه از دولت صدام دریافت می کرد. به این ترتیب عملیات شان را گسترش می دادند و در واقع با دولت بعثی هم پیمان بودند. تا مقطعی که صدام تحت فشار ایران قرار گرفت.

 

-----------------------------------

 

ششمین شماره نشریه اطلاع رسانی بنیاد خانواده سحر در عراق به زبان عربی منتشر و بطور گسترده در سطح این کشور توزیع گردید.

 

نشریه شماره 6 بنیاد خانواده سحر به زبان عربی

 

برای دریافت و آبونمان نشریه عربی بنیاد خانواده سحر با آدرس، ایمیل و یا شماره تلفن های بنیاد در عراق و یا در انگلستان ارتباط برقرار نمائید.

-----------------------------------

 

نامه سرگشاده بنیاد خانواده سحر به  دكتر آلخو ويدال كوادراس روکا، نايب رئيس پارلمان اروپا، در خصوص دیدار نمایندگان پارلمان اروپا از پادگان سازمان مجاهدین خلق در عراق

 

دكتر آلخو ويدال كوادراس روکا

پارلمان اروپا، بروکسل

 

بنیاد خانواده سحر

بغداد، نوامبر- 08

 

گرم ترین سلام های ما و خانواده های اعضای گرفتار در فرقه تروریستی رجوی موسوم به سازمان مجاهدین خلق در عراق را پذیرا باشید.

 

طبق اخبار منعکس شده در منابع و سایت های سازمان مجاهدین خلق، تعدادی از نمایندگان پارلمان اروپا به سرپرستی شما از پادگان این سازمان موسوم به اشرف بازدید نموده و اظهاراتی در خصوص قرارگاه فرقه تروریستی رجوی در عراق داشته اند.

 
بنیاد خانواده سحر که از جداشدگان این سازمان و خانواده های اسرای ذهنی و عینی در پادگان اشرف در عراق تشکیل شده است از این نوع اقدامات به شرطی که یک طرفه و با منظورهای سیاسی انجام نشوند به غایت استقبال نموده و امیدوار است که چنین دیدارهایی استمرار یافته و بتوانند به نجات جان اسرای گرفتار در فرقه و وصل ارتباط آنان با دنیای آزاد، بخصوص با خانواده هایشان که بعضا بیش از دو دهه در انتظار دیدار عزیزان خود هستند گردد.

 

از اظهارات بیان شده بعد از این دیدار توسط شما و سایر نمایندگان که در سایت های سازمان مجاهدین خلق منعکس شده است چنین بر می آید که این دیدار به منظور کشف حقایق در خصوص پادگان فرقه ای سازمان مجاهدین خلق در عراق صورت گرفته است. این اقدام فی النفسه جای تبریک دارد اما آیا نمی بایست در چنین دیداری نمایندگان افرادی که از این سازمان جدا شده و مورد اذیت و آزار آن قرار گرفته اند و یا نمایندگان خانواده های کسانی که در این پادگان محبوس بوده و راه به بیرون ندارند هم حضور می داشتند؟

 

اخیرا در جلسه ای در پارلمان اروپا خانم نسرین ابراهیمی عضو جدا شده سازمان مجاهدین خلق نسبت به خارج کردن رحم زنان و عقیم نمودن آنان در سازمان مربوطه اظهاراتی نمود که بعید است به گوش شما و هیئت همراهتان نرسیده باشد. خانم بتول سلطانی از اعضای جدا شده شورای رهبری سازمان مجاهدین خلق که در بغداد مستقر بوده و یکی از سخنگویان بنیاد ما می باشد نیز اسامی نزدیک به 150 نفر (حدود 10% از زنان سازمان) را لیست کرده است که به همین شکل توسط فرقه رجوی عقیم شده اند. آیا جا نداشت که یک پزشک در هیئت مربوطه جهت معاینه برخی از این زنان نگون بخت حضور میداشت تا حقایق بیشتر روشن میشد؟ لازم به ذکر است که خانم سلطانی در بغداد بارها اعلام آمادگی نموده است تا در هرگونه دیدار از قرارگاه اشرف توسط ناظران بین المللی جهت کشف حقایق شرکت نماید.

 

دیدار شما و هیئت همراه از پادگان اشرف در عراق به دلیل اینکه صرفا یک طرفه و بدون حضور نماینده ای از منتقدین و مخالفین و جداشدگان سازمان مجاهدین خلق انجام گرفت تنها به ابزار تبلیغاتی در دست فرقه برای مغزشویی بیشتر افراد گرفتار در آن تبدیل گشت. فرقه ها به شدت نیازمند کسب مشروعیت برای اعمال غیر انسانی خود هستند و در همین رابطه تلاش میکنند تا از افراد خوش نام برای کسب آبرو برای خویش استفاده  کنند. انتظار ما از سیاستمداران اروپایی این بود که قدری سنجیده تر و منصفانه تر عمل می نمودند. 

 

از جهت اطلاع شما لازم به ذکر است که پادگانی که سازمان مجاهدین خلق اخیرا آنرا "شهر اشرف" می نامد دارای خصوصیات زیر است:

 

1.       فاقد هرگونه خانواده و فرزند است. کودک در آن به هیچ وجود ندارد. زن و مرد در دو طرف این به اصطلاح شهر به صورت مجزا زندگی میکنند و هیچگونه معاشرت و ارتباطی با یکدیگر ندارند. یعنی آپارتاید جنسی به شدت در آن اعمال میگردد. حتی پمپ بنزین های آنهم زنانه و مردانه هستند.

2.       افراد این پادگان فقط حق دارند عاشق مسعود رجوی رهبر عقیدتی فرقه باشند. هرگونه عشق و عواطف دیگر ممنوع بوده و مترادف با ارتکاب به گناه است.  

3.       افراد می بایست اعضای خانواده خود را دشمنان اصلی خود تلقی نموده و از آنان بیزار باشند. یاد کردن از همسر و فرزند و پدر و مادر خیانت به فرقه محسوب میشود. این فرقه خانواده را لانه فساد میداند.

4.       افراد مستقر در این پادگان فرقه ای از امکاناتی همچون تلفن، موبایل، پست، رادیو، تلویزیون، اینترنت، ماهواره، روزنامه، مجله، و هرگونه وسیله ارتباط با دنیای بیرون محروم بوده و کمترین اطلاعی از وضعیت دنیای خارج از پادگان ندارند و اخبار صرفا از طریق رسانه های مجاهدین خلق به اطلاع آنان رسانده میشود. جالب است بدانید که سازمان حتی برنامه تلوزیونی خود را برای انسان های به گروگان گرفته شده در پادگان اشرف با تأخیر و سانسور بازپخش مینماید تا مبادا تصاویری که لابلای برنامه ها از فضای زندگی روزمره انسان ها پخش میشود باعث تأثیرگذاری روی آنان گردد.

5.       حق انتقاد به عملکردها و سیاست های رهبر فرقه از تمامی اعضا سلب شده و پیروان این فرقه حتی کوچکترین شک و تردیدی نسبت به خطوط سیاسی و استراتژیکی سازمان نباید داشته باشند.

6.       افراد موظف هستند هر شب در نشست های غیر انسانی موسوم به "عملیات جاری" شرکت کرده و نسبت به تمامی اعمال و تفکرات و حتی خواب شب خود مورد سرزنش و توبیخ قرار بگیرند. در این نشست ها که یکی از غیر اخلاقی ترین شیوه های فشار روانی بر افراد است، دفاع روحی و روانی طبیعی فرد به قدری خورد میشود که در برابر هر خواسته نامعقولی تسلیم گردیده و یارای "نه" گفتن ندارد.

7.       نهایتا اینکه سازمان مجاهدین خلق تحت رهبری مسعود رجوی و همسرش مریم بر اساس تعاریف علمی روانشناسی و جامعه شناسی مدرن یک فرقه کامل العیار است که از روش های مانیپولاسیون ذهنی برای جذب، حفظ و کنترل نیروها استفاده میکند. این سازمان با بکار گیری تکنیک های مغزشویی یک نوع برده داری نوین براه انداخته است که افراد هم به لحاظ ذهنی و هم به لحاظ عینی در آن اسیر هستند. فرقه ها تماما به یک مکان ایزوله ودور افتاده برای اعمال متدهای روانی بر روی افراد خود نیاز دارند که پادگان اشرف در عراق طی بیش از دو دهه ابتدا تحت دیکتاتوری صدام حسین و سپس تحت حفاظت نیروهای آمریکایی این امکان را بخوبی فراهم کرده است. از طرف دیگر محیط ایزوله و قرنطینه ای پادگان اروپایی سازمان مجاهدین خلق موسوم به پادگان مریم در شهرک حومه ای اورسورواز در شمال پاریس برای تئوریزه نمودن متدهای نوین القائات روانی بکار گرفته شده و از آن به عنوان آزمایشگاهی برای تبدل انسان به روبات استفاده میشود.

 

اگر سیاستمداران بازدید کننده از پادگان اشرف در عراق کمترین اطلاعی از عملکرد فرقه ها داشته باشند حتما میدانند با کاری که انجام داده اند به یک فرقه تروریستی مخرب که اعضای آن اولین قربانیان آن محسوب میشوند یاری رسانده اند تا در برابر پیروان خود مشروعیت کسب نموده و بیشتر آنها را تحت کنترل ذهنی و استثمار قرار دهد.

 

ما از تمامی نمایندگان بازدید کننده از پادگان اشرف در عراق مصرانه میخواهیم که رهبران سازمان مجاهدین خلق را در برابر این سؤال اساسی قرار دهند که چرا امکان دیدار آزادانه و بدون واسطه خانواده ها را با عزیزان خود که در پادگان مذکور اسیر هستند فراهم نمی نمایند و به بهانه های مختلف مانع آن میشوند. 

 

با تقدیم احترام

بنیاد خوانده سحر

بغداد، عراق

 

رونوشت به:

هیئت رئیسه و تعدادی از نمایندگان پارلمان اروپا

رسانه های گروهی

-----------------------------------

 

پادگان مریم رجوی (فرانسه – اورسورواز)

از بیرون و از درون

 

تحریریه بنیاد خانواده سحر

نوامبر 2008

 

قرارگاه اروپایی سازمان مجاهدین خلق در نزدیکی شهرک حومه ای اورسورواز Auvers-sur-Oise  در استان سرژی پونتواز  Cergy-Pontoise در کشور فرانسه از زمان پیدایش خود با تأیید دولت وقت فرانسه نقش مقر سرفرماندهی جنگ مسلحانه این سازمان علیه جمهوری اسلامی را به اشکال مختلف ایفا کرده است.

 

به دنبال شکست مرحله اول جنگ چریک شهری سازمان مجاهدین خلق در داخل کشور و فرار رهبران سازمان از ایران، از این پادگان خط اعزام تیمهای تروریستی داده شده و این تیمها از طریق تلفنهای اختصاصی از پاریس در داخل ایران هدایت و کنترل می شدند. این پادگان، محل استقرار فعلی                           خانم مریم رجوی رهبر اجرایی این سازمان می باشد و به همین دلیل در برابر پادگان "اشرف در عراق" به پادگان "مریم در فرانسه" مشهور است.

 

زمانی که در سال 1360 مسعود رجوی به همراه ابوالحسن بنی صدر به فرانسه گریختند این محل که یک خانه ویلایی کوچک و محل زندگی دکتر صالح رجوی (برادر بزرگتر مسعود رجوی) در فرانسه بود به مقر فعالیت های سازمان مجاهدین خلق تبدیل شد. به تدریج و در طول زمان تعدادی از ویلاهای مجاور آن در کنار رودخانه اواز  Oise خریداری و به این محل اضافه گردید و ساختمان های قدیمی خراب و بناهای جدید احداث شد. دیوارهای آن هم روز به روز بالاتر رفت و سیم های خاردار بر فراز آنها پدیدار گشت تا اینکه نهایتا به یک دژ و پادگان نظامی تبدیل گردید. لازم به ذکر است که با توجه به فوج ژاندارمهای فرانسوی مستقر در پیرامون این پادگان که حفاظت آنرا به عهده دارند، این دیوارهای بلند و سیم های خاردار بر فراز آنها نه برای ممانعت از ورود افراد غریبه به داخل آن، بلکه از جهت جلوگیری از فرار افراد اسیر در داخل آن به خارج تعبیه شده اند. خروج نزدیک ترین نیروهای سازمان از این پادگان صرفا با اجازه کتبی بالاترین مسئولین امکان پذیر است. همچنین خروج تک نفره از این پادگان ممنوع بوده و افراد باید به صورت جمعی خارج شوند تا کنترل بیشتری بر کار آنها در خارج از پادگان مربوطه وجود داشته باشد. در داخل این پادگان همچون پادگان اشرف مقررات ویژه فرقه ای حاکم است که هرگونه ارتباط با دنیای بیرون را از هر نظر محدود می نماید.

 

با عزیمت مسعود رجوی به عراق در سال 1365 و تشکیل ارتش آزادیبخش ملی و تأسیس پادگان اشرف در عراق ِ تحت حاکمیت صدام حسین، این پادگان همچنان نقش خود را به عنوان مقر ثانویه برای دادن پشتیبانی به عملیات نظامی سازمان در داخل کشور و اعمال کنترل بر نیروهای خارج از کشور حفظ نمود. پادگان مریم در حاشیه پاریس طی 27 سال گذشته بعنوان ستاد فرماندهی مجاهدین خلق عمل نموده و هم اکنون بمثابه قلعه ای محصور از منظر بیرونی و آزمایشگاهی برای ربات سازی  در درون تشکیلات عمل می نماید. بنابراین این مقر طی پنج سال اقامت مسعود رجوی در فرانسه و همچنین طی 17 سال حضور وی تحت حاکمیت صدام حسین در عراق و حتی بعد از ناپدید شدن او نقش حیاتی در خط نظامی و فرقه ای مجاهدین ایفا نموده است.

 

این مکان به نوعی نقشی که پادگان اشرف در عراق ایفا می کند را در اروپا برای سازمان به عهده دارد. بعد از سقوط دیکتاتوری صدام حسین در عراق نقش این پادگان دو چندان شد.

 

پادگان مریم در فرانسه در عین حالی که تنظیم کننده مناسبات داخلی (درون تشکیلاتی) سازمان است، روابط بیرونی را نیز تنظیم می نماید و مسئولیت تمامی اتفاقاتی که از ناحیه مجاهدین (چه در پادگان اشرف در عراق و در هر نقطه دیگر جهان) به وقوع می پیوندد به عهده این مقر می باشد که خصوصیات آن به صورت محوری عبارتند از:

 

1.   مرکز و ستاد  فرماندهی استراتژی (جنگ مسلحانه) سازمان مجاهدین خلق و بازوی نظامی آن یعنی ارتش آزادیبخش ملی است. این مرکز در طی سه فاز عملیات مسلحانه سازمان مجاهدین خلق همیشه نقش خود را به نوعی ایفاء نموده است.

2.  مرکزی امن برای عناصر تئوریک و ایدئولوگ سازمان مجاهدین خلق است که مسئولیت تبیین متدلوژی فرقه ای را برای کنترل ذهن نیروهای سازمان در عراق و در غرب بعهده دارند.

3.    ظرف سیاسی و ستاد اصلی مجاهدین و  ویترین سیاسی سازمان یعنی شورای ملی مقاومت در خارج از کشور است. این شورا که ابتدا در سال 1360 با اتحاد مسعود رجوی و ابوالحسن بنی صدر رئیس جمهور وقت رژیم تشکیل شد در حال حاضر تماما پوششی بوده و برای ژست ها و فیگورهای دموکراتیک و خنثی کردن وجهه تروریستی سازمان مجاهدین خلق بکار گرفته میشود که رجوی آنرا صرفا بر اساس یک ضرورت سمبلیک و تاکتیکی و نه یک اصل دموکراتیک پذیرفته است. لازم به ذکر است که نگاه سازمان مجاهدین خلق به کار سیاسی همواره در مسیر نظامی و مشروعیت بخشیدن به آن بوده است. مسعود رجوی فی النفسه به کار سیاسی اعتقادی ندارد و تا جایی به آن می پردازد که جاده صاف کن کار نظامی باشد.

4.   ظرف ستاد سازماندهی اجرایی در زمینه های تبلیغی، نیرویی، مالی، ارتباطی، اطلاعاتی و جاسوسی و جنگ روانی سازمان است.  پادگان مریم در حومه پاریس ستاد اصلی مجاهدین خلق برای هدایت ماشین تبلیغاتی است. کار تبلیغات هم البته نهایتا در خدمت کار نظامی و مشروع نمودن ترور می باشد. برنامه های جذب نیرو و اعزام آنان به عراق برای گرفتن آموزش های تروریستی و انجام عملیات در داخل ایران نیز از همین مقر هدایت میشوند. این ستاد همچنین موظف است انجمنهای پوششی برای اخذ کمک های مالی را سازماندهی نماید تا نیروهای فعال در کار مالی اجتماعی سازمان بتوانند در قالب پوشش های جعلی از مردم اخاذی نمایند. مواردی همچون مالی اجتماعی، مالی ویژه، تصاحب ارثیه، بنیادهای خیریه جعلی، انجمن های ساختگی پوششی، و . . . تماما در پادگان مریم برنامه ریزی و سازماندهی میشوند. تخلیه اطلاعاتی و جاسوسی بر روی ایرانیان و جداشدگان و تهدید و ارعاب آنان و براه انداختن جنگ روانی علیه اعضای ناراضی جدا شده و منتقدین و مخالفین تحت عنوان جنگ سیاسی نیز از وظایف همین مقر محسوب میشود.

5.    بعد از اشرف نماد قدرت سازمان در تبلیغات بیرونی و فعالیت های سیاسی و دیپلماتیک است.   

 

بنابراین پادگان مریم در استان سرژی پونتواز در کشور فرانسه مشابه پادگان اشرف در استان دیاله در کشور عراق یک مقر ژئوپلیتیک (تشکیلاتی، نظامی، سیاسی، تبلیغی، نیرویی، مالی، و . . .) از بیرون و یک مقر مانیپولاسیون و کنترل نیروها (ایدئولوژیک) از درون به حساب می آید که هر دو مقر البته تأثیرات مخربی بر محیط خود علاوه بر ساکنین اصلی خود داشته اند.

 

در واقع دو پادگان اشرف و مریم به نوعی لازم و ملزوم یکدیگر بوده و بدون یکی دیگری پایدار نمی ماند. چنانچه هر کدام از این دو به هر دلیل برچیده شود تأثیرات تخریبی خود را بر دیگری خواهد گذاشت. بدون پادگان مریم در فرانسه، استفاده تبلیغی و نیرویی از پادگان اشرف میسر نخواهد بود و بدون پادگان اشرف در عراق، حیات و کار پادگان مریم در اورسوروازفرانسه از موضوعیت خواهد افتاد.

 

توضیحات:

پادگانهای "اشرف" و "مریم" در کشورهای عراق و فرانسه، در حقیقت نامهای همسران اول و سوم مسعود رجوی، خانمها اشرف ربیعی و مریم قجر عضدانلو می باشد.

مسعود رجوی بجز اشرف و مریم، همسر دیگری نیز بنام خانم فیروزه بنی صدر (دختر آقای سید ابوالحسن بنی صدر رئیس جمهور اسبق ایران) داشت که براساس یک تاکتیک (برخلاف ازداواج های تشکیلاتی) انجام گرفته بود. این ازداواج با جدائی آقای بنی صدر از رجوی به طلاق منجر گردید.

لازم به ذکر است که خانم مریم رجوی تنها خانم عضو سازمان مجاهدین خلق است که دارای همسر بوده و اجازه دارد با نام همسرش معرفی گردد. بقیه خانمهایی که عضو فرقه رجوی می باشند در جریان انقلاب طلاق از همسران خود جداشده و حق ندارند با نام همسران خود شناخته شوند.  

 

-----------------------------------

روزنامه المؤتمر

شماره 1685 چهارشنبه 29  اکتبر 2008 میلادی

 

 

ص 12

سازمان "مجاهدين خلق" ايرانی .. از تروريسم نقاب دار به تروريسم آشكار

 

-----------------------------------

 

بخش سوم گفتگوی بنیاد خانواده سحر با خانم بتول سلطانی

 

 بنیاد خانواده سحر: خانم سلطانی با سلام و آرزوی موفقیت برای شما. در جلسه پیش پروسه جدایی شما از سازمان مرور شد. لطفا درباره اولین ملاقات با خانواده تان و مسائل مرتبط با آن و فعالیت تان در بنیاد خانواده سحر توضیح بدهید.

 

خانم بتول سلطانی: از اشرف که خارج شدم، دنیای دیگری بود. امکان آمدن خانواده و ملاقات با آنها فراهم شد. خیلی فضای عجیبی بود. خانواده یک موهبت الهی است. پدر، مادر، برادرها و خواهرها که هر کدام یک دنیا احساس هستند. من متوجه شدم در حق اینها چقدر ناروا تنظیم کرده ام و چقدر از بابت موضوع من اذیت شده اند و حتی متوجه شدم، بابام سکته کرده و این عجیب بود چون اصلا در خانواده ما تا حالا کسی سکته نکرده بود. ولی مثلا پدرم بر اثر سکته فوت کرده و یا مادرم خیلی مریضی متحمل شده و یا وقتی خانواده ام را دیدم فهمیدم چقدر در این سالیان آنها را اذیت کرده ام. من خیلی انگیزه داشتم که در این مسیر کمکی کرده باشم چون می دیدم در سازمان هنوز که هنوز است به چه شیوه هایی حتی با فریب کاری و سوء استفاده از روابط عاطفی، جوانان این مملکت را به دام می اندازند و می برند ناخواسته راه ها و پل های پشت سرشان را خراب می کنند و اگر کسی هم بخواهد از اینها جدا بشود، آینده سوزش می کنند که آینده ای نداشته باشد و این فرد مجبور بشود تا آخر عمرش را در سازمان بماند.

 

من خودم می توانستم بعد از جدایی دنبال یک زندگی خوب و بی دردسر بروم. ولی خودم انگیزه داشتم برای اینکه بمانم و به این بچه ها کمک کنم. چه بچه هایی که هنوز نرفته اند اما ممکن است توی تور سازمان بیفتند. امثال کسانی مثل خودم، که اگر می دانستم سرنوشت و فرجامم این می شود و چه کسانی که واقعا در این پادگان فرقه ای گرفتارند و علیرغم آن خنده ای که دارند و یا پرچمی که تکان می دهند می دانم که در درون شان چه می گذرد و خیلی از آنها خسته اند و خیلی از آنها در رودربایستی و تعارف و یا ترس از مارک خوردن مانده اند و نمی دانند چکار کنند. اسیر و گرفتارند یا حتی کسانی که توانستند خودشان را بیرون بکشند و به جایی برسانند آنها هم مشکلات خاص خودشان را دارند یعنی سازمان در دنیا کاری کرده که اینها را قبول شان نمی کنند. یعنی اینها مثل کوهی هستند که باید پای آن بنشینی و ذره ذره بکنی. من متوجه شدم بنیادی تاسیس شده به نام بنیاد خانواده سحر که من ارتباط گرفتم با این بنیاد و خواستم به آنها کمک کنم و به این ترتیب من عضو این بنیاد شدم و در حال حاضر یکی از سخنگویان آن هستم. در این رابطه فعالیت هایی هم داشتم از جمله در ارتباط با همین بیناد یک سفر به ترکیه داشتم و توانستم در آنجا با افراد جداشده که به لحاظ قانونی و مالی مشکلاتی داشتند ارتباط داشته باشم. که گزیده آن فعالیت هایم در آن مقطع که در ترکیه بودم در سایت ایران اینترلینک منعکس شده است. در آنجا یک سری کارها و مصاحبه هایی را همراه با آقای مسعود خدابنده مبتکر بنیاد خانواده سحر داشتیم. سختی راه را کوبیدیم، برای اینکه راهی برای جداشده های سازمان باز بشود تا بتوانند راهی به جامعه آزاد پیدا بکنند و دنبال زندگی خودشان بروند. سفری هم همراه با آقای مسعود خدابنده به کرکوک و اربیل و سلیمانیه و دهوک داشتیم و دیدارهای متعددی با جداشدگان در این شهرها انجام دادیم که گزارشات آن سفر هم منعکس گردیده اند. بار دوم که اخیرا خود من به شمال عراق مسافرت داشتم برای کمک به همین بچه ها بود. آنجا توانستیم باز ملاقات هایی را با یک سری از همین نمایندگان احزاب کردی و یک سری روزنامه ها و مجامع بین المللی انجام بدهیم تا بتوانیم یک راه و بستری برای کمک به این بچه ها فراهم کنیم. با تعداد خیلی زیادی از آنها ملاقات و صحبت کردم از وضعیت زندگی شان در سلیمانیه و همین طور به اربیل مراجعه داشتیم و از وضعیت زندگی و دردها و رنج هایشان آشنا شدم. و الان هم تمام هم و غمم در این مسیر کمک به این بنیاد است و همین طور کمک به این بچه های جداشده.

 

من می بایستی با همسرم تعیین تکلیف می کردم، وظیفه داشتم به کمکش بروم، نجاتش بدهم. چون به هر حال می دانم او هم با چه انگیزه ای رفت و سرانجامش چه شد.  از خانواده اش کمک گرفتم و در تماس با ایران از آنها دعوت کردم در عراق حاضر شوند. مدتی را منتظر شدم تا اینکه برادر شوهرم و شوهر خواهرش و یکی از بستگان اش به عراق آمدند و با هم به قرارگاه مراجعه کردیم که خود این داستان مراجعه به قرارگاه و برخوردی که از طرف این سازمان صورت گرفت اصلا جای بحث مفصل و جای صحبت جداگانه ای دارد که باید یک بخش جدا به آن اختصاص داد از برخوردی که با ما شد و نحوه تنظیمی که آنجا انجام دادند و سناریویی که طراحی کرده بودند و اصلا صحنه ای که آنجا پیش آوردند که الان من توی این بخش وارد آن نمی شوم.

 

یک بخشی از فعالیت ها و کارهایم هم به حکم انسانی است به خاطر اینکه می دانم سازمان بچه هایم را گروگان گرفته و آنها را در کنترل ذهنی خودش گرفته است. مطلع شدم که ستاره دخترم را به زور به عراق آورده اند. من می دانم دخترم اصلا نمی خواست به عراق بیاید. آنها به خاطر اعمال فشار بر روی من خیلی دوست داشتند قبل از اینکه من TIPF و عراق را ترک کنم ستاره را بیاورند. متاسفانه من با مشکلاتی برخورد کردم و نتوانستم با دخترم ارتباط برقرار کنم و بعد مطلع شدم که دخترم را متقاعد کرده اند که به عراق برای دیدن پدرش بیاید. او را در فروردین امسال برای مدتی به عراق آورده اند و گفته اند همین جا بمان. حتی به او گفته اند مادرت از نظر روانی وضعیت خوبی ندارد و می خواهد شما را به ایران ببرد و یک سری دروغ های دیگر هم به او گفته اند که هر چقدر می شود او را بیشتر در قرارگاه نگاه دارند تا روی ذهن اش کار کنند تا هر کاری آنها می خواهند انجام بدهد. قدم اول اش مصاحبه بر علیه من با مجامع بین المللی و رسانه ها بوده که تا این لحظه دخترم پای این موضوع نیامده و مقاومت کرده است. اما آنقدر او را ترسانده اند که پای تلفن با من نمی آید و حتی وقتی من زنگ می زنم تلفن و موبایلش را قطع می کند و تلفنش را هم روی پیام گیر گذاشته و جواب نمی دهد و به شدت میترسد. یک مدت او را به قرارگاه اشرف بردند تا با پدرش دیدار داشته باشد. حتی می گفتند پدرش خیلی سرد بوده و برخورد بی تفاوتی داشته و وضعیت نرمالی نداشته است. بعد از آن دخترم را برده اند و روی ذهن و روح او به مدت طولانی کار کرده و چیزهایی به او القاء کرده اند که کاملا بهم ریخته است. او را در حال حاضر به هلند برده اند تا روی پسرم میعاد کار کند. پسرم در این رابطه کاملا گیج شده است.

 

پسرم میعاد می گوید که چطور است که من 16 ساله شده ام ولی نمی دانستم خواهر دارم، نمی دانستم پدر دارم و نمی دانستم مادر دارم. حالا نمی دانم چه خبر شده که من دارای پدر شده ام و مستمر از من دعوت می کنند بروم پدرم را در عراق ببینم و حالا خواهر پیدا کرده ام. آن هم در یک کشور اروپایی دیگر. یعنی سازمان تا حالا به او نگفته بود که یک خواهر دارد و یا به خواهرش نگفته بود که او یک برادر دارد. ولی الان که منافع خودشان اقتضاء کرده برای اینکه آنها را در برابر من قرار بدهند، آنها را آورده اند و رویشان کنترل گذاشته اند و یا مثلا دخترم را آورده اند تا روی برادرش کار کند. پسرم مرتب با من چت می کرد اما حالا تلفن و موبایلش را گذاشته روی پیام گیر و پای چت هم نمی آید. یعنی به این ترتیب دارند اینکار را می کنند تا من را از پا در آورند. آنها میخواهند من سکوت کنم و به جداشدگان کمک نکنم. من البته در کنار فعالیت هایم اشاره کردم که سعی میکنم تا بتوانم واقعیت ها را برای بچه ها یم بگویم. آنها خودشان اختیار دارند هر کجا که دوست دارند زندگی کنند، اما من حداقل باید واقعیت ها را به آنها بگویم تا آنچه سازمان دارد توی ذهن آنها می کند را بر ملا کنم. یکی دیگر از کارهایم این است که در آینده به یکی از کشورهای اروپایی بروم تا مسئله را از نظر حقوقی دنبال کنم تا بتوانم با آنها بعد از 17 سال ملاقاتی داشته باشم. پسرم 6 ماهه بود که سازمان او را از من جدا کرد. من 17 سال است آنها را ندیده ام. دلم خیلی برایشان تنگ شده و برای دیدار با آنها لک زده است. ولی چه کنم که الان شرایط این طوری شده است و فرقه تروریستی رجوی از هیچ جنایتی در حق جداشدگان فروگذار نمیکند.

 

-----------------------------------

 

 

بخش دوم گفتگوی بنیاد خانواده سحر با خانم بتول سلطانی

 

 بنیاد خانواده سحر: با سلام و درود خدمت تمامی ایرانیان خارج و داخل کشور و همچنین خدمت شما خانم سلطانی؛ در گفتگوی نخست بحث شما تا آنجا رسید که گفتید: رهبری سازمان مجاهدین خلق، آقای مسعود رجوی با شما چند بار تماس گرفت. لطفا بفرمائید وی در این تماس ها چه می گفت و به دنبال چه چیز بود.

 

خانم بتول سلطانی: من نیز خدمت مردم عزیز ایران مجددا سلام عرض می کنم.

در این تماس ها او گپ می زد و شوخی می کرد و می خواست بفهمد من چرا ناراحت هستم و می خواست بداند مشکلم چیست. من آن موقع درد بی درمانم را نمی گفتم. خیلی ناراحت بودم و خیلی از چیزهای سازمان برای من سوال شده بود که احساس می کردم همه زندگی ام را باخته ام. زندگی ام را تلف کرده ام و ما به دنبال هیچ و پوچ هستیم و حتی می دیدم که او به اصولی که خودش دارد هم پایبند نیست. مثلا ما آن موقع ها خیلی داعیه ضد امپریالیستی داشتیم، در حالی که من می دیدم چگونه در قرارگاه اشرف برای آمریکایی ها فرش قرمز می انداختند و چگونه استقبال با شکوه می شد. از آمریکایی ها تحت عنوان مبارزه با تضاد اصلی که آنان می گفتند در این زمان جمهوری اسلامی است و می گفتند؛ حالا اشکال ندارد برای آن تضاد اصلی ما با فرماندهان آمریکایی پشت میز مذاکره قرار بگیریم. یا مثلا من خیلی وقت ها می گفتم چرا جوانان مردم را بدبخت می کنید و به سازمان می کشانید. چکار می خواهیم، بکنیم؟ چه آینده ای تصویر می کنید چرا بعد از بیست سال رژیم را سرنگون نکرده ایم و اصلا برای چی داریم اینکارها را می کنیم. در عین اینکه من به پوچی رسیده بودم اما این عامل این نبود که بتوانم فرار کنم و یا ترکشان کنم. تا اینکه زمانی که کار کامپیوتری داشتم توی شبکه اختصاصی مژگان(پارسائی) وارد شدم. در واقع رفته بودم شبکه شان را برای شان تعمیر و به اصطلاح خدمات کامپیوتری به آنها بدهم. توی یکی از آن اتاق ها به شبکه اختصاصی مژگان وارد شدم و توی آن یک گزارشی را مژگان تنظیم کرده بود و قرار بود به مریم ارسال کند. من آن را خواندم که در آن دیدم که چه مسائلی را درباره من نوشته بودند. من احساس کردم برای یک لحظه همه چیز بر روی سرم آوار شد و از خودم پرسیدم دلیل آن همه تکریم و احترام و بالا گذاشتن و چیست و این گزارش چیست؟  

 

در آن موقع احساس کردم اینها خیلی دو رو هستند و این کلمه منافق خیلی برازنده شان است.  مثلا چطور می شود اینها پشت سر افراد این طوری می گویند و توی گزارشات خودش هر چی توانسته بود درباره من که عضو شورای رهبری بودم نوشته بود. از جمله اینکه من مشکل بچه دارم، مشکلات اخلاقی دارم و مشکل چه و چه دارم و ... خلاصه این گزارش نوشته شده بود به مریم رجوی و اینکه این وضعیت شورای رهبری است و وضعیت خیلی خطرناکی است و بعد از این بود که من خیلی ناراحت شدم. از باب اینکه خیلی عمر مرا تلف کردند. به دنبال این بودم و تصمیم خودم را گرفتم و خیلی زود هم تصمیم ام را عملی کردم و فردای آن روز وسایلم را جمع کردم و از مقر فرار کردم. کنترل خیلی بالا بود یعنی به انواع مختلف می آمدند و افراد را کنترل می کردند. از جمله مشکلاتی که خود من داشتم اینکه اینها می آمدند می گفتند شما نباید در قرارگاه به صورت تکی تردد کنید. به پائینی ها می گویند که چون در قرارگاه افراد دیگری هم هستند ممکن است شما را بربایند و یا دستگیر کنند. در قرارگاه ممکن است آمریکایی نفوذ داشته باشند، ممکن است رژیم نفوذ داشته باشد. به قول خودشان می گویند نه بعدی ممکن است وجود داشته باشد. که اینها به قول خودشان می گویند اینها مزدور رژیم هستند. من می توانم قسم بخورم که اینها به هیچکس اطمینان ندارند. افراد دائما در حال پائیدن همدیگر هستند. همه در حال پائیدن یکدیگر هستند. من در شورای رهبری بودم و این مسائل را می دانم. یعنی به خاطر اینکه این کارهایشان را بپوشانند و سرپوش روی آن بگذارند می آیند و می گویند ما به خاطر اینکه در قرارگاه امنیت کم شده نمی گذاریم زن ها تکی تردد کنند.

 

این چه سازمانی است که بین یک عضو زن و مرد خودش این همه تفاوت قائل است. این کنترل خاص و ویژه ای بود که دقیقا برای این اعمال می شد که رجوی قسم خورده بود که زن جداشده نداریم. به خاطر اینکه پای این حرف بماند و آن را سفت کند کنترل روی زن ها بیشتر بود و به خاطر همین هم نمی گذاشتند زن ها تردد تکی در قرارگاه داشته باشند. مثلا من اولین تضادی که باید حل می کردم این بود که تک هستم و چطوری باید مسئله تکی بودنم را حل کنم. یک طرحی ریختم توی شروع تاریکی هوا مثلا یک کوله روی صندلی جیپ ام گذاشتم بعد مثلا یک کلاه روی آن گذاشتم و بعد یک روسری روی آن گذاشتم که مثلا این یک خانم است. به این ترتیب از محل ایست بازرسی خودمان خارج شدم. مثلا گفتم همراه دارم که مشغول چرت زدن است یا خواب است و به این ترتیب از محل خارج شدم و تا یکی دو تا خیابان های اطراف قرارگاه را رفتم و بعد ماشین را همان جا گذاشتم و پیاده به سمت ضلع قرارگاه رفتم و به این ترتیب توانستم از زندانی که این همه سال در آن بودم رها شوم.

 

آنچه شنیدید در واقع بخش اول زندگی من بود. دو دهه یا حدود بیست سال از عمرم از لحظه ای که جذب این سازمان شدم تا زمانی که با یک طرح پیچیده از سازمان فرار کردم. من در هنگام فرار قصدم رفتن به تیف یا محل قرارگاه آمریکایی ها نبود. من ابزاری با خودم برداشته بودم مثل انبر دست سیم چین و وسائلی که بتوانم با آن سیم خاردار را پاره کنم و بتوانم با خروج از قرارگاه، در جامعه و در میان مردم محلی بیایم و با استفاده از پوشش و استتار محلی بتوانم توی جامعه بیایم و از این طریق به طوری خودم را به جامعه بیرون و جامعه آزاد برسانم. اما من می دانستم که در مسیر قرارگاه اشرف سگ های گرسنه ای وجود دارند که قبلا بچه هایی که می خواستند جدا بشوند با این سگ ها درگیر شده بودند. ولی من تنها کاری که توانستم بکنم یک مقدار نان و مواد غذایی با خودم برداشتم و گفتم اگر با چنین صحنه ای مواجه شدم همین مواد غذایی را به این حیوان ها می دهم و مسئله حل خواهد شد. وقتی که وارد بیابان های قرارگاه شدم و حرکتم به سمت ضلع شرق بود با چند تا از این سگ های گرسنه مواجه شدم که به خاطر همین نان و مواد غذایی که برای شان پرتاب کردم، اینها حتی با من دوست شدند و همراه من راه افتادند و به نوعی من را اسکورت کردند.

 

ولی موقعی که من رسیدم به سیم خاردارها و داخل کیفم را گشتم متوجه شدم که ابزاری که به دنبال داشتم در تلاش و تکاپویی که با این حیوانات داشتم گم کرده بودم و به خاطر همین ماندم که چکار کنم و چطوری از سیم خاردارها عبور کنم و به خاطر ناچاری طرحم را عوض کردم و تصمیم گرفتم به کمپ تحت کنترل نیروهای آمریکایی وارد بشوم. آمدم به سمت کمپ ولی هر چقدر می خواستم توجه ماموران برج کمپ را به خودم جلب کنم آن دو سرباز واکمن به گوش شان گذاشته بودند و متوجه من نشدند. تا اینکه بالاخره متوجه من شدند و شروع به شلیک هوایی کردند که من بواسطه اینکه تا حد متوسطی زبان انگلیسی بلد بودم به آنها گفتم من خانمی هستم که فرار کرده ام و قصد دارم به شما پناهنده بشوم و نمی خواهم سازمان متوجه بشود و چیزی در این رابطه بداند و به این ترتیب من وارد کمپ نیروهای آمریکایی شدم.

 

در کمپ به شکل های مختلف از طرف سازمان به من رجوع می شد. نامه، پیغام و ... برای من می فرستادند و حتی موبایل هایی که در کمپ به صورت قاچاق نگهداری می کردند اینها را مجبور می کردند که به سراغ من بیایند و از این طریق به من زنگ می زدند و پیگیری می کردند و می خواستند که در ازای اجرای خواست های من هر چه که باشد از جمله رفتن به خارج و کمک مالی به هر اندازه که بخواهم به قرارگاه اشرف باز گردم. بعد از این آنها تلاش گسترده ای روی بچه هایم شروع کردند که چون می دانستند من دنبال بچه هایم هستند به طور خاص خواسته بودند دخترم را به قرارگاه بکشانند و به این ترتیب با استفاده از اهرم دخترم مرا به قرارگاه برگردانند. حتی در این رابطه از طریق سرپرست دخترم در خارج که وقتی کوچک بود پیش آنها بود با من تماس هایی برقرار شد تا بتوانند از این طریق مرا به خروجی و یا تحت کنترل سازمان در قرارگاه در بیاورند. میخواستند بصورت هدایت شده از طریق کنترل سازمان، اگر خواستم به خارج هم بروم، از کانال آنها به خارج بروم. ولی من مطلقا راه ندادم و موافقت با سازمان نکردم. حتی نگذاشتند دخترم یک تماس با من داشته باشد و دخترم را تحت محاصره خودشان در آوردند و به نوعی گروگان گرفتند که هیچ تماسی با من برقرار نکند و خیلی اراجیف درباره من به او گفته بودند و حتی گفته بودند بیا بر علیه مادرت مصاحبه کن. ولی چون او دنبال درس و زندگی شخصی اش بود در این مسیر با آنها جلو نیامده بود.

 

بعد از این من برای مدتی توی TIPF ماندم. آمریکائی ها به من پیشنهاد کار دادند و گفتند می توانی برای ما کار انجام بدهی و لیست های کامپیوتری مربوط به انبار پشتیبانی و خروج و ورود کالا را برای ما انجام بدهی، که من این کار را برای شان انجام می دادم که ساعتی 5/2 دلار در ازای آن به من می دادند که من برای مدتی در آنجا کار کردم. در این حین تماس من با خانواده ام برقرار شد و بارها با خودم فکر می کردم نکند من اشتباه کرده ام و آینده ای در ایران نخواهم داشت و یا اینکه من در سن 40 سالگی در ایران چه کاری را استارت بزنم و سختی های راهی که در پیش داشتم جلوی چشمم می آمد. اینکه در جامعه من می خواهم چکار کنم؟ چه کسی کمک من خواهد کرد؟ و یک لحظاتی داشتم که مایوس می شدم و می گفتم نکند برگردم بهتر باشد. به طور خاص از سوی سازمان هم خیلی پیگیری می شد. می گفتند؛ برگردد به خارج می فرستیم، چک سفید می دهیم، کمک مالی می دهیم، هر طور می خواهی برو زندگی کن و حتی لحظاتی می شد وسوسه می شدم از طریق آنها به جامعه آزاد بروم ولی بعد می گفتم از طریق آنها هیچ راهی به هیچ جا نیست و از طریق آنها به هیچ جامعه آزادی راه پیدا نمی کنم الا به همان فرقه و جای سربسته سازمان.