انتشار: اکبر حسنی   -  چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۶

مسعود رجوی فقط قربانی می خواهد.

اکبر حسنی

همه ده شهریور اشرف رو بخاطر دارن که چه کسانی رو رجوی بکشتن داد، که اگر می بودن در این روزها خیلی حرف ها واسه گفتن داشتند.

صحبت سر نفراتی است که قرار بود در اشرف بمانند، یعنی درست بخوام بگم جا گذاشته بشن که بعد رجوی ملعون فقط یه اسمی بذاره و بعد بگه که "حماسه اشرف"، بعد طبق معمول همیشه نوار رو برگردونه از اول، مثلا گریه و اشک و آه که عجب فرزندان رشیدی بودند. روش نمیشد که بگه گوسفند تشکیلاتی، گرچه با هزاران کلمه دیگه همین معنی رو رسونده بود.

الان دقیقا یادم نیست عدد و رقم نفراتی که باید کشته میشدن، فکر کنم حول و حوش ۲۰۰ نفر کمتر یا کمی بیشتر بودند که رجوی برنامه به کشتن دادنشون را ریخته بود.

قبل از اینکه این نفرات جا گذاشته بشن، مسعود رجوی کلی مغز آدمها رو درباره اهمیت زنده ماندن کادرهای بالا خورد. منظورش حتما زنان بالای شورای رهبری بود یا شاد افرادی مثل شریف، رحمان؛ احمد واقف، سیاوش و غیره. یا نورچشمی هایی مثل مژگان پارسایی که یه اسم و رده بی معنی رو یدک میکشید (جانشین فرمانده ارتش آزادیبخش ملی). حالا خود اون مثلا فرمانده کل چه آش دهنسوزی بود و چه تخم دو زرده ای کرد که این یکی بکنه. انگار حالا این که شده جانشینش قراره معجزه بکنه. یک سری چماقدار دیگه از این قماش همیشه بودن.

بله بعد از سالیان یهو مسعود رجوی حرفش رو عوض کرد، بعد هم گفت ازتون خواهش میکنم که اینقدر اصرار نداشته باشین، نامه به من ندین که جزو یکان آخر باشم که به آلبانی می رویم. این را بگذارین به عهده تشکیلات و مسئولین (از آنجایی که دروغگو کم حافظه میشه یادش میرفت که میگفت اسامی رو کمیساریا میده یا مسئولین نشست می گذاشتن و افراد رو زیر ضرب میگرفتن که چرا برای خروج از عراق عجله دارن).

البته در این مورد جماعت ماشاءالله میکروفون یهو ریختن وسط و جو گیر شدن که نه ما میخوایم جزو یکان آخر باشیم و ما سنگر لیبرتی رو ترک میکنیم. طرف اسم کشتارگاه لیبرتی رو گذاشته بود "سنگر آزادی"

دقیقا یادمه وسط نشست رهبری رفتم بیرون سیگار بکشم دیدم آدم ها دو به دو دارن صحبت میکنن. یکی گفت آخه کی مغز خر خورده که بخواد جزو یکان آخر باشه، مگه نمی دونیم چی به سرشون میاد؟ از داستان اشرف بدتر میشه. یک جوری هم طرف بازار گرمی میکنه که انگار دارن سر و دست میشکنن برای یکان آخر. نه آقا جان اون کسایی که باید از سر راه برداشته بشن باید بمونن مثل ده شهریور در اشرف.

همه بدون استثناء خدا خدا میکردیم که جزو اون سری آخری اسممون در نیاد. دقیقا یادمه یکی از دوستام که اصلا اهل نماز نبود شروع کرد به نماز خواندن و دعا میکرد جزو سری آخر نباشه. روزای نفس گیری بود. البته من شانس آوردم که جزو اون گروه نبودم.

وقتی داشتیم خداحافظی میکردیم همه ما توی نگاهمون صدامون نحوه بغل کردنمون یک دلسوزی و تاسف برای اونایی که مونده بودن موج میزد به طوری که یکی از نفرات که قرار بود سری آخری باشه به شوخی یا جدی گفت بابا بزار اول مارو بکشن بعد عزاداری کنین

ماها از یه بابت خیالمون راحت بود که داریم میریم، از طرفی نگران این نفرات بودیم  که می ماندن. خدا خواست نگهدار این نفرات باشه وگرنه تا جایی که به تصمیم اون ملعون گور به گور شده بود میخواست یک حمام خون دیگه راه بندازه که بله ما راهمون رو با خون باز میکنیم.

همیشه سر این یک جمله رجوی تمام اعصابم بهم میریخت. حرف نود درصد نفرات با مسعود رجوی این بود که آخه مگر از دماغ تو تا حالا خون اومده که به این راحتی درباره جون و خون آدمها حرف میزنی؟

ما که رسیدیم آلبانی بعد از چند روز قیافه های بیشتر نفرات غمزده بود. توی دلمان میگفتیم الان خبر فوری میده که به لیبرتی حمله شده. اون چند روز تا همه نفرات بیان واقعا طاقت فرسا بود. همه بی حوصله بودیم. هر کی به هر کی اعتماد داشت همش بحث نگرانی در خصوص نفرات جا گذاشته شده بود و هر چی فحش بود نثار رجوی و دار و دسته رجوی میشد.

دل تو دلمون نبود تا روز پرواز نفرات آخر. البته تازه شروع شده بود.

مریم رجوی که داشت تیرش به سنگ میخورد شروع کرد دقیقا مثل شوهر ملعونش گرا دادن

برای این که طولانی نشه ادامه رو در قسمت بعد مینویسم

اکبر حسنی اسیر آزاد شده از فرقه رجوی در آلبانی 


Share/Bookmark

فرم ارسال نظر

 نام 
 پست الکترونیک  (اختیاری)
  
نظرات شما پس از تائید، در صورتی که فاقد مطالب توهین آمیز باشد منتشر خواهد شد