انتشار: بهمن اعظمی   -  جمعه ۱۰ آذر ۱۳۹۶

خاطره اي از آمدن خانواده ها به اشرف

بهمن اعظمی

يادم هست وقتی که خانواده ها به اشرف ميامدند و فرزندانشان را صدا ميكردند ما نفرات كه در اشرف اسير اين فرقه بوديم با شنيدن صداي مادر ها و پدر ها بغض گلويمان را ميگرفت ولي جرات كاري نداشتيم.

می خواهم از خودم بگويم كه چه لحظاتي داشتم. من همیشه آرزو داشتم كه اين خانواده ها كه به جلوي در اشرف ميايند مرا هم صدا کنند. با خودم می گفتم که آيا برادرم را ميتوانم بعد از سالها ببينم؟ برادري كه الان 27 سال است او را نديده ام.

همیشه در این فکر بودم و با خودم می گفتم که بگذار ببينم ميتوانم جلوي در اشرف نگهباني بدهم و آنها را ببينم؟ به مسئولم گفتم من را ميتوانيد جلوي در اشرف نگهبان بگذاريد كه گفت نميدانم بايد بروم سوال كنم. در ذهنم ميگفتم بروم و از اينجا راحت بشوم و برادر كوچكم را ببينم و بغلش كنم و ببوسمش.

همیشه در اين فكرها بودم در صورتي كه رهبر فرقه گفته  بود نبايد به خانواده فكر كنيد و این کار گناه كبيره است. اگر به خانواده فکر می کردم می بایست در نشست لحظه خودم را به عنوان یک خطا می گفتم و مؤاخذه می شدم.

ما را مجبور ميكردند تع به خانواده ها توهين كنيم و آنها را با سنگ بزنيم و باور كنيد ديگر از خودم بدم آمده بود. ديگر فكر ميكردم خانواده اي ندارم وعواطفم دارند از بین می روند. ما داريم به خانواده هاي خود سنگ ميزنيم. مگر ميشود؟ بله ميكرديم و اگر هم نميكرديم بايد جواب پس ميداديم. در نشست ها بقدري از خانواده بد ميگفتند و آيه هاي قراني علیه خانواده مياوردند كه ما ها واقعا فكر ميكرديم اين خانوادها بدترین دشمن ما هستند.

ساليان با ما اين كار را كردند. من يادم ميايد براي زدن بنزين به ماشين به جلوی در اشرف رفتم. پيرزني را ديدم که فرياد ميكشد و منتظر فرزندش بود. ميخواستم پيش او بروم و دلداري بدهم ولي مگر جرات اين كار را داشتم؟ تمام چماقداران فرقه دور و اطراف را گرفته بودند. تازه بعد هم كه برگشتم جوابگوي اين موضوع شدم که آنجا چکار می کردم. ولي هيچ موقع چهره پيرزن از يادم نميرود.

گفتم ديگر احساسي مگر در ما مانده بود؟ شده بوديم دشمن خانواده ولي موقعي كه به آلباني آمدم جدا شدم گفتم من الان با خانواده خود تماس بگيرم ديگر ما را تحويل نميگيرند. ولي با كش و قوسهاي فراوان تلفن زدم. تمام عواطفي كه سالها از ذهن ما رفته بود فقط با برداشتن تلفن و صحبت با خانواده و ديدن تصویر اولين نفراز خانواده ام همه آشغالهايي كه رجوي در كله ما فرو كرده بود خشكيد.

خانواده يعني اين، خانواده يعني روح و روان زندگي، رجوي و سرانش بقدري از اين خانواده ها ميترسيدند كه نگو  ونپرس. اين براي ما جوك شده بود چون با آمدن اين خانواده ها تشكيلاتش داشت فرو ميريخت.

انشاءالله طوري بشود كه خانواده ها به اينجا هم بيايند. ديگر فروپاشی اين فرقه رقم خواهد خورد.

بهمن اعظمي نجات یافته از فرقه رجوی در آلبانی  



Share/Bookmark

فرم ارسال نظر

 نام 
 پست الکترونیک  (اختیاری)
  
نظرات شما پس از تائید، در صورتی که فاقد مطالب توهین آمیز باشد منتشر خواهد شد