این شعر را آقای بهزاد علیشاهی برای خانواده های دردمند اعضای گرفتار در فرقه رجوی که ماههاست در خارج از پادگان اشرف به امید دیدار با عزیزانشان مستقر هستند سروده و برای بنیاد خانواده سحر فرستاده اند. ما نیز به نوبه خود از جانب خانواده ها از ایشان تشکر نموده و برایشان آرزوی موفقیت و بهروزی می نمائیم.
سحر نزدیک است
گفته اند صبر سحر نزدیک است
و شنیدیم که فرجام نیست است
حرف باطل و حق تکراری است
باز آخر جای صد تبریک است
فریاد
من پشت در
داد میزنم !!! آی ی ی ی
آی کوتوالان قلعه ی اشرف
صاحبان گوش کر
من مادرم !!! مادر
پاره تنم کجاست ؟
ندید او را و رفت پدر.
ولی برای من ،
زندگی بدون او نمیشود به سر؛
برای همین ایستاده ام
هنوز
اینجا
پشت در
آسمان اشرف
که گفته است ؟
آسمان
همه جا همین رنگ است ؟
اینجا از غبار آسمان نمانده است .
اما چند متر روبه روی ما
پشت این در سیاه
نه غبارهست ؛
نه آسمان و ماه؛!
چرا که آسمان پشت غبار و غبار پشت هراس و دلهره ،
گم شدست .
می ترسم
می ترسم از فاجعه ای که گم شود پشت آن
دلهره ،غبار و ماه و آسمان
در انتظار
یک در آهنی سیاه
روزها داغ
شب ها سرد
***
این گلوی پرفغان و آه
روزها داد
شب ها درد
***
چهره ها زیر آفتاب و ماه
روزها سرخ
شب ها زرد
***
داغ و سرد و داد و درد و سرخ و زرد
انتظار لحظه ها
روز و شب در هراس و در نبرد