رجوی فقط قربانی میخواهد – قسمت سوم

اکبر حسنی

توضیح: این قسمت رو از زبان دوستم مینویسم که هی نخوام تکرار کنم. دوستم گفت:

باور کن مرگ سایه به سایه ما بود. ثانیه به ثانیه سنگینی مرگ رو روی شونه هامون حس میکردیم.

بخوام بگم تا یک سال باید حرف بزنم. بد حالتی بود. خودمون میدیدم که به قول معروف طرف داره کارد تیز میکنه واسه سر بریدن ما و هیچ کاری هم نمیتونیم بکنیم. تحرکات نظامی اونقدر زیاد و مشکوک بود به طوری که سرباز عراقی یک بار گفت ذخیره مهمات ما رو دو برابر کردن (این سرباز مثلا مثبت کار میکرد).

میگفت داستان شما رو برای مادرم تعریف کردم مادرم کلی رجوی رو نفرین میکرد که شماها رو اینطوری گذاشته توی کشتارگاه و معلوم نیست کدام گوری رفته.
سرباز بیچاره میترسید. میگفت اگه حمله کردن سلاح و مهمات فلان جاست من که نمیتونم جلوی اونا رو بگیرم. ما باید اونو دلداری میدادیم.

یک بار دیده بود که خیلی جلوی ایستگاه پلیس نفر هست. از سرباز عراقی سوال میکنن که چه خبره سربازه میگه فرمانده گروهان تمام مرخصی ها رو لغو کرده هر کس هم مرخصی بوده احضارش کردن.

دوستم میگفت سرباز عراقی بهش گفته که مادرم همش داره گریه میکنه نذر کرده اتفاقی برای شما نیفته پیاده بره کربلا. مادرش بهش گفته بود که تو رو خدا میتونی حتی یکی رو نجات بدی نجات بده.

سرباز عراقی گفته بود یک دست لباس اضافه آورده بیا بپوش میبرمت بیرون از اینجا میبرم خونمون بعد وقتی ایرانی ها واسه زیارت اومدن قاطی اونا شو برو پیش مادر و پدرت اونا حتما چشم انتظارن.

اینا در حالی بود که رجوی داشت نقشه کشتن ماها رو میکشید

مریم هی داشت مثل اون شوهر ملعونش گرا میداد. خوب اونقدر که رجوی توی عراق خون ریخته بود عراقی های زخم خورده دنبال انتقام گیری بودند.

ماها هم شده بودیم گوشت قربونی

شب و روز نداشتیم. مثلا وسط ناهار پختن یهو صدای خمپاره میومد که از بالای سر ما عبور میکرد.  دیگه کسی خواب و خوراک نداشت. داشتیم از زور فشار عصبی روانی میشدیم.

همه این فشارها یک طرف، فشار سیستم جهنمی رجوی هم یک طرف. این دیگه خیلی زور داشت. داشتیم می مردیم بازم دست وردار نبودن که چرا با فلانی صحبت میکنی، با فلانی چرا پچ‌پچ میکردی؛ اون مال یک مقر دیگه است چه رابطه‌ای دارین و هزار بهانه بنی اسرائیلی دیگه. حتی نمیگذاشتن راحت به حال خودمون بمیریم هی فشار.

بیدار ماندن های شبانه روزی کم بود این دیگه داشت خفه میکرد. چون هیچ کس خواب راحت نداشت. همش خواب میدیدم دارند ما را سر میبرند، تیر خلاص میزنن، به حدی که یکی یک گوشه مثلا پارک مقر نشسته بود داشت غذا میخورد یک دفعه زد زیر گریه. داشت غذا میخورد و اشک میریخت. کسی نمیتونست ساکتش کنه. دوستم میگفت حال و روز همه یک جور بود.

خیلی از نفرات توجیه شده بودند که دقایق آخر کجا باشند که مثل داستان اشرف زنده بمانند. گرچه همین ها هم امید نداشتن.

دوستم میگفت که تازه اون روزها معنی شکنجه روانی توی تشکیلات رو بهتر فهمیدم.

فرقه از هر چیز برای شکنجه و فشار عصبی استفاده میکرد، خودش "بدون اجازه برداشتن" (به فارسی میشه دزدی. از آنجایی که فرقه معنی هر کلمه رو عوض کرده بود اسم کلمه دزدی رو گذاشته بود بدون اجازه ورداشتن) رو توجیه میکرد به این وسیله ‌با انواع و اقسام بی اعتمادی رو بین نفرات دامن میزد.

در قسمت بعدی کامل توضیح میدم

اکبر حسنی اسیر آزاد شده از فرقه رجوی در آلبانی 

نوشته‌های مرتبط

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.