فارسی :: عربی :: English

ss
sss
  تازه ها ::  پیشین :: گالری :: دیگران ::آدرس ها :: در باره ما
  تازه ها

"به خانواده سحر بپیوندید"

-----------------------------------

ما خسته اگر چه؛ شب ز ما خسته تر است.
تاريکی اگر چه دم به دم بيشتر است.
تاريک ‌ترين زمان هر شب امّا،
دانم که همان لحظه‌ی پيش از سحر است.

-----------------------------------

 

قسمت پنجم مصاحبه با خانم بتول سلطانی در خصوص عملیات انتحاری در سازمان مجاهدین خلق:

حفاظت از اطلاعات در عراق و اروپا با روش عملیات انهدامی و انتحاری

بنیاد خانواده سحر: خانم سلطانی می خواهیم کمی درباره اقدامات انتحاری تدافعی صحبت کنید. بطور مثال وقتی قرار است افرادی به صرف داشتن اطلاعات محرمانه و یا سری خودشان را در موقعیت خودکشی و انهدام قرار بدهند. اینکه اولا این اطلاعات بطور مشخص چه نوعی و مربوط به چه موضوعاتی هستند و در زمان مقرر با چه مکانیزم ها و اهرم هایی این افراد باید خودشان را منهدم کنند صحبت کنید.

خانم بتول سلطانی: اینها بطور کلی به دو دسته تقسیم می شوند. یکی زمان جابجایی ها و انتقال از یک نقطه به نقطه دیگر است که این بیشتر در عراق اتفاق می افتاد. به این معنی که برای شرکت در نشست های مختلف مثلا از قرارگاه اشرف عازم یکی از مقرهای رهبری در عراق بودیم. به همین ترتیب مثلا ممکن بود از عراق برای کاری عازم اروپا و فرانسه می شدیم. یا اینکه در خود اروپا به ضرورت هایی نیاز به جابجایی بود. در همه این موقعیت ها رعایت نکات امنیتی و بخصوص حفاظت و حراست از اطلاعات امر کاملا مهمی تلقی می شد. یکی دیگر زمانی که در یک مکان مستقر هستیم اما ممکن است در معرض حمله و تهاجم از بیرون قرار بگیریم. در این مورد مثلا زمانی که ما در اشرف مستقر هستیم و اتفاقاتی از جمله ورود امریکایی ها به منطقه افتاده این موضوع اهمیت پیدا کرده بود. حالا ممکن بود این تعرض به اشرف از سوی امریکایی ها و بقصد بازرسی صورت بگیرد یا هر انگیزه دیگر از جمله شناسایی و یا اینکه از سوی نیروهای عراقی باشد. هیچ فرقی نمی کرد مهم این بود که محل استقرار ما به شکلی در معرض خطر بیرون واقع شده باشد. یا حتی ممکن بود مثلا در یک تردد دو نفره معمولی و خیلی ساده مورد شک و سوء ظن قرار می گرفتیم و ممکن بود به دستگیری و مشکلات بعدی آن منجر شود. این مورد مثلا بعد از حملات تروریستی 11 سپتامبر خیلی تشدید شد به این دلیل که دست پلیس ضدتروریست در بازدداشت ها و بازجویی ها خیلی بازتر شده بود و ترددهای اعضای سازمان در سطح اروپا خیلی مشکل شده بود.

اینها کلیاتی بود از موقعیت هایی که هر عضو تشکیلاتی به محض احساس خطر باید در وهله اول نسبت به انهدام اطلاعات و در قدم بعدی خودش اقدام کند. حالا روی این موضوع و فاکت های آن بیشتر توضیح می دهم. یک موردش مثلا وقتی است که قرار است اعضای شورای رهبری از یک نقطه مثلا از قرارگاه اشرف برای حضور در نشست های رهبری به قرارگاه پارسیان (محل استقرار مسعود رجوی در عراق قبل از اشغال این کشور به دست نیروهای آمریکایی) بروند. این را بطور مشخص تر از سال 1380 مثال می زنم. خوب همین جابجایی بظاهر ساده در متن خودش کلی اصول و موارد امنیتی دارد که به آنها اشاره می کنم. موضوع هم همین روش انهدام مدارک است که چطوری باید در زمان احساس خطر این اطلاعات را منهدم کنیم. پروسه از این قرار بود که اولا طرح انهدام اطلاعات هر کس توسط افسر عملیات آن جبهه چک می شد. یعنی همه ما یک مسئول انهدام کل داشتیم و بعد در تقسیم بندی نفرات نیز باز یک مسئول چک امنیتی اطلاعات داشتیم. در همین زمان و موردی که تعریف می کنم مسئول و افسر چک این انهدام محسن نیکنامی بود. آن موقع او افسر عملیاتی بود و من به اصطلاح فرمانده او بودم. او از من درباره طرح انهدام اطلاعات شخصی ام سوال کرد. پرسید الان که شما برای نشست رهبری به قرارگاه پارسیان می روید چه طرحی برای انهدام اطلاعات خودتان دارید. خوب من بر اساس توجیهی که قبلا توسط افراد و مسئولین دیگر شده بودم می دانستم که باید در صورت بروز خطر از قوطی حاوی الکل که همراه داشتم استفاده کنم.

درباره اینکه چه نشانه هایی به معنی موقعیت ویژه و احساس خطر هست هم توجیه شده بودم. مثلا به محض شنیدن تیراندازی، احساس تعقیب و محاصره و یا تصادفی که بطور مشخص مشکوک و ساختگی باشد و یا موارد پیش بینی ناشده دیگری که می توانستیم وجود خطر و اتفاق خاصی را در آن حدس بزنیم. من می دانستم در صورت بروز هر یک از آن احتمالات باید بلافاصله مدارک خودم و بقیه افراد شورای رهبری را منهدم کنم. اینکه این نفرات شورای رهبری چطور تردد می کردند خودش یک موضوع دیگری بود. مثلا اینطور نبود که تمام این افراد و حتی در صورتی که مثلا در یک اتوبوس جا می شدند همزمان و با یک وسیله تردد کنند. اینها در گروه ها و دسته های کوچک تقسیم بندی می شدند. برای هر گروه یک وسیله نقلیه مجزا مثلا اتوبوس حاضر می شد و گروه اول سوار می شدند و به طرف مقصد حرکت می کردند. حداقل فاصله زمانی تا حرکت اتوبوس بعدی می توانست طول زمان رسیدن اتوبوس اول به مقصد باشد. این فاصله زمانی ها تابع مقررات و محدودیت های خاصی بود که یکی از اینها همین است که عرض کردم. به این ترتیب مثلا از سفید بودن مسیر تردد تا حدودی اطمینان حاصل می کردند. اتوبوس دوم هم به همین ترتیب حرکت می کرد و بعد به همین منوال هر تعداد وسیله که بودند با همین فاصله زمانی به سوی قرارگاه پارسیان می رفتند. گاه مثلا می شد فاصله بین حرکت دو اتوبوس تا دو ساعت هم طول می کشید، اما به هر حال باید این مقررات مو به مو و کلمه به کلمه اجرا و عملی می شد. خوب این در کلیت کار و نحوه جابجایی بود.

مسئله دیگر مقررات خاصی بود که حاکم بر هر یک از این گروه های اعزامی بود. به این صورت که هر اتوبوس برای خودش یک مسئول انهدام داشت. وظیفه او در واقع منهدم کردن کل اتوبوس و از بین بردن آن به وقت خطر بود. در کنار این مسئول باز هر سه نفر برای خودشان یک مسئول انهدام داشتند. باز وظیفه این مسئول این بود که مدارک سه نفر تحت مسئول خودش را منهدم کند. این فرد بطور طبیعی می داند این مدارک کجا هستند یعنی افراد تحت مسئول اش چگونه این مدارک را پیش خودشان جاسازی کرده اند، برای اینکه به محض احساس خطر و یا اتفاقی برای تحت مسئول اش او یک راست برود مدارک آنها را منهدم کند. البته او پیشتر مسئول این است که اطلاعات و مدارک خودش را منهدم کرده باشد. باز در کنار این تقسیم بندی همه موظف بودیم در صورت احساس خطر و یا پیشامدی برای مسئولین خودمان راسا اقدام به منهدم کردن مدارک بغل دستی خودمان بکنیم. نحوه انهدام این مدارک همانطور که گفتم استفاده از قوطی های الکل بود که همه همراه خودمان داشتیم. تاکیدی که همیشه می شد این بود که شما باید در اولین فرصت اقدام به انهدام این مدارک و بعد هم خودتان بکنید. به نوعی می شود گفت انهدام این مدارک مقدم بر انهدام خودمان بود.

خوب حالا شاید با این همه توضیحات در مورد حفظ کردن این مدارک و اطلاعات شاید برای تان این سوال پیش بیاید که این مدارک واقعا چه چیزهای با اهمیتی است و دانستن و ندانستن اینها برای دیگران تا چه اندازه اهمیت دارد. لازم است اشاره کنم این اطلاعات و مدارک اولا هیچ ربطی به مفاد و محتوای آن کتاب معروف شورای رهبری که قبلا درباره اش توضیح دادم ندارد. محتوای آن کتاب اصلا یادداشت کردنی نبود. ما می بایست در همان جلسات این کتاب را به سرعت می خواندیم و آن را حفظ می کردیم و کاملا بخاطر می سپردیم. احدی هم حق نداشت از روی آن یادداشت بردارد. فقط در همان زمان نشست کتاب توزیع می شد و همه آن را مطالعه می کردیم و به حافظه می سپردیم. پس اصلا محتوای آن کتاب به عنوان اطلاعات و مدارک سری محلی از اعراب نداشت. چون هر چه از آن کتاب می دانستیم در حافظه مان بود و دسترسی به آن برای دیگران مشکل بود. و یا هیچ نوع اطلاعات محرمانه دیگر جزو این مدارک و اطلاعات نبود. شاید تعجب کنید پس این همه حفاظ و حصار امنیتی برای چه بوده است. همه این حفاظت هایی که می شد بخاطر دفترچه های شخصی ای بود که هر فرد پیش خودش داشت و محتوای این دفترچه ها هم به حداقل اطلاعات شخصی و یا احتمالا نت برداری از وقایع و اتفاقات روزانه، نوشتن یک یادداشت کوتاه در موضوع یک کار، اشاره به یک تاریخ مشخص برای یادآوری، یا حتی نوشتن یک آیه از قرآن و یا چیزهایی در همین رابطه و موضوعات محدود می شد.

مثلا پیش آمده بود من یک امضاء داده بودم حالا آمده بودم توی این دفترچه تاریخ و موضوع آن را یادداشت کرده بودم. مثلا رفته بودم فلان نشست و یک جمله و مطلبی را به اختصار یادداشت کرده بودم. هر چند مثلا بیرون آوردن این یادداشت ها از نشست ها در نوع خودش جرم و تخطی تشکیلاتی محسوب می شد و روال اینگونه بود که به محض تمام شدن نشست ها کلیه دفاتر و وسایل شخصی افراد برای خارج شدن از نشست چک می شد. تا آنجائی که یادم است مسئول این کار گیتی بود. حالا گاه می شد می توانستیم یکی دو یادداشت را از زیر دست او به خارج از نشست منتقل کنیم و این در دفترچه های ما مانده بود. همین. می خواهم تاکید کنم  اصلا مفاد این دفترچه ها هیچ ربطی به اطلاعات به مفهوم خاص خودش نداشت. آن اطلاعات محرمانه و کاملا سری که اصلا نوع جابجایی و شیوه های انتقال اش بکلی متفاوت بود و ما هم اصلا چیزی در این خصوص نمی دانستیم. اینطور نبود که مثلا این اطلاعات با اتوبوس و روش های معمولی جابجا بشود.

بنیاد خانواده سحر: در واقع این روش های حفاظتی که دست آخر هم به انهدام فرد و اطلاعات اش می رسد، برای همین دفترچه های شخصی است؟

خانم بتول سلطانی: بله کاملا اینطور بود. همه محتوای این دفترچه ها حداکثر یک نت از یک مطلب بود که گذاشته بودیم توی جیب یا کیف مان و یا مثلا یک شماره تلفن بود که در زمان نیاز از آن استفاده کنیم یا دادن یک امضاء بابت یک تعهد بود. مثلا یادم می آید یک تعهدی از من گرفتند در شورای رهبری که با این آیه شروع می شد، انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا ، من دلم می خواست این آیه را حفظ کنم و با خودم داشته باشم. یا مثلا چکیده یک دیدار و ملاقات که در دو سطر یادداشت کرده بودیم. در واقع آن طرح انهدام مدارک مربوط به همین چیزهای پیش پا افتاده بود. در خارج هم طرح انهدام مدارک را به همین صورت داشتیم. یک مورد هم جابجایی در اروپا یادم می آید که بد نیست اشاره کنم. قرار بود از نشست بیرون برویم و یک سری چیزها همراهم بود که اگر از مناسبات قطع شدم یا مثلا پلیس فرانسه یا انگلیس ما را از هم جدا کرد بتوانیم دوباره با هم تماس بگیریم. در این کاغذها چند تا شماره تلفن بود مربوط به افرادی که در صورت نیاز با آنها تماس بگیریم. حتی از همراه داشتن اینها هم ممانعت می شد. در همان خارج هم اگر قرار بود از نشستی و از نقطه ای به نقطه دیگری منتقل می شدیم هیچ چیزی نباید همراه مان باشد. در ترددها هیچ کتاب و یادداشتی همراه نداشتیم. هیچ مدرکی دال بر وابستگی تشکیلاتی به سازمان مجاهدین و داشتن مدرک و نشانه ای که نشان از داشتن رابطه حتی با همان کسانی که به اتفاق شان به نشست دیگری و جای دیگری می رفتیم نباید همراهمان باشد.

تنها چیزی که ما دنبال خودمان داشتیم مثلا 100 پوند پول بود و بعد هم فقط یک شماره تلفن ضروری و اورژانسی و تمام. تازه این را هم مثلا همراه من می دانست که توی کدام جیب و کجای کیف شخصی ام پنهان کرده ام که در صورت لزوم به دست کسی نیفتد.  فرض کنید اگر مثلا شماره ترانه داوران پیش من بود این را می باید چند نفر دیگر هم می دانستند تا موقع احساس خطر آن را از جیب من در بیاورند و منهدم کنند. برای اینکه همین اندازه پل ارتباط ما با دیگران هم به دست پلیس نیفتد. اینها را موظف بودیم در صورت بروز خطر یا ریز ریز کنیم و بریزیم توی سطل زباله داخل فرودگاه یا قورت بدهیم. در عراق آن شکلی این عملیات انجام می شد و در فرانسه و اروپا هم به همین صورت. تازه به نوعی می خواهم در اروپا اعمال و اجرای این محدودیت ها و روش ها به مراتب شدیدتر بود، به خاطر اینکه ضریب آسیب پذیری و لو رفتن ما بیشتر می شد و در آنجا دیگر یک حکومت و دستگاه امنیتی و استخباراتی مثل صدام را در پشت سر خودمان نداشتیم. از طرف دیگر همانطور که گفتم اقدامات تروریستی القاعده شدت کنترل ها و حساسیت ها را چند برابر کرده بود. برای همین ما باید مراقبت بیشتری از خودمان و اطلاعات و روابط مان با یکدیگر می کردیم. البته اولین و آخرین روش تدافعی در مواجهه با این خطرات همان عملیات خودکشی و انتحاری بود که برای ما تعیین کرده بودند.

بنیاد خانواده سحر: اینها حتما بر اساس زمینه های واقعی شکل می گرفت و امکان اتفاق افتادن داشت.

خانم بتول سلطانی: بله تا حدود زیادی بر اساس زمینه های واقعی و اتفاقاتی که می افتاد، بنا شده بود. مثلا یک نفر به بنام پرویز لطفی از سازمان جدا شده بود. اولا از قبل طرحی برای فرار خودش ریخته بود و بعد رفته بود خودش را به پلیس فرانسه معرفی کرده بود و کلی اطلاعات از مناسبات درونی سازمان داده و اعلام کرده بود مثلا جانش در معرض خطر است و تقاضای پناهندگی و کمک کرده بود. چند روز بعد پرویز دوباره به تشکیلات برگشت و  باز دوباره جدا شد و حالا در سکوت و انفعال زندگی می کند. اما سر همین فرار و معرفی خودش به پلیس مسعود رجوی خیلی عصبانی شده بود. این اتفاق فکر می کنم بین سالهای 72 تا 73 اتفاق افتاد. خیلی برای تشکیلات و مسعود گران تمام شد. من وقتی جمع بندی این اتفاق را در عراق می دیدم معلوم بود رجوی تا چه اندازه عصبانی شده است. در نهایت وقتی بحث بسته می شد تصمیمی گرفته شد که در ادامه این اتفاق منطقی به نظر می رسید. این تصمیمی بود که مدارک شخصی هیچکس نباید در ترددهای خارج کشور پیش خودش باشد. از آن به بعد قرار شد هر کس به اروپا تردد می کند در همان فرودگاه مدارک شخصی از جمله پاسپورت و شناسنامه جعلی اش را تحویل سازمان بدهد. خوب ما هم به این تصمیم حق دادیم و قرار شد از آن به بعد هر کس و از هر رده تشکیلاتی و حتی از بالاترین رده هم که باشد باید موقع ورود به اروپا پاسپورت اش را به نفر سازمان تحویل بدهد.  

-----------------------------------

 

قسمت چهارم مصاحبه با خانم بتول سلطانی در خصوص عملیات انتحاری در سازمان مجاهدین خلق:

 

عملیات انتحاری مقدم بر هر راه حلی برای مشکلات امنیتی سازمان است

 

بنیاد خانواده سحر: خانم سلطانی آیا می شود روی موضوع اطلاعات طبقه بندی شده در سازمان توضیح بدهید و بفرمائید منظور چیست؟ چون به هر حال این یک تعبیر عام است و در هر مناسباتی تعریف خاص خود را دارد.

 

خانم بتول سلطانی: نوع و میزان اطلاعاتی است که هر فرد تشکیلاتی چه در رابطه با هسته خودش، وظایف اش و روابطی که با هسته های دیگر دارد، مربوط می شود. یا بطور مشخص تر مثلا بعضی افراد بودند که بر حسب موقعیت تشکیلاتی که داشتند مثلا از مکان های استقرار رهبری و یا مکان هایی که رهبری به آنجا تردد داشت اطلاع داشتند. البته این نوع اطلاعات طبقه بندی شده به حسب موقعیت تشکیلاتی افراد و تناسبی که با مسئولیت های تشکیلاتی اش دارد متفاوت است و اهمیت این اطلاعات بیشتر مربوط به تمرکز این اطلاعات در یک جا و پیش کسانی است که مثلا حلقه های ارتباطی با دیگران را تشکیل می دهند. مثلا بطور معمول افرادی که برای عملیات مسلحانه وارد ایران می شدند به هر حال دارای یک سری اطلاعات بودند، یا مثلا افرادی که حتی در خارج از قرارگاه اشرف و در اروپا هم بودند، این اطلاعات را داشتند. از این دست که مثلا موقعیت های داخلی قرارگاه پاریس  و قرارگاه اشرف چگونه است. چه کسانی و چه مسئولیت هایی دارند. یا حتی چه کسانی در چه عملیاتی و با چه میزان تلفات حضور داشته اند. یا قرار است چه عملیاتی انجام بشود و در شرف وقوع است. برای همین سازمان تاکید داشت به محض اینکه احساس خطر کردید و احتمال دستگیر شدن را دادید، بلافاصله کپسول سیانورتان را بشکنید.

 

بخصوص پس از وقایع 11 سپتامبر که ترددهای اروپا مرتب چک می شد و دست پلیس ضدتروریسم بازتر شده بود، این امکان که افراد در معرض دستگیری و تخلیه اطلاعات قرار بگیرند، زیاد شده بود. برای همین تاکید شده بود در مواجه با پلیس اینترپل و به محض احساس خطر دست به اقدامات انتحاری بزنیم. این روش و دستور العمل ها بیشتر برای اعضای شورای رهبری بود برای اینکه موقعیت و اطلاعات اینها به نسبت اهمیت زیادتری داشت. به اینها دستور داده شده بود در ترددهای شان بین عراق و اروپا و یا کسانی که در پاریس ساکن بودند بین ترددهای داخل اروپا و فرانسه به محض اینکه احساس خطر کردند دست به کار شوند. یعنی می شود گفت سازمان بسیاری از روش های حفاظتی خودش را در عراق و اروپا را بر این مدار سازماندهی و طراحی می کرد. همه این سیستم های حفاظتی و امنیتی بر پایه اصل خودزنی و انتحار به عنوان اولین گزینه طراحی شده بود. این روش از بسیاری جهات خیلی قابل تعمق و مطالعه است. برای همین هم می بینم در وقایع 17 ژوئن اولین واکنش سازمان در این رابطه اقدام به خودزنی و خودسوزی است. باز هم لازم است تاکید کنم روی این نکته که واقعا جان چریک چقدر در این تشکیلات و تفکر ارزان شده است.

 

بنیاد خانواده سحر: می شود درباره وظایف اعضای شورای رهبری در این رابطه بیشتر توضیح بدهید.

 

خانم بتول سلطانی: اولا اطلاعاتی که اعضای شورای رهبری داشتند، در طبقه بندی که سازمان کرده بود سری تعریف شده بود. اساسا اعضای شورای رهبری به دلیل نزدیکی و ارتباطی که با رهبری و راس تشکیلات داشتند، بطور سیستماتیک وضعیت شان از هر لحاظ حائز اهمیت بود. و این به یک معنی یعنی در هر نقطه و با احساس حداقل خطر بخاطر محفوظاتی که داشتند، باید در استتار کامل می بودند و از طرف دیگر حداکثر مراقبت امنیتی از خود می کردند. نه به صرف اهمیت جان خودشان که به صرف موقعیت تشکیلاتی و اطلاعاتی که داشتند. و به همین دلیل با احساس کمترین خطر می باید اقدام به خودزنی می کردند. دوم اینکه این افراد همیشه یک محافظ و مراقب دائمی دنبال شان بود. به این ترتیب که اگر فرد در زمان مقتضی از انجام عمل خودزنی امتناع کرد، یا فرصت خودزنی پیدا نکرد و یا به هر دلیلی از فرامین تمرد کرد و یا احتمالا قصد دور زدن تشکیلات و فرار را داشت او به صحنه وارد بشود. بعد اینکه هر عضو شورای رهبری باید همیشه طرح انهدام خودش را آماده داشته باشد. حالا اگر با سیانور است، سیانور همراه داشته باشد، اگر اسلحه هم باشد، فرقی نمی کند، باید همیشه با این امکان در حال آمادگی باشد.

 

بعد یک طرح دیگر هم باید داشته باشد و آن طرح انهدام مدارکی که احتمالا در ترددها و جابجایی ها با خودش همراه دارد. اولویت اول برای این افراد انهدام مدارک و بعد انهدام خودشان است. اشاره کردم فرقی نمی کند چطوری، این بسته است به شرایط و امکانات و اینکه چه روشی بهتر و سریع تر جواب می دهد و در عین حال هزینه های جانبی هم نداشته باشد. مثلا در یک دوره سازمان اسلحه کلت نداشت، افراد موظف بودند از قرص های سیانور استفاده کنند. در یک مقطع مثلا تهیه سیانور به دلایلی مشکل و با ریسک همراه بود، در این شرایط افراد موظف بودند از اسلحه کلت استفاده کنند. من در یک دوره جزو کسانی بودم که باید به کلت مسلح بوده و همیشه کلت همراهم بود. این مربوط به زمانی است که من در قرارگاه اشرف بودم. هر وقت قرار بود به بغداد تردد داشته باشیم به کلت مسلح می شدم. به ما آموزش و دستور داده بودند به محض احساس کوچکترین خطری به خودمان شلیک کنیم. تعریف این خطر این بود که اگر مورد حمله قرار می گرفتیم یا احساس می کردیم در معرض حمله هستیم یا حدس می زدیم و نشانه هایی از این خطر می دیدیم که می خواهند دستگیرمان کنند. فرقی نمی کرد. یا مثلا حتی زمانی که برای مدت کوتاهی به انگلستان رفته بودم علیرغم اینکه هنوز عضو شورای رهبری نشده بودم، اما چون دارای اطلاعات دسته بندی از نوع سری بودم از این نوع که مثلا محل اقامت رهبری کجاست، و یا محل هایی که رهبری به آنجاها تردد دارد، کجا است و یا اطلاعاتی در خصوص مقرها و کم و کیف محافظت از آن، حالا ممکن بود حتی در سال یک بار هم رجوی به این مکان ها تردد نمی کرد، اما فرقی نمی کرد.

 

حساسیت روی این اطلاعات به اندازه ای بود که در تقسیم بندی سری ارزیابی و نامگذاری می شد، برای همین ما را در موقعیت های خودزنی قرار می داد. یا مثلا داشتن اطلاعات موازی از همین مراکز و کم و کیف شان در قرارگاه پاریس و یا در خاک فرانسه و احتمالا سایر کشورهای اروپایی به همین سیاق برای شان اهمیت امنیتی و حفاظت شده داشت. مثلا بعضی مواقع بود که این اطلاعات به وضعیت و جابجایی هایی مربوط می شد که مثلا در سطح قرارگاه پاریس یا اشرف صورت می گرفت. گاه مثلا می شد این اطلاعات سری مشمول مرور زمان می شد و اهمیت شان را از دست می دادند و دانستن و ندانستن آنها تاثیری نداشت. فرض قرار بود یک جابجایی صورت بگیرد، مسلما وقتی انجام می شد اهمیت اش را از هر حیث از دست می داد، اما باز فرقی نمی کرد برای تشکیلات،اهمیت شان در حد همان اطلاعات طبقه بندی شده سری می ماند. اما چیزی که قبل از انجام این ضوابط اهمیت داشت حصول اطمینان از ابزارها و امکانات خودکشی بود. این موضوع خیلی برای تشکیلات اهمیت پیدا کرده بود. دلیل اش این بود که در یکی دو مورد قرص های سیانور عمل نکرده بود. برای همین تصمیم گرفته شد علاوه بر قرص سیانور اسلحه کلت هم همراهمان باشد و یا بعد تصمیم گرفته شد یک قرص سیانور اضافه نیز همراه داشته باشیم. که اگر احتمالا اولی عمل نکرد بلافاصله از زاپاس استفاده کنیم. یعنی تا این اندازه روی شیوه های حفاظتی از خودمان که در واقع شیوه های حفاظتی از اطلاعات سازمان بود، حساسیت نشان می دادند. اینها در جایی اجرا و واقع می شد که برای سازمان حکم یک سیاره دیگر را داشت. یعنی به تمام معنی با این فضا بیگانه بود. اما توانسته بود این سیستم فوق العاده پیچیده را اعمال و اجرا بکند. برای همین هم بود که تضمین اجرا و اعمال این روش پیش از اینکه به اهرم های عقلانی متکی باشد، یکسره تضمین خودش را از استقبال همیشگی از مرگ و انتحار و خودزنی می گرفت.

 

بنیاد خانواده سحر: اشاره کردید مواردی از عمل نکردن سیانورها باعث مشکل شده، می توانید در مورد اینکه کجا این سیانورها عمل نکرده بود، توضیح بدهید.

 

خانم بتول سلطانی: تا آنجا که یادم می آید و گزارش آن را خواندم مربوط به زمانی بود که آرش صامتی پور برای انجام عملیات به ایران رفته بود و در حین دستگیری اقدام به شکستن سیانور خود می کند، اما عمل نمی کند و تنها او را به حالت اغماء می برد، که بعد از مدتی دوباره به هوش می آید. این اتفاق پی آمدهایی برای سازمان داشت که خیلی مهم بود. مثل دستگیری مرجان ملک که اول اعلام کردند او شهید شده و رجوی کلی در مقام او تمجید و تعریف و سنگ تمام گذاشت، اما بعد که معلوم شد او نتوانسته خودزنی کند و دستگیر شده و علیه سازمان افشاگری کرد، یک مرتبه همه چیز عوض شد و مرجان ملک شهید تبدیل به مزدور جمهوری اسلامی شد. این خودزنی ها و نوع عملیات تهاجمی برای سازمان تا این اندازه اهمیت داشت که سازمان را در صورت عدم موفقیت به مشکلات زیاد دچار می کرد. یعنی هویت سازمانی و موقعیت یک نفر در سازمان به همین نوع انتحار گره خورده بود.

 

یک نکته ای که لازم است اشاره کنم، اینکه بعد از این اتفاقات این قرص ها و امکانات خودزنی همیشه توسط یک گروه که مسئولیت شان همین بود مرتب چکاب شد تا از سالم بودن آن اطمینان حاصل کنند. این چکاب هم دو نوع بود یکی چکاب دوره ای بود به این معنی که مثلا هر چند ماه یک بار این قرص ها را امتحان می کردند و یکی هم چکاب موردی بود یعنی زمانی که قرار بود یک نفر به عملیات برود دوباره قرص او را چکاب می کردند. اینطور نبود که مثلا به شما سیانور تحویل بدهند، و بعد همه چیز را به شما محول کنند. قرص های سیانور قبل از رفتن به هر ماموریت و یا هر ترددی باید توسط این افراد چکاب می شد. با این حال مثلا در چند مورد این قرص ها عمل نکرده بود که یک موردش را اشاره کردم. در همین راستا مثلا در مقطعی در قرارگاه اشرف قرار گذاشتند برای اعضای شورای رهبری دوتا قرص در نظر بگیرند. این برای زمانی بود که محدودیتی برای استفاده از این وسائل نداشتند. یعنی قبل از ورود امریکایی ها به قرارگاه. چون در آن زمان هم اسلحه کلت و هم قرص های سیانور به وفور یافت می شد. اما با آمدن امریکایی ها و با اعمال کنترل و محدودیت امکان استفاده از این وسایل مثل گذشته نبود. برای همین روش ها تغییر کرد. در سال 1385 قرص های سیانور بکلی از سطح مناسبات، البته لایه هایی که تعریف شده باید مسلح به این قرص ها بودند، جمع آوری شد. اما یک روش ابداعی جایگزین آن کردند به این صورت که تمام اعضای شورای رهبری را بردند زیرکنترل تمام وقت یک تشکیلات دیگر که کارش اعمال چنین محافظت های امنیتی بود. یعنی افرادی که دارای اطلاعات سری و تمام سری بودند، کاملا در کنترل قرار گرفتند که اگر بطور ناگهانی در معرض خطر واقع شدند، امکانات توسط این تشکیلات در اختیار افراد گذاشته می شد، تا خودزنی کنند. یا فرض اگر کلت یا قرص هم نبود از بنزین یا سایر مواد از جمله الکل در اختیارش می گذاشتند، تا استفاده کند.

 

-----------------------------------

 

قسمت سوم مصاحبه با خانم بتول سلطانی در خصوص عملیات انتحاری در سازمان مجاهدین خلق:

 

عملیات انتحاری بدون فرمان تشکیلاتی انجام نمی شود

 

بنیاد خانواده سحر: خانم سلطانی با سلام و درود به شما، لطفا بفرمائید شما برای اولین بار در سازمان از چه زمانی با موضوع عملیات انتحاری آشنا شدید و وجود چنین پدیده ای در سازمان را باور کردید. چه توضیحاتی درباره زمینه های این پدیده در سازمان می دادند و نحوه توجیه و آموزش هایی که در این باره می دانند چگونه بود؟

 

خانم بتول سلطانی: من هم به شما سلام می کنم. اولین مرتبه ای که با واژه عملیات انتحاری مقدس در سازمان آشنا شدم، سال 1366 و زمانی بود که در حال آموزش ایدئولوژیک و سیاسی برای ورود به مناسبات بودم. به طور دقیق تر زمانی که داشتم آموزش های مربوط به تاریخچه سازمان را می دیدم. در حین همین بحث ها صحبت احمد رضایی مطرح شد. به عنوان اولین شهید سازمان و هم به عنوان اولین شهید انتحاری و مقدس سازمان. تاکید روی واژه عمل انتحاری مقدس مال خود سازمان است و با همین تعبیر و ادبیات هم برای ما مطرح می کردند. در تاریخچه بحث روی این بود که احمد در محاصره پلیس قرار می گیرد و اقدام به انفجار نارنجک می کند و خود و تعدادی از افراد ساواک را می کشد. بعد رفتند روی تشریح و مزیت های این اقدام و بحث ضرورت انجام آن و توضیح دادند احمد با این کارش نه تنها خودش را به دست پلیس نداد که حتی از دادن سلاح، اطلاعات و حتی جسم خودش به ساواک خودداری کرد. در ادامه توضیح دادند این یک نمونه از الگوهای سازمان است که ما سعی می کنیم او را در کل مناسبات مان تکثیر کنیم و زمانی که هر یک از ما یک احمد رضایی بشویم آن زمان هر مانعی از پیش روی ما برداشته خواهد شد و ما می توانیم به اهداف تشکیلاتی و سازمانی مان برسیم.

 

خوب با تحلیل ها و توضیحاتی که در این خصوص ارائه می دادند چند چیز برجسته میشد. اول اینکه یک فرد چقدر باید نسبت به آرمان و هدف اش ایمان داشته باشد که حتی اجازه ندهد جسدش هم به دست دشمن بیفتد. دوم اینکه انجام این کار نیاز به شهامت زیادی داشت و به هر حال هر کسی می خواهد کم و بیش به چنین مداری برسد. برای همین هم وقتی این آموزش ها را می دادند هر کس در درون خودش احساس می کرد این آخرین مداری است که یک انسان در جریان مبارزه می تواند به آن دست پیدا بکند. برای همین این آموزش ها برای ما چیز ارزشمندی بود و تلاش می کردیم اینها را خوب فهم و ماده کنیم. مثلا مسعود بارها روی این موضوع برای ما صحبت کرده بود که احمد نه تنها اطلاعات اش را نداد که حتی سلاح و جسم اش را هم از دشمن مضایقه کرد و این ناخواسته در تشدید همان فضای ارزشی و تقدس گرایی خیلی موثر بود. در چنین مقطعی از آموزش ها احمد واقعا شده بود همه چیز سازمان و از هر بابت که می خواستند فاکت و مثال بیاورند حرف از احمد رضایی بود، برای همین هم بیشترین القائات و تاثیرها را از او گرفتیم.

 

بنیاد خانواده سحر: انتخاب رضایی حائز چه فاکتورهای بود که او را الگوسازی می کردند.

 

خانم بتول سلطانی: اشاره کردم او از جهات مختلفی حائز اهمیت بود و بخصوص از این جهت که در برخورد و مقابله با پلیس کاری انجام می دهد که چند پیام مهم به دنبال دارد و آنها را همه یک نفر به اصطلاح ماده و عینی می کند. برای همین روی احمد خیلی تاکید داشتند و او را الگو کرده بودند. شاید هم از این جهت که می دانستند در آینده ممکن است خیلی از خطوط تشکیلاتی را همین عملیات انتحاری پیش ببرد و افراد باید از حالا آمادگی ذهنی، روحی و روانی روی انجام آن داشته باشند. و دیگر اینکه به هر حال برای هر نوع آموزشی لاجرم باید الگو و مدلی در دسترس باشد، من فکر می کنم سر موضوع این بود که سازمان فردی بهتر و شایسته تر از احمد رضایی را نداشت و او بود که می توانست الگوی مناسبی برای فردای سازمان باشد. یک جنبه دیگر از این الگوسازی بر می گشت به توان ذهنی و فکری و فیزیکی او. اینکه به هر حال او در عین اکتیو بودن و توان درگیر شدن در نبردها، به لحاظ فکری و جمع بندی و تئوریک هم خیلی بالا بود. شاید یکی از جهات این بود که می خواستند بگویند یک فرد مبارز باید آدم چند وجهی باشد. یعنی در همه ابعاد بالا باشد و در عین حال از گذشتن جان خودش هم به این ترتیب مضایقه نکند. یعنی صرف توانمندی های فکری مانع و حائلی برای تن ندادن به عمل نباشد. اینها جنبه های عملی دیگری برای این الگو بود که خیلی هم خوب می توانست روی افراد تاثیر بگذارد.

 

بنیاد خانواده سحر: با چه زمینه هایی وارد اینگونه بحث ها می شدند.

 

خانم بتول سلطانی: در تشکیلات بطور مشخص اوقات هر کسی صرف فراگرفتن این آموزش ها می شد. به این هم کاری نداشتند که ممکن است افرادی این بحث ها را گذرانده و رد کرده باشند. فرقی نمی کرد که شخص در ابتدای ورود به سازمان باشد الزاما بایستی این بحث ها را می گذارند. خوب بحث عملیات انتحاری هم جزیی تفکیک ناپذیر از همین بحث ها بود. حتی مثلا من که در رده شورای رهبری سازمان هم بودم همیشه با این بحث ها و موضوعات مواجه بودم. همیشه در همان سطوح بالا هم این بحث مطرح بود که هر کسی باید آماده خودزنی و خودکشی باشد. توی هر مرحله حادی هم این موضوع روی میز رهبری بود. مثلا در مقطع عملیات راهگشایی که قرار بود تیم های عملیاتی عازم ایران بشوند یکی از شروط،آماده بودن برای انجام چنین عملیاتی بود. برای اثبات این توان هم الزاما باید اشخاصی  این فرد را چک می کردند و امضاء صلاحیت او را می دادند. از مسئول تحت مستقیم او، تا هر کس دیگری که با او در ارتباط بود و حتی کسی که آمدن او را به مناسبات تضمین کرده بود. به این صورت که هر فرد توسط مسئولین خودش باید چک می شد که آیا می تواند در زمان احساس بروز خطر سیانورش را بشکند. یا فرض وقتی در بحران دستگیری و یا هر نوع شرایط دیگری قرار می گیرد، می تواند سریع و بلادرنگ خودش را هلاک کند.

 

در این مرحله همه باید این تست را می دادند و نکته حائز اهمیت دیگر برای هر کسی الزاما افراد دیگری باید تضمین انجام این کارها و اقدامات را از جانب او می دادند به این معنی که او حتما در زمان احساس خطر به هر طریقی خودش را به آتش خواهد کشید. مثلا همین وضعیت در زمان حمله امریکا به عراق هم تکرار شد. به این صورت که هر کس موظف بود در مواجه با خطر در هر خصوصی مثلا فرض بر اینکه قرارگاه در معرض حمله امریکایی ها قرار بگیرد، یا احتمال دستگیری وجود داشته باشد، یا مثلا قرارگاه در معرض هر نوع تعرضی از جمله بازرسی و چک امنیتی و یا هر اقدام دیگری قرار بگیرد، افراد باید قرص های سیانور خود را فعال کنند. مثلا در همین زمان ما طرح خودکشی با سیانور یا بنزین و یا الکل را داشتیم. به ما گفته بودند اگر قرار شد امریکایی ها وارد قرارگاه اشرف بشوند و بخواهند بازرسی خانه به خانه یا مسکونی به مسکونی را شروع کنند، همه شما موظف هستید به اینکه از خودتان با خوردن سیانور و یا آتش زدن صیانت کنید. در زمان حضور امریکا در عراق افراد باید تماما چک می شدند که آیا در مقابل احساس خطر از سوی امریکا سیانورشان را خواهند شکست یا خیر. در همان زمان در سطح شورای رهبری این مطرح شد که در مقابل هر تهاجمی به داخل اشرف چه از سوی نیروهای عراقی یا نیروهای امریکایی یا کردها و یا حتی ایرانیان و هر کس دیگری باید امادگی خودزنی را داشته باشند. حتی در خصوص اجرای این اقدامات هم بطور مشروح بحث شد. قرار بر این شد به محض احساس خطر اعضاء چگونه باید خودسوزی کنند. مثلا بصورت نفر به نفر تعیین کرده بودند. یعنی یکی دیگری را به اتش می کشد و آن یکی هم شخص دیگری را.  در آن زمان وسایل خودکشی عبارت از الکل و بنزین و مواد محترقه دیگر آماده بود.

 

در سطح شورای رهبری همواره شاهد این بودم که مطرح می شد که هر فرد باید برای خودکشی یا کشته شدن آماده باشد. برای سازمان در هر مقطع و مرحله ای این یکی از نکات کلیدی و حاد بوده است. در مقطع عملیات راه گشایی یکی از اصول اولیه، میزان امادگی افراد برای اقدام به خودکشی در عملیات و از طریق شکستن قرص های سیانور همراه اش بود. فرد باید آماده بود در حین محاصره یا احساس خطر برای دستگیری بلافاصله اقدام به شکستن سیانورش بکند. این به عنوان شاخص همیشه و در همه موارد مطرح و روی آن متمرکز بودند. در مرحله حمله امریکا افراد باید چک می شدند که حاضر هستند قرص خودشان را بشکنند یا نه. اواخر 85 این موضوع به نسبت خیلی برجسته شده بود و بخصوص در مقطع 17 ژوئن این مسئله موضوع اول روی میز سازمان بود.

 

افراد باید از هر جهت برای انجام این کار آماده می بودند. حتی در سطح شورای رهبری این مسئله بصورت خیلی آشکار مطرح می شد که در شرایطی که امریکایی ها به هر دلیل به داخل قرارگاه نفوذ پیدا کنند، یا نیروهای عراق و یا هر نیروی دیگری و از جمله نیروهای محلی یا بقول سازمان مزدوران رژیم یا ائتلاف ما موظف به انجام عملیات انتحاری در سطح گسترده بودیم. برای این کار ما الکل، بنزین در اختیار داشتیم. برای زمان محاصره یا دستگیری و حتی بازرسی خانه به خانه یا مسکونی به مسکونی و تسلیم، ما طرح داشتیم که اعضاء چگونه باید خودسوزی و یا دست به اقدامات دیگر انتحاری بزنیم. طرح نفر به نفر برای اولین بار در این مقطع طرح شد. منظور عملیات انتحاری نفر به نفر در مقابل خواسته های خودمان بود.

 

بنیاد خانواده سحر: در سطح شورای رهبری پدیده عملیات انتحاری چگونه ارزیابی می شد؟ چه بحث هایی در این خصوص مطرح می شد، این عملیات به چند شیوه امکان وقوع و انجام داشت؟ ادبیات این بحث روی چه کلید واژه هایی متمرکز شده بود؟

 

خانم بتول سلطانی: اتفاقا در مورد این موضوع یک کتاب مخصوص داشتند و یکی از بندهای آن مربوط به پدیده عملیات انتحاری بود. بخصوص بحثی توی این کتاب بود در موضوع خودکشی ها و اقدامات انتحاری بدون دستور و خودسرانه. این بحث بطور مرکزی و محوری مطرح بود که ارزش هر گونه اقدام انتحاری و ضد ارزش بودن آن به تشکیلاتی بودن و فرمان انجام آن دارد. به این معنی که اگر این گونه اقدامات در راستای فرامین و دستورات تشکیلات باشد، واجد ارزش گذاری و احترام است و در غیر اینصورت اصلا سازمان این اقدامات را نه تنها بحساب نمی آورد که کاملا در مقابل آن موضع می گرفت. حالا اگر این اقدامات در راستای اعتراض به سازمان باشد که دیگر هیچ. بقول سازمان یک جسدی بود که روی میز سازمان انداخته شده است و نمی داند باید با او چکار بکند. مثلا حتی مزار این افرادی که دست به خودکشی های اعتراضی در رابطه با مناسبات زده بودند جدا بود. اینها را در مزار قرارگاه اشرف دفن نمی کردند. برای اینها مزار جداگانه تهیه کرده بودند. همه این اقدامات انتحاری باید توجیه تشکیلاتی می داشت، توجیهات اینها را هم فقط خود تشکیلات تشخیص می داد و افراد باید کاملا در چهارچوب این خواستها اقدام به این انتحارها می کردند.

 

مثلا خط این بود: در شرایطی که احساس خطر کردید، در معرض محاصره یا تسلیم و یا دستگیری قرار گرفتید باید از این روش استفاده کنید. این اقدامات مبنای ارزشی و ضد ارزشی داشت. در سطح اعضای شورای رهبری بطور صددرصد همه باید آمادگی انجام عملیات انتحاری را می داشتند. ابزارهای آنها هم یا کلت بود یا سیانور. و بعد هم که سیانورها و کلت ها را جمع کردند استفاده از بنزین و الکل در دستور کار قرار گرفت. بین کسی که بی دلیل و یا حتی در اعتراض به دستگیری، اگر به دستور سازمان نمی بود، خودسوزی می کرد با کسی که طبق دستور تشکیلاتی عمل می کرد تفاوت بود. تمام خودسوزی های فرانسه با فرمان و توجیه تشکیلاتی بود و در غیر اینصورت نام کار خودسرانه و بی فایده بر آن می گذاشتند  و اگر در اعتراض به تشکیلات بود که خیلی فرق می کرد می گفتند اینها جسد روی میز سازمان است. جسد اینها را در قبرستان دیگری خاک می کردند. نام یک مورد از کسانی که دست به این اقدام خودسرانه و در اعتراض به مناسبات زد رسول بود. او قبلا در یکی از عملیات گردانی نابینا شده بود  و در اعتراض به بند دال خودش را در قرارگاه اشرف به آتش کشید. کار او به شدت مسعود رجوی را برافروخت و حتی درباره او اینگونه اظهار نظر کرد که کسی که بخاطر این مسائل خودسوزی و خودکشی می کند حتی لیاقت این را ندارد که در قبرستان اشرف و شهداء بخاک سپرده شود. از اقداماتی که در مورد او کردند این بود که از انتشار این خبر به شدت جلوگیری کردند و در سطح مناسبات آن را خیلی زشت جلوه دادند.

 

بنیاد خانواده سحر: سیانورها را از چه زمانی  جمع کردند؟

 

خانم بتول سلطانی: در مقطعی مرجان اکبری سیانور مسئول اش را دزدید و با آن خودکشی کرد از آن به بعد سازمان اقدام به جمع آوری سیانورها کرد. خودکشی مرجان را هم بیماری قلبی عنوان کردند. اما در سطح شورای رهبری خبر درست را اعلام کردند و گفتند سیانور مسئول اش را دزدیده و با آن خودکشی کرده است. برای همین، اقدام به جمع کردن سیانورها کردند. در یک مقطعی هم امریکایی ها کنجکاو شده بودند که افراد قرارگاه اشرف مسلح به سیانور هستند و برای بازرسی اقدام می کردند که دستور آمد سیانورها را جمع کنید و در یک جا پنهان کنید. البته در این مقطع فقط اعضای شورای رهبری سیانور داشتند.

 

بنیاد خانواده سحر: امریکایی ها نمی دانستند سازمان سیانور دارد؟

 

خانم بتول سلطانی: ظاهرا در روزهای اول اطلاعی از این قضایا نداشتند اما بتدریج متوجه شدند و اقدام به تفحص و جستجو کردند. بعد از ان سازمان مطرح کرد که هر کسی باید روش و ابزار خودکشی خودش را انتخاب کند. در این وضعیت همه سیانورها جمع شد و تحویل زهره اخیانی شد. اما قرار بر این شد در صورت احساس خطر، محاصره اشرف، و یا بروز هر خطری همه سیانورها بین اعضای شورای رهبری توزیع بشود.

 

بنیاد خانواده سحر: در این مقطع جایگزین سیانورها چه چیزی بود؟

 

خانم بتول سلطانی: هم بنزین و هم الکل. حتی مکان هایی را هم اختصاص داده بودند که هر وقت لازم بود افراد بروند آنجا و بنزین و الکل را تحویل بگیرند و دست به انتحار بزنند. (ادامه دارد)

 

-----------------------------------

 

گفتگو با خانم بتول سلطانی عضو جداشده شورای رهبری سازمان مجاهدین خلق درباره عملیات انتحاری و خودسوزی (2)

 

قسمت دوم ؛ عمل انتحاری، راه حل یا فرار از راه حل

 

بنیاد خانواده سحر: با سلام خدمت شما خانم سلطانی. اگر آماده باشید بحث را با ادامه صحبت های جلسه پیش درباره عملیات انتحاری دنبال کنیم. اگر توضیح مقدماتی ندارید، بحث را با طرح اولین سوال شروع کنیم.

 

خانم بتول سلطانی: قبل از اینکه شما سوال تان را طرح بکنید، می خواستم توضیحاتی در تکمیل سوال جلسه اول عرض کنم. یکی در خصوص انگیزه عملیات انتحاری و بطور مشخص اینکه چرا یک چریک در رویارویی و تقابل با دشمن یعنی پلیس و نیروی امنیتی خودش را می کشد. به این معنی که مثلا آیا راه حل دیگری وجود ندارد. و آیا نمی شود بجای دست زدن به انتحار و خودکشی چریک توان مقاومت و ایستادگی خودش را در مقابل فشار زندان، یا شکنجه یا هر اهرم اطلاعات گیری بالا ببرد. آیا واقعا دست زدن به انتحار تنها راه حل موجود است. آیا به صرف اینکه ریسک پذیر نیست، مطمئن ترین راه حل است، آیا چون ساده ترین راه حل است، انتخاب شده است. به یک معنی آیا جان انسان اینقدر بی مقدار است که به راحتی می توان آن را جایگزین مثلا یک سری اطلاعات کرد که قرار نیست به دست غیر بیفتد. یا طرح این سوال  که اساسا دست زدن به این اقدام فی النفسه یک امر و عمل شجاعانه است یا ناشی از ضعف و خودکم بینی در برخورد با دشمن می باشد. این سوالات ممکن است در یک فضای هیجان زده که همه چیز تحت تاثیر نگاه امنیتی و حیات یک تشکیلات مسلحانه دور می زند، چندان جای طرح و بحث و جدل نداشته باشد، اما آیا معنی اش این است که در هیچ شرایطی هم نمی توان نگاهی عقلانی تر و منطقی تر به موضوع داشت. گو اینکه اصلا در چنین فضایی که خشونت را در اشکال مختلف و با کاربردها و انگیزه های متفاوت محور قرار داده و توجیه و تئوریزه می کند، اصلا جای طرح این سوالات و ابهامات نیست. اینها البته در حد همین طرح ابهامات و سوالات محدود می شود و فکر می کنم می شود با اهل نظر و خرد در این باره گفتمان کرد.

 

اما آنچه در واقع پاسخ تشکیلاتی و سازمانی به این پدیده است را عرض می کنم. یعنی همان توجیهاتی که تئوریزه کننده انتحار به عنوان اولین و آخرین گزینه ممکن می باشد. چون حوصله اش به بحث و گفتمان سازی در این موضوعات و احتمالات نمی رسد و وقتش را برای یک آینده موهوم می خواهد. خوب ببینیم در تشکیلات این راه حل اولیه و البته ساده با بیشترین هزینه که جان انسان است چطور توجیه می شود. یک بحثی توی تشکیلات هست که می گویند هر کسی برای تحمل و تاب آوردن زیر شکنجه یک سقف و ظرفیتی دارد. حتی فکر کنم در بعضی کتاب های سازمان دیده باشم که افراد را عملا برای پیدا کردن این سقف زیر انواع فشارهای جسمی قرار می داده اند. مثلا بیینند ایکس چقدر می تواند زیر انواع کابل مقاومت کند. یا آن دیگری مثلا چقدر می تواند در مقابل بیخوابی کشیدن مقاومت کند. یا مثلا یک نفر تا چه اندازه می تواند در حال معلق و یا با دستبندهای مختلف بصورت آویز و موقعیت های مختلف زجرآور دیگر را تحمل کند و مقاومت داشته باشد. منظور این است که این سقف ها را در درون مناسبات و با این شیوه ها ماده می کنند. بعد نتیجه گیری می کنند که خوب اینها همه به نسبت اختلاف فازهایی که ممکن است با هم داشته باشند، اما در نهایت محدود و قابل اندازه گیری هستند. یعنی هیچکس را نمی توانید پیدا کنید که بتواند تا سقف شکنجه که معلوم نیست کجا هست و چه اندازه است مقاومت کند. البته این فشارها و اندازه ها و کیفیت شان هم از دل اهمیتی که برای هر کس قائل هستند در می آید. یعنی هیچ وقت یک سیستم پلیسی و امنیتی نمی آید فشار شکنجه ای که روی یک رده مرکزیت و رهبری تشکیلات می گذارد، به همان اندازه روی هوادار و یا سمپاتیزان بگذارد. بنابراین این سقف ها درست به همین نسبت های تشکیلاتی تعیین و ارزیابی می شود.

 

اما وقتی به یک عنصر تعیین کننده و کلیدی در تشکیلات می رسد، یعنی به کسی که همه چیز سازمان به او بسته می شود، اینجا روی این نکته تمرکز می شود که هیچکس و با هر میزان مقاومت قادر نیست در مقابل فشاری که قابل تعریف و اندازه گیری نیست مقاومت کند. بنابراین بهترین راه حل و برای اینکه ریسک هم نکینم این است که فرد دست به اقدام انتحاری بزند. در واقع اقدام انتحاری در شق و شکل معقول و کلاسیکش نتیجه چنین تقابل نابرابرانه است. برای این است که چریک می داند چه شرایطی در انتظار او است. و می داند هر چقدر هم که توان مقاومت داشته باشد، به هر حال امکان بریدن و تسلیم شدن وجود دارد. اینها نگاهی است که از درون مناسبات به این موضوع می شود. جدای از اینکه همین نگاه فی النفسه هم چقدر قابل نقد است، اما آنچه بخصوص در مقاطعی از حیات سازمان با آن روبرو بودیم چنانچه در جلسه پیش هم مطرح کردم، بکلی با این معیارها هم متفاوت بود. به این معنی که تشکیلات اولین و آخرین گزینه اش برای حل یک مسئله می رفت روی این نکته که فدیه بدهد. یعنی قربانی بدهد. یعنی یک کسی پیدا بشود و یا سازمان انتخاب بکند که با تهدید مثلا به خودزنی و عمل انتحاری به خواست و هدف سازمان نزدیک شوند. همان چیزی که در جلسه پیش مطرح کردم، این تصور و باور که جان چریک و مبارز بسیار ارزان شده و می توان برای هر امر کوچکی آن را هزینه کرد. تا یادم نرفته این را اشاره کنم که رجوی در جایی و در توجیه عملیات فروغ و شکست اش این را بیان کرده بود که می دانسته به لحاظ نظامی شکست می خورد اما چون بود و نبود و حیات سازمانی اش به این عملیات بستگی داشته این همه آدم را قربانی کرده تا خودش را به رخ بکشد و بودنش را ثابت کند.

 

اگر دقیق به این ادعا نگاه کنیم به این نتیجه می رسیم که این تفکر محصول و برآیند این است که جان انسان خیلی ارزان شده است. حتی جان چریک و رزمنده. برای اینکه رجوی جان اینها را هزینه می کند تا مثلا بگوید او و سازمان مجاهدین خلق هنوز هستند و یا اینکه به قول خودش تمام نشده اند. یا مثلا می رود روی این ریل که اگر یک نفر در قرارگاه اشرف خودسوزی کرد می توان این را هزینه کم کردن محدودیت ها از سوی امریکا بر مناسبات و قرارکاه اشرف کرد. چنانچه همین اتفاق هم به نوعی افتاد. منظورم خودکشی یاسر اکبری نسب در قرارگاه اشرف است که عنوان شد بخاطر اعمال محدودیت هایی که سازمان اعمال کرده دست به این کار زده و بعد هم سازمان این را پیراهن عثمان کرد و نان اش را خورد. اینجا دیگر از جان گذشتن نه امکانی برای حفظ و حراست از اطلاعات و امنیت و مصون نگه داشتن تشکیلات و سازمان از زیر ضربه های پلیس و ساواک که دقیقا ابزاری برای جلو بردن هدف های خاص سازمانی و حتی شخصی است.  

 

اینجا دیگر عمل انتحاری نتیجه ارزیابی و اندازه گیری سقف مقاومت چریک و مبارز در مقابل فشار ساواک و شکنجه نیست، اینجا عمل انتحاری و خودکشی یک روش و امکان ابزاری است که تحمیل می شود و بعد معلوم می شود اصلا در خدمت همه چیز بوده جز آن چیزی که از اول مقدر و معلوم شده یعنی حیات تشکیلات و سازمان. می خواهم بگویم نوع عملیات انتحاری - ابداعی سازمان در خیلی موارد از جمله مثلا خودسوزی های ژوئن و یا حتی مواردی که مثل یاسر اکبری نسب اشاره کردم، همه اش از دل آن مناسبات و قراردادهای اولیه بیرون می آید. از جایی که ما برای اولین بار و لو بصورت ظاهرا موجه ساده ترین گزینه را انتخاب می کنیم. از جان انسان برای جلوگیری از احتمالات مایه می گذاریم. بعد برای این اقدام قداست و جایگاه درست میکنیم و در کل روی تعمیق چنین راه حل هایی می رویم. در ادامه هم بجای اینکه با تغییر شرایط و وضعیت حداقل به نقد آن گذشته و پندارها بنشینیم، این ریل را می رویم که چطور می شود این جنبه ها را تشدید کرد و تعریف و تعمیم داد. راه و مسیری که از هر طرف نگاه اش کنید می بینید از راس تا ذیل و از بالا تا پائین اش قربانی بیرون می زند. از آن انسان های آش و لاش شده، جزغاله شده، تکه تکه شده، سوراخ سوراخ شده حتی بی کمترین نشان و هویت بیرون می آید ...    

 

-----------------------------------

 

گفتگو با خانم بتول سلطانی عضو جداشده شورای رهبری سازمان مجاهدین خلق درباره عملیات انتحاری و خودسوزی

 

توضیحی بر آغاز یک راه تازه

 

در طی دو سال گذشته خانم سلطانی بالاترین عضو و رده تشکیلاتی است که از سازمان مجاهدین خلق جدا شده است. وی از بالاترین نقطه تشکیلاتی و از نزدیک ترین فاصله ممکن به کانون قدرت در سازمان می آید و به همین دلیل اظهارات او در مقایسه با سایر اعضای جداشده از برجستگی و اهمیت خاصی برخوردار است. شاهد این ادعا اظهاراتی است که ایشان حول مسائل مختلف در گفتگو با سایت ما (بنیاد خانواده سحر) مطرح کرده که در بیست و سه قسمت درج و به نظرتان رسیده است. با این حال ما بر این باور شدیم که این گفتگوها، علیرغم کمیت و کیفیت و همه آن ویژگی هایی که اشاره کردیم، سقف نهایی دانسته هایی نیست که ایشان می توانند بیان کنند. حضور ایشان در بالاترین رده تشکیلاتی و ارتباط پیوسته و بی واسطه شان با رهبری سازمان و مریم رجوی و در نهایت اشراف و احاطه به مسائل و مشاهدات شخصی و البته قدرت تجزیه و تحلیل و نگاه نقادانه و تئوریک و موشکافانه به موضوعات این باور را تقویت کرد که می شود طرحی نو در انداخت. چنین ایده و باوری ما را بر آن داشت تا در کنار گفتگوهای جاری با ایشان که بیشتر به روش پروسه خوانی و نقد توامان پیش می رود، به طور مجزا و موازی گفتگوهای دیگری نیز پی ریزی شود. با این فرق که این گفتگوها حول موضوعات مستقل شکل بگیرند.

 

برای این منظور ابتدا به طراحی موضوعات پرداختیم و این کار هنوز ادامه دارد و به همین دلیل از اعلام تیترهای نهایی آن خودداری می کنیم تا دستمان در بازتولید موضوعات باز باشد. اما قرارمان برای انعکاس و درج این گفتگوها لحاظ فاکتورهایی از جمله تلاقی آنها با رویدادهای جاری و همچنین مناسبت ها است. با چنین ایده ای بر آن شدیم تا اولین بخش از این گفتگوها را بدون لحاظ ترتیب زمانی انجام آن و به دلیل نزدیکی به سالگرد حوادث 17 ژوئن سال 2003 با عنوان و موضوع عملیات انتحاری در سازمان های مسلح و سازمان مجاهدین خلق اختصاص بدهیم. آنچه به عنوان تاریخچه عملیات انتحاری به بهانه خودسوزی های 17ژوئن تقدیم تان می شود، اولین سری از این گفتگوها است که امیدواریم مابقی آنها به تناوب و در زمان مقتضی در سایت منعکس شود. لازم به ذکر است که این گفتگوها حاوی نکات غیرمنتظره ای است که برای اولین بار توسط یک عضو رده شورای رهبری سازمان بیان می شود. آنچه در این خصوص (موضوع عملیات انتحاری) بیشتر حائز اهمیت بود، جنبه پدیدار شناسی و ضرورت چنین رویکردی از سوی مجاهدین خلق بود. البته پیشتر به تعریف، انواع، سبقه و مصداق های این عملیات در مناسبات و تاریخچه سازمان پرداخته شده و در نهایت پدیده خودسوزی به مثابه تازه ترین شیوه عملیات انتحاری مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفته است. روایت خانم سلطانی از این پدیده شاید در مقایسه با آنچه اتفاق افتاده و ناظر آن بوده ایم، بسیار فراتر و تاسف آورتر است. ضمن اینکه ریشه یابی پدیده خودسوزی که تا کنون کمتر به آن توجه شده، نگاه ایشان را به مسئله کاملا نو و متفاوت کرده است.

 

قسمت اول؛ تعریف عملیات انتحاری و انواع آن

 

بنیاد خانواده سحر: خانم سلطانی با سلام و آرزوی موفقیت و سلامتی و همچنین تشکر و سپاس بخاطر پذیرفتن سری جدید گفتگوهایمان با شما. واقعیت این است که پیش از شروع این گفتگو هیچ وقت گمان نمی بردیم این گفتگوها تا این اندازه بطول بیانجامد. اما یکی از دلایلی که این اتفاق افتاد بدون شک علاقمندی شما به این مباحث از یک طرف و از طرف دیگر برخورد دقیق و تحلیل گرایانه شما در پاسخ به سوالات و طرح موضوعات بود. برای همین وقتی یک سوال ما با ظرفیت بیش از حد تصور روبرو می شد، این ایده به ذهن من آمد که موضوعات را تقسیم بندی و تیتروار کنیم و برای اینکه مجال پرداختن مبسوط و کامل به آنها مهیا شود، حول هر یک از موضوعات بطور مستقل و موضوعی گفتگوها را دنبال کنیم. مشکلات و پی آمدهای جانبی این امر را می دانستم، اما وقتی شما ابراز تمایل کردید، احساس کردم نباید هیچ مشکل و مانعی بر سر راه این کار باشد. برای همین تصمیم گرفتیم بطور موازی با گفتگوهای کلی که کماکان ادامه خواهد داشت، با این روش نیز گفتگوها را دنبال کنیم. برای اینکه مزاحمت مضاعف برای شما ایجاد نکنیم تصمیم گرفتیم این گفتگوها را به لحاظ زمانی افزایش ندهیم، بلکه ترتیبی قائل شویم که یک در میان هم بحث های گذشته را ادامه بدهیم و هم به طرح موضوعات تازه و بصورتی که توضیحش رفت، بپردازیم. باز ترجیح می دهم قبل از هر چیز از تقبل این زحمت از شما تشکر و سپاسگذاری کنم و آرزو کنم روزی این بحث ها و گفتگوها گره ای از مشکلات بر سر راه جنبش های اجتماعی باز کند و نسلی که در این راه قربانی شده و به نوعی هنوز هم در اسارت ذهنی و جسمی است بتواند برای آینده اش از خلال این تجربیات راه باز کند.

 

در ابتدا حول موضوع بحث به اختصار توضیحاتی عرض می کنم. شاید یکی از پدیده ها و به نوعی معظلاتی که بر جنبش های اجتماعی مسلحانه این سده تحمیل شده و عواقب جبران ناپذیری هم به لحاظ هزینه های جانبی و هم تئوریک تحمیل کرده، پدیده عملیات انتحاری در میان جنبش های مسلحانه است. البته این پدیده چنانچه می دانید منحصر به ما نیست و به بیانی می شود گفت مثل خود جنبش مسلحانه یک پدیده وارداتی است که با این استراتژی ممزوج شده و همزمان وارد کشور ما شده اند. البته ترجیحا اشاره کنم که انگیزه پرداختن به این موضوع وقایع 17 ژوئن و خودسوزی هایی است که در جریان دستگیری مریم رجوی اتفاق افتاد. اما ترجیح دادم پیش از اینکه به سوالات مربوط به این وقایع بپردازم، بیائیم بطور ریشه ای و عقب تر این پدیده را مورد بررسی قرار بدهیم. ریشه های گرایش به این روش را تا آنجا که شما مطلع هستید و در جریان آن قرار دارید مرور کنیم تا برسیم به همین موردها و آن را مورد بررسی قرار بدهیم. توضیحاتم زیاد شد، پوزش می خواهم. فکر می کنم منظور و هدف اصلی را برای تان بیان کردم. حالا از شما می خواهم درباره این پدیده یعنی عملیات انتحاری از هر کجا که خودتان صلاح می دانید و دانش و اطلاعات شما اقتضا می کند، بحث را شروع کنید. از اینکه مثلا تعریف عملیات انتحاری چیست، چندنوع هستند، انجام اش به چه شرایط و فاکتورهایی بستگی دارد و خلاصه هر چیزی که می تواند به باز شدن و روشن شدن این پدیده کمک کند. بفرمائید.

 

خانم بتول سلطانی: از توضیحات و مقدمه ای که طرح کردید معلوم می شود باید ساعت های متوالی درباره این موضوع صحبت کنیم. ایرادی ندارد. امیدوارم این بحث ها جایی مثمر ثمر واقع بشود. اجمالا باید درباره این واژه یعنی عملیات انتحاری یک تعریف کلی و جامع و البته از منظر سازمانی و تشکیلاتی ارائه بدهم. توضیح بدهم تفاوت این عملیات با سایر اقدامات مسلحانه چیست؟ چون به هر حال در هر عملیاتی بطور طبیعی باید روی احتمال کشته شدن درصدی منظور بشود و به این ترتیتب هر عملیاتی را به صرف اینکه کسی در آن کشته می شود می توان انتحاری نامگذاری کرد. البته اگر از این دریچه یعنی کشته شدن صرف در عملیات به موضوع نگاه کنیم. اما می دانیم که ماهیت این عملیات با آنچه در فرهنگ سیاسی و چریکی متداول و رایج است کاملا متفاوت است. در اینجا اصل بر این است که فرد عمل کننده کشته شود و مردن را بر هر احتمال و فرض و اتفاق دیگری به صرف پذیرش و تن دادن به آن ارجح می داند. یعنی می داند جدای از هر نتیجه ای که قرار است از این اقدام بگیرند اصل این است که باید جان خودش را تضمین انجام آن عمل و هدف کند. در حالی که در بقیه عملیات برای زنده ماندن و کشته شدن بطور مساوی و یا به نسبت درصدی به زنده ماندن و درصدی به مردن حساب و کتاب و ارزیابی می شود. برای همین هم این عملیات را مشخصا با صفت انتحاری برجسته و متمایز می کنند. این عملیات بطور تیز روی دو انگیزه و محور متمرکز و سوار است. یکی جنبه تدافعی آن و یکی جنبه تهاجمی.

 

یک نکته را هم همین جا اشاره کنم که شنیده ام کسی ادعا کرده است عملیات انتحاری را برای اولین بار سازمان مجاهدین وارد مبارزات چریکی و مسلحانه در ایران کرده است. یعنی به نوعی ادعا شده مجاهدین ابداع کننده این عملیات در ایران هستند. گذشته از اینکه این ادعا تا چه اندازه درست هست یا نه، اما من عقیده دارم سازمان حداقل مبتکر یک نوع سوم از این عملیات در ایران است که می توانیم آن را در همین خودسوزی های 17 ژوئن ببینیم که به موقع درباره مختصات این نوع سوم توضیح خواهم داد. حالا ببینیم اینها چه تفاوتی در ماهیت امر با یکدیگر دارند و فرق شان از کجا می آید. البته این را هم توضیح بدهم این تقسیم بندی ها یک نتیجه گیری و جمع بندی شخصی است و احتمالا شما به این صورت در هیچ منبع و مرجعی نخواهید یافت. اگر هم اشکالی بر آن وارد باشد، به هر صورت مربوط به برداشت های من می شود. حالا می پردازم به توضیح این دو نمونه. گفتم این عملیات دو جنبه دارد تدافعی و تهاجمی.

 

اول نوع تدافعی را توضیح می دهم. جنبه تدافعی این عملیات بر می گردد به انگیزه حفظ اسرار و اطلاعات سازمانی در شرایطی که چریک در موقعیت مغلوب قرار می گیرد و امکان دستگیری وی توسط پلیس و یا هر نیروی متخاصم که بر علیه او است و می تواند از اطلاعات و انباشت های ذهنی او استفاده کند، قرار می گیرد. در چنین شرایطی عرف چنین تشکیلات و سازمان ها و استراتژی مبارزه ایجاب می کند که شما دست به عملیات انتحاری بزنید. در اینجا شما در وضعیتی هستید که باید برای حفظ اطلاعات و اسرار تشکیلاتی جان خودتان را سپر آن اطلاعات کنید. به وسیله دادن جانتان نقطه اتصال سازمان تان با دشمن را که حالا در مرحله افشا شدن است، مسدود می کنید و از بین می برید. در تاریخ مبارزات این پنجاه سال از این نوع تقریبا در تمام تشکیلات چریکی چه مارکسیستی و چه مذهبی اش و البته از نوع مجاهدی را شاهد هستیم. نمونه خیلی سرراست و واضح اش احمد رضایی است. وقتی در محاصره پلیس و ساواک قرار می گیرد نارنجکش را می کشد و ضمن کشتن شماری از نیروهای ساواک خودش را نیز می کشد تا به دست ساواک نیفتد. در کنار او می توانیم به نام های آشنای دیگری هم اشاره کنیم، محمود شامخی، و .... البته حافظه من اقتضا نمی کند که نمونه های بیشتری از این گونه عملیات را آدرس بدهم. اما به یقین در تاریخچه سازمان ها و تشکلات حداقل یک و یا چند مورد از این عملیات را می توان مشاهده کرد.  پس در این مورد فرد از منافع تشکیلاتش در مقابل جریان و دستگاه و سیستمی که می خواهد ریشه چریک و جنبش چریکی را به هر صورت که می تواند بخشکاند دفاع می کند.  

 

در تشکیلات اینچنینی همیشه یک خط سرخ برای دست زدن به اینگونه عملیات انتحاری وجود دارد. یعنی به این صورت نیست که هر فرد تشکیلاتی و در هر رده ای با روبرو شدن با دشمن اولین گزینه اش انتحار و خودکشی باشد. این مرز سرخ معنی اش این است که این واکنش برای کسانی و با تعاریف و موقعیت های خاص تعیین شده است. کسانی که مثلا دستگیر شدنشان به مسئله بود و نبود یک تشکیلات گره می خورد و یا بخش کلان و وسیعی از نیروهای سازمان و یا اطلاعات خیلی کلیدی و کارسازی که در نزد او است می تواند خسارات غیر قابل جبرانی به تشکیلات بزند. اما این فاکتور تعیین کننده در سالهایی که سازمان با جمهوری اسلامی درگیر است، بکلی و عامدانه به فراموشی سپرده می شود. مثلا مرز سرخ دیگر این نیست که چون بود و نبود سازمان در میان است و اطلاعات و دانسته های تشکیلاتی و سازمانی شما می تواند ضربه های نابود کننده به سازمان بزند، پس شما دست به این عملیات بزنید. شما اگر کمیت و کیفیت نیروهای سازمان را در زمان شاه با این زمان مقایسه کنید، طبیعتا باید تعداد این نوع عملیات در زمان شاه بیشتر باشد. چون آن نیروها هم به لحاظ کیفی و هم به لحاظ میزان اطلاعاتی که از سازمان دارند و خیلی فاکتورهای دیگر در صورت دستگیر شدن ضربات کیفی تری به سازمان وارد می کردند، اما با این همه می بینیم شمار این اقدامات در زمان شاه اصلا با این زمان قابل مقایسه نیست. با اینکه نیروهای کیفی آن زمان با الان قابل مقایسه نیستند، اما می بینیم در این زمان و بخصوص در مقطعی که سازمان تیم های عملیاتیش را از خاک عراق به ایران گسیل می کند، مرز سرخ برای خودکشی و عملیات انتحاری یک چیز یعنی احساس خطر و احتمال دستگیری است. و این در شرایطی است که اصلا سازمان در داخل کشور هیچ تشکیلاتی ندارد. سران و رهبران سازمان همه در خارج از ایران هستند. بودن در داخل ایران اصلا از نظر سازمان موضوعیت و مشروعیت ندارد. با این حال دستگیر شدن می شود مرز سرخ و فرد باید به محض احساس خطر دستگیر شدن سیانورش را بخورد. اگر این را مثلا مقایسه بکنید با قبل از انقلاب و زمانی که مثلا بیش از 90 درصد از اعضای سازمان از راس تا سطح دستگیر می شوند و اتفاقا خیلی هایشان فرصت خودکشی و خوردن سیانور را هم دارند، آن وقت این تفاوت بیشتر در می آید و دلایلش البته جای بحث جداگانه ای دارد.

 

آنها حتی در داخل زندان هم امکان انجام این نوع عملیات انتحاری را دارند، اما انجام نمی دهند. می بخشید با وارد شدن به حاشیه ها گاهی موضوع اصلی بحث از دستم خارج می شود. احساس می کنم این توضیحات می تواند همزمان خیلی از مسائل را روشن کند. به هر حال اینها البته بحث های تشکیلاتی مفصلی دارد که ثمره تجربیات و جمع بندی از مبارزات است و وقتی در تشکیلات روی آنها تمرکز داده می شود و افراد آن را می پذیرند کاملا توجیه تشکیلاتی و حتی ایدئولوژیک پیدا می کند. این تجارب همچنان که گفتید از بیرون از ایران می آید. از دل مبارزات چریکی که سالهای متمادی و البته بیشتر از نوع شهری اش مبارزان زیادی با آن درگیر بوده و تجربه کرده و بعد آنها را بصورت نوعی دستور العمل مبارزاتی تدوین و در اختیار سایر جنبش های چریکی گذاشته اند. این را در پرانتز عرض کردم تا ریشه های این مسائل را بهتر متوجه بشویم. باز مثلا درباره این مرز سرخ در خارج کشور توضیح بدهم. مثلا سازمان روی این نکته تاکید داشت اگر اعضای سازمان که دارای اطلاعات کاملا سری و طبقه بندی هستند در اروپا و غرب به تور پلیس بیفتند و احساس کنند این اطلاعات لو خواهد رفت و خواهد سوخت و به دست پلیس خواهد افتاد، موظف بودند دست به انتحار و خودکشی بزنند. می خواهم بگویم مرز سرخ سازمان برای انجام این اقدامات انتحاری چقدر با آن گذشته فرق کرده است و در واقع جان اعضای سازمان یا به معنای چریک و مبارز ارزان شده است.

 

نوع دوم عملیات انتحاری تهاجمی است. اینجا دیگر فرد انتحاری نه بر اساس یک اتفاق و ناگزیری بر سر راه انتخاب این اقدام بر می آید که دقیقا از قبل این عملیات طراحی شده است. این نوع هم چند تا مختصات و نشانه دارد. اول اینکه از قبل طراحی شده است. بر خلاف صورت اول که ضرورت یک موقعیت غیر قابل پیش بینی و غافلگیرکننده است. دوم هدف خاصی را دنبال می کند. مشخص تر بگویم منافع دشمن را مورد تهاجم قرار می دهد. حالا ممکن است این منافع انسانی باشد، مالی باشد، امنیتی باشد، سیاسی باشد، و البته با انگیزه های مختلف مثلا ممکن است تلافی جویانه باشد، گروگانگیری باشد، هشدار دهنده باشد و یا اینکه در امتداد ارزیابی و تحلیل مشخصی که سازمان می کند این عملیات بخشی از استراتژی مبارزاتی را رقم بزند. سوم شخص انتحاری قبلا اعلام آمادگی کرده و می داند که ذات این عملیات رفتن و برنگشتن است. حتی ممکن است این عملیات به نوعی هم دستور تشکیلاتی باشد و فرد باید از آن تبعیت کند، اما حتی اگر به این شکل هم باشد یعنی مسئله داوطلبی را از آن حذف کنیم و وظیفه تشکیلاتی را مکانیزم آن بگذاریم، باز باید یک نوع آمادگی ذهنی و روحی و روانی و ایدئولوژیکی پشت آن باشد و اگر تشکیلات احساس کند این آمادگی در فرد نیست طبعا بخاطر هزینه هایی که بر تشکیلات تحمیل خواهد شد، از این شیوه خودداری می کند و کسی را انتخاب می کند که داوطلب انجام این اقدامات باشد.

 

در شق اول فرد علیرغم اینکه می داند باید کشته بشود اما این موقعیت برای اش اتفاقی پیش آمده است. بنابراین می تواند حتی با تردید و شک و دو دلی و ... انجام بدهد. هر چند به آن دست بزند و جان خودش را از دست بدهد. اما جهات آمادگی نوع دوم را الزاما تمام و کمال بهمراه ندارد. این سه مختصاتی که اشاره کردم ممکن است به نوعی در اولی هم بصورت اتفاقی حاصل بشود، اما در مقایسه با این نوع دوم که مختصات اش ذاتی و اجتناب ناپذیر شده باز تفاوت هایی را به این صورت که عرض کردم ایجاد می کند. درباره مصداق های نوع دوم این عملیات بیشتر می توانم روی عملیات سازمان در بعد از انقلاب یعنی در فاز مسلحانه مثال بزنم. مثلا ترور ائمه جمعه کلا بر این اساس طراحی و انجام شدند. یا بصورت عینی تر مثلا می شود در عملیات القاعده و بطور خیلی واضح انفجار برج های دوقلو را مثال بزنم. یا مثلا انفجار مقرهای سیاسی و تجاری در کشورهای اروپایی که هم به کشته شدن عامل و هم انسان های دیگر و هم از بین بردن مراکز اقتصادی می انجامد که اینها هم توسط سازمان القاعده انجام شد. خوب این دو نوع عملیات انتحاری.

 

یک نوع عملیات دیگری هم در این میان هست که میشود اصطلاحا پیشگیرانه یا تهدیدآمیز و یا اعتراضی یا چیزی در همین مایه ها اسم گذاری کرد.  این همان نوعی است که فکر می کنم مجاهدین می توانند افتخار ابتکار آن را به خودشان نسبت بدهند. البته ما از نمونه این عملیات انتحاری را در مقاطعی و در جاهایی سراغ داریم. مثلا در اعتراض به جنگ ویتنام نمونه های خودسوزی در مقابل دفتر سازمان ملل و یا سفارت خانه های آمریکا داشته ایم. اما انگیزه و جنس این خودسوزی ها خیلی با آن چیزی که مثلا در سازمان مجاهدین رخ می دهد، متفاوت است. طوری که اصلا به لحاظ ماهیت امر قابل مقایسه نیستند. و فکر می کنم اصلا انتخاب این شیوه از سوی سازمان بر می گشت به پس زمینه های ذهنی که افکار عمومی از این نوع اقدامات در زمان جنگ ویتنام داشتند. در آنجا پای میلیون ها انسان بی گناهی در میان است که روزانه قربانی یک جنگ استعماری و تجاوزکارانه می شوند. ماهیت اش اصلا به لحاظ انسانی و جهانی متفاوت است. دست هیچکس به قانون و نهادهای مدنی نمی رسد و خیلی فاکتورهای دیگر که در ادامه و به موقع در رابطه باتفاوت های ماهوی این دو توضیح خواهم داد.

 

اگر روی این نوع اقدامات سازمان و جنبه های روانی و روحی و ... آن متمرکز بشویم و تحلیل و جمع بندی کنیم، آن وقت متوجه خواهیم شد واقعا و عمیقا ضمن منحصر بودن و نادر بودن چه ارتباط تنگاتنگ و سیستماتیکی با جنس مناسبات سازمان دارد. در این نوع عملیات ظاهرا انگیزه نه تدافع در مقابل دشمن و حفظ اطلاعات طبقه بندی تشکیلاتی است و نه تهاجمی و بقصد ضربه وارد کردن به دشمن. باز می گویم ممکن است بصورت اتفاقی بخشی از این ویژه گی ها را در خودش داشته باشد، اما انگیزه و هدف و هدف هایی که از قبل برای این نوع طراحی و پیش بینی شده ماهیت اش با آن دو نوع مورد اشاره تفاوت های اساسی دارد. اگر بخواهیم برای این نوع انگیزه و یا هدفی قائل بشویم، باید برویم روی نتایجی که این نوع عملیات انتحاری و در شرایط و موقعیت های مختلف از خودش به جا می گذارد. اینکه این نتایج از چه جنسی و به چه قیمتی است. به نظر من این روش برآمده از دل وضعیتی است که تقابل و رودرویی یک جامعه مدنی و دمکراتیک با یک سازمان مسلح و غیر دمکراتیک را نشان می دهد. منظورم انتخاب یک نوع برخورد متوحشانه و بدوی و عقب افتاده با شرایطی است که قانونا به تو حق و امکان دفاع و احقاق حق را می دهد منتهی شما پتانسیل و قابلیت استفاده از این شرایط را ندارید و فکر می کنید اصلا وارد شدن در این مناسبات و معادلات به نفعتان که نیست هیچ از آن متضرر هم می شوید، و تلاش می کنید با این گونه واکنش ها طرفتان را ناچار به عقب نشینی کنید. اینجا این نوع علمیات در خدمت یک مطالبه، یا جهت تهدید برای جلوگیری از یک اقدام و یا کنش مدنی است. اگر به ظرفی که این نوع اقدامات انتحاری در آن اتفاق افتاده است یعنی اروپا و مشخصا فرانسه توجه کنیم، و به مناسباتی که بر آن حاکم بوده و به انگیزه هایی که سازمان در پشت آنها پنهان شده بنگریم، آن وقت حداقل می توانید این ادعا را بپذیرید که این نمونه سوم چنانچه در ابتدای این بخش عرض کردم محصول و نتیجه شرایطی است که سازمان در آن قرار گرفته است و با توجه به جنس مناسبات درونی اش، ایدئولوژیک بودنش، مسلح بودنش و فاکتورهای دیگر اصلا غیر از این نمی تواند انجام بدهد. برای همین می گویم این نوع را خود سازمان اختراع کرده است.

 

برای اینکه نمونه آن را در هیچ کجای دنیا و در هیچ سازمان و تشکیلات سیاسی و مسلحانه ای نمی توانید پیدا کنید. آن موردی را که در رابطه با جنگ ویتنام اشاره کردم با اینجا مقایسه نکنید. بخاطر اینکه آن یک اقدام کاملا شخصی است. جنسش اعتراضی است در مقابل کشته شدن هزاران نفر که مورد تجاوز نظامی قرار گرفته اند. موردی است و نه یک روش و شیوه نهادینه شده و ایدئولوژیک. نتیجه بی ثمری تلاش های مدنی است و نه در واکنش به یک اقدام مدنی و رایج و قابل پیگیری از نظر قانونی و ... خیلی تفاوت های دیگر. برای همین می گویم این نوع را باید به نام مجاهدین ثبت و ضبط کنیم و دنبال مشابهات آن نگردیم. من در مورد این نوع سوم بیشتر از این توضیحی نمی دهم، بقیه صحبت ها را می گذارم برای زمانی که بطور مشخص به بحث خودسوزی ها رسیدیم. چون مسیر بحث برای همین طراحی شده که به این نوع جدید التاسیس در سازمان برسیم و آن را مورد نقد و تحلیل قرار بدهیم. فکر می کنم تا اینجا توانسته باشم پاسخ سوال شما را تا حد امکان و اطلاعاتی که به لحاظ جمع بندی و تقسیم بندی این عملیات داشته ام، بدهم. اینکه تعریف عملیات چیست و به چند نوع می توان تقسیم بندی کرد.

 

بنیاد خانواده سحر: از این نظر شما به سوال طرح شده مبسوط پاسخ دادید. اما از دل این پاسخ سوالات دیگری به ذهن می رسد که ترجیح می دهم در جلسه آینده مطرح و روی آنها صحبت کنید.

 

خانم بتول سلطانی: با کمال میل.

 

(ادامه دارد . . . )

 

-----------------------------------

 

قسمت بیست و سوم و پایانی مصاحبه با خانم سلطانی:

رجوی روی دو پای "هوسرانی" و "شهوت رهبری" راه می رود

بنیاد خانواده سحر: با سلام و وقت بخیر به شما خانم سلطانی. امیدوارم اقامت تان در عراق توام با موفقیت باشد. و باز امیدوارم تا پایان زمان اقامت شما به هر حال این گفتگوها نیز به فرجام برسد.

خانم سلطانی: از لطف و دلگرمی که به من می دهید سپاسگذارم. من هم امیدوارم این بحث ها گره ای باز بکند و تجربه هایی برای آینده باشد.

بنیاد خانواده سحر: در جلسه پیش حول مکانیزم و چگونگی برداشتن آن حائل های اخلاقی و شرعی میان اعضای شورای رهبری با رجوی پرداختیم. من فکر می کنم این اتفاق در عمل به دلایل مختلفی از جمله ماهیت تناقض آمیزش قادر به حل مسئله نبوده است. داوری درباره صحت و سقم این ادعا بعهده شما است. می خواهم بپرسم حالا وقتی این حائل برطرف شد، واقعا افراد کاملا راحت بودند تا درباره هر موضوع و مسئله ای بی پرده حرف بزنند.

خانم سلطانی: بله کاملا راحت بودند. دلایل ریلکس بودن را در جلسه پیش توضیح دادم. در واقع این صراحت و راحتی محصول آن پس زمینه ها و نوع تنظیم رابطه ای است که تا قبل از جاری شدن خطبه عقد در موضوع مثلا زن داخل گیومه یا زن سنتی مطرح کردم.

بنیاد خانواده سحر: قبل از تمسک به این راهکار یعنی جاری کردن خطبه عقد، مسعود محدودیتی برای خودش قائل نمی شد. پیش آمده بود احساس کنید برای طرح یک موضوع دچار حجب و حیا و یا خودسانسوری اخلاقی بشود؟

خانم سلطانی: او همیشه هر چیزی را که لازم بود مطرح می کرد. حتی قبل از اینکه عقد و محرمیت انجام بشود راحت سوال اش را می کرد و حرف هایش را می زد. حتی وقتی با گزارشات در مورد روابط غیر اخلاقی در رده های مختلف روبرو و مواجه می شد، راحت طرح سوال و کسب اطلاع می کرد. مثلا نظر ما را در مورد اینکه آیا شما می دانید اینها رابطه داشته اند یا نه و مسائلی از این دست که جنس اش غیر متعارف و شرم آگین بود، از ما نظرخواهی و سوال می کرد.

بنیاد خانواده سحر: به واژه شرم اشاره کردید. این به نوعی تداعی کننده سوالی است که می خواستم در ادامه بپرسم. در واقع می خواهم به موضوعی اشاره کنم که به هر حال کتمان آن مشکل است و از طرفی اذعان به آن هم نوعی تبعات به همراه دارد و آن پدیده شرم و حضور آن در میان ما شرقی ها بطور عموم و ایرانی ها بخصوص و میان زن های ما بطور اخص وجود دارد.  در فرهنگ ما این واژه دارای بار معنایی عمیق و چند وجهی است و تاکید دارم به بار و جفرافیای این واژه در شرایط مختلف توجه داشته باشید. به این هم کاری ندارم که این پدیده فی النفسه یک ارزش دینی یا اجتماعی و یا اخلاقی و یا دارای هر منشا دیگر است. اما به هر حال وجود دارد البته بیشتر در زن های ما و در مردها هم می شود اشکال و بازتاب های آن را در موقعیت های مختلف دید. بخش اول سوال من این است که شما چنین حجب و حیایی را در وجود رجوی احساس می کردید؟ یعنی مثلا رجوی چیزی را به صرف حائل شرم و حیا مطرح نکند؟

خانم سلطانی: فکر می کنم قبلا در این خصوص توضیح دادم که رجوی هیچ وقت بین خودش و کل تشکیلات و در هر سطحی از مناسبات و به هر دلیلی محذور به حیا نبود. به تمام معنا در رفتارها و برخوردهایش راحت و ریلکس بود.

بنیاد خانواده سحر: این را فراموش نکرده ام، اما از باب طرح بخش دوم سوالم فکر می کنم ضرورت داشت روی آن تاکید دوباره بکنم. حالا می خواهم بدانم این حائل نوعی بر روی زن ها تا چه میزان تاثیرات بازدارنده بجا می گذاشت. و اصلا قائل به چنین تاثیری بر روی اعضای شورای رهبری بودید و اینکه خودتان تا چه اندازه تحت تاثیر این محدودیت ها بودید؟

خانم سلطانی: اگر با همین ذهنیتی که شما با موضوع برخورد می کنید، بخواهم جواب بدهم پاسخ شما منفی است. یعنی به قول شما حائل شرم، نقش آنچنان بازدارنده ای در طرح موضوعات نداشت. اما به این معنی هم نیست که هیچ ساز مخالفی وجود نداشته باشد. بودند افرادی که حتی از همان اول که این بحث ها مطرح می شد، از نشست ها بیرون می رفتند. جالب این بود که رجوی در واکنش به این افراد به شکل تحقیرکننده ای برخورد می کرد و می گفت اینهایی که رفتند دهاتی های ما بودند. یا اینکه می گفت اینها اخوندهای ما بودند که رفتند. مریم هم اینها را به قشری بودن متهم می کرد. اما علیرغم این برخوردها عده دیگری بلند شدند و گفتند این بحث ها چیست که مطرح می کنید. مگر ما مسئله مان این چیزها است. یعنی به نوعی از موضع کاملا بالا با موضوع برخورد کردند. به این تریب می بینید آن واکنش های مورد نظر شما در ابتدای امر اتفاق می افتد، اما بتدریج و تحت تاثیر آن پروسه ای که برای شما عرض کردم جای خودش را به راحت بودن و کنار زدن آن حائل شرم می دهد.

اما واقعیت این بود که این نوع نشست های توجیهی تا می خواست به نتیجه دلخواه برسد و درباره اش بحث بشود، صد ساعت نشست بود. اینطوری نبود که ظرف این مدتی که الان دارم برای شما مطرح می کنم این معضل حل بشود و خودشان را راحت بکنند. در طول نشست یک تعداد شروع به اعتراض می کردند و بیرون می رفتند تا فکر کنند و بعد بر می گشتند. می گفتند اشتباه کرده ایم. شروع می کردند به اصطلاح واکنش هایشان را در قبال موضوع مطرح کردن، اینکه مثلا ما در مواجه با چنین پدیده ای داغ کردیم یا مثلا آمپر پراندیم یا یکی می گفت من فیوز پراندم. چون بحث در واقع از اینجا شروع می شد که مشکل شما چیست؟ و چون افراد متفاوت و طبعا عقایدشان هم با هم متفاوت بود، ذهن شان با هم فرق می کرد. و رجوی در توضیح و توجیه این واکنش ها می گفت اینها ذرات ارزش های جاهلی است که در ارتجاع و آخوند وجود دارد و در اینها هم نفوذ دارد. خلاصه این مقاومت ها و اعتراض ها را به همه چیز ربط می دادند و دست آخر نتیجه می گرفتند پس فرد هنوز در طلاقش مشکل دارد و باید ببینیم طلاقش چگونه بوده است. استدلال رجوی این بود که کسی که حاضر نیست پای این مسائل بیاید پس معلوم است طلاقش هم طلاق واقعی نبوده است. در واقع فرد از پایه مسئله دار است و او ناچار بود برود دوباره پروسه انقلابش را از پایه شروع کند که در مناسبات خودمان به این پروسه کوران شورای رهبری یا کوره شورای رهبری یا دیگ شورای رهبری می گفتیم و اسم های متفاوتی روی آن می گذاشتند. این بحث ها شاید باور نکنید صد تا دویست ساعت ادامه پیدا می کرد حتی تا جایی که ما دیگر مسئولیتمان را تحویل می دادیم و صرفا به این نشست ها می آمدیم. وقتی می خواستم عضو شورای رهبری و این مناسبات بشوم خودش یک مقوله کاملا مستقل بود.

بنیاد خانواده سحر: خوب حالا می خواهیم بدانیم تاویل و تفسیر شما از چنین رویکردی توسط رجوی چیست؟ آیا می شود خوش بینانه همه این ترفندها و راهکارها را در چشم انداز یک فرض خوش بینانه و در راستای ضرورت هایی که خودش روی آنها تاکید دارد، ارزیابی کرد. یا به دنبال اهداف کاملا شخصی از هر جنسی که بتوان نام گذاری کرد بوده است. در این مسائل نقش و سهم اصلی و محوری را چه انگیزه هایی به عهده دارند و خلاصه اینکه به باور شما شخصیت واقعی رجوی را حول چه موضوعات دیگری می توان گمانه زنی و قضاوت کرد؟

خانم سلطانی: من فکر می کنم رجوی آدمی است که همواره روی دو پای مجازی حرکت می کند. یکی پای هوسبازی های او است و پای دیگر مسئله شهوت رهبری است که او را به سمت تمایلات دیگری همچون قدرت طلبی، جاه طلبی و یا تمامیت خواهی سوق می دهد. به نظر من روی این دو وجه کارش را پیش می برد و اتفاقا هوش و حواسش توی این زمینه ها خوب کار می کند. مثلا می داند که راندمان و بازدهی که یک زن برای او دارد به مراتب بیشتر از یک مرد است. درباره هوس بازی رجوی قبلا توضیح دادم. مثال زدم وقتی یک مرد تحمل حضور یک همجنس خود را در یک اجتماع زنانه و در کنار خودش ندارد، معنی اش این است که از درون مشکل دارد. حالا همین مولفه روانی و روحی و شخصیتی را بیاورید در این اشل که او در عین حال می داند به جز این نیاز به ابزار و امکانی هم برای پیش بردن و جلو گذاشتن آن پای دیگر (شهوت رهبری) هم نیاز دارد. من می گویم ولو حتی آن وجه هوسبازانه رجوی را هم کنار بگذاریم، به هر حال آن شم و گرایشی که اشاره کردم به او می گوید که وقتی یک زن برای او کار می کند، راندمان اش به مراتب از یک مرد بیشتر است. در نگاه اول وقتی به یک مرد می گوید برو این ساختمان را خراب کن، اول این سوال به ذهنش می رسد که چرا باید این کار را بکنم و بعد آن را مطرح می کند. در حالی که زن شورای رهبری کاری به این چراها و سوال ها ندارد، سوای هر نتیجه ای که از این کار حاصل بشود، بی سوال و اعتراض می رود فرمان را اجرا می کند. رجوی می خواهد که فرد فرمان او را بی بروبرگرد و بدون کمترین سوال و ابهام اجرا کند و هیچ "نه" ای در مقابل خواسته های او پیش نیاورد. خوب بالطبع وقتی این زنها هیچ شکافی توی ذهنشان وجود نداشته باشد و بیایند خودشان را تمام و کمال در اختیار مسعود بگذارند، آن وقت چه به لحاظ جنسی، چه به لحاظ تشکیلاتی و چه به لحاظ کاری و هر لحاظی که فکر کنید، اینها با تمام توش و توان و شیره جان کار می کنند. اما بر عکس رجوی این پتانسیل را در میان مردهای تشکیلاتش نمی بیند و نمی تواند پیدا کند. حالا برای این کار هر فلسفه ای که بعدها می خواهد ببافد به کنار و اینکه هر کلاهی می خواهد برای این زن ها ببافد، مهم نیست، مهم این است که تا اینجای کار را خوب فکر کرده که این اهداف او را چه کسانی می توانند جامه عمل بپوشانند. زمانی که مسئولیت خیلی بالایی در سازمان نداشتم به عینه می دیدم راندمانی که عباس داوری به عنوان یک مرد برای رجوی داشت تا راندمانی که مثلا صدیقه حسینی به عنوان یک زن داشت، اصلا قابل مقایسه نبود. این را با فرض هر نقطه ضعفی که برای صدیقه حسینی متصور باشد عرض می کنم. اینکه مثلا به لحاظ تکلم یا به لحاظ توان و یا هر دلیل دیگری دارای نقاط ضعف باشد. او به مراتب بیشتر از مردها دل می سوزاند و کار پیش می برد. و آنچه را رجوی می خواست دنبالش می رفت و انحام می داد. اینها (زنها) تا جایی که رجوی می خواهد تا ته خط برای او می روند. پس در مقایسه با مردها رجوی می فهمد که اینها پدیده متفاوتی هستند. پس تا می تواند روی آنها سرمایه گذاری می کند.

بنیاد خانواده سحر: یعنی می خواهید بگویید رجوی استراتژی خودش را بر اساس دریافت این قابلیت ها در زنان طراحی کرده است و فاکتور مهمش انعطاف پذیری و مجاب شدن زنها در مقایسه با روحیه چالش گری در میان مردان است؟

خانم سلطانی: من معتقدم همه این رویکردها یک وجه و سمت و سوی کاملا محوری و مرکزی دارد و آن هم نقش ابزار سازی برای رسیدن به هدف های رجوی است.

بنیاد خانواده سحر: خانم سلطانی ما از مصاحبت با شما خسته نمی شویم. اما می دانیم شما برای حضورتان در این گفتگوها مشکلات و زحماتی را علیرغم مشغله های زیاد متحمل می شوید. بحث ما هم ظاهرا دارد شبیه داستان های هزار و یک شب می شود. با این تفاوت که متاسفانه داستان های آن تماما برآمده از دل واقعیت است. پس شاید تا وقتی دیگر.

خانم سلطانی: به امید دیدار.

-----------------------------------

 

قسمت بیست و دوم مصاحبه با خانم سلطانی:

 

مسعود می پرسید:

آیا کسی هست که مدعی داشتن شوهر دیگری باشد؟

 

 

 

بنیاد خانواده سحر: گفتگوی جلسه گذشته را با موضوع انتقال گزارش اعضای شورای رهبری از تحت مسئولین خود به رجوی و مشکلاتی که در این رابطه پیش می آمد، خاتمه دادیم. سعی می کنم با اشاراتی گذرا بحث جلسه پیش را برایتان تداعی کنم. به این دلیل که ادامه صحبت هایمان کماکان حول همین موضوع خواهد بود. شما اشاره کردید که جاری کردن خطبه عقد محرمیت میان اعضای شورای رهبری و رجوی در راستای برداشتن آن محذوریت های اخلاقی بود و مریم به اعضای شورای رهبری گفته بود شماها برای اینکه در روابطتان با مسعود و طرح تناقض ها و پیشرفت کارهای خود مشکلی نداشته باشید باید بپذیرید که همه همسران مسعود هستید. واقعیت این است که شاید برای شما طرح خیلی از مسائل درون تشکیلاتی به لحاظ ممزوج بودن با آنها و ملکه شدن ذهنی و خیلی از فاکتورهای دیگر از جمله عادت و پیوستگی و مستحیل شدن در نوعیت مناسبات بسیار ساده باشد. اما بدون شک انتظار نخواهید داشت مخاطبان شما این مسائل را آنگونه که شما ساده و بدیهی تلقی می کنید با همین نگاه و برداشت از کنار آنها رد شوند. بر این اساس من فکر می کنم هر موضوع تازه ای که شما مطرح و باز می کنید برای مخاطبان شما، در حد یک شوک می ماند. در عین غیر قابل هضم بودن خیلی از این مناسبات و مسائل اما به هر حال به نوعی باید خود را متقاعد کنند در هزاره سوم میلادی این جنس و نوع مناسبات را بپذیرند. احساس من این است که این غافلگیری، تحیر، شوک یا هر چیزی که می خواهید اسم آن را بگذارید به هر روی و به نوعی در مواجه های اولیه با چنین توجیهات و تئوری بافی هایی به اعضای شورای رهبری دست می داده است. اولا می خواستم بدانم برداشت من از غافلگیری درست است یا خیر و اگر نادرست است ظاهرا مفهوم اش این خواهد بود که افراد شورای رهبری با اتکاء به همان اندک دریافت ها و داده هایی که مریم و مسعود ارائه کرده اند، نسبت به موقعیت خودشان با رجوی به عنوان همسران او متقاعد و مجاب شده اند. آیا واقعا اینطور بود؟   

 

خانم بتول سلطانی: بله واقعا این منطق و استدلال را قبول می کردند. یک دلیل اش شاید این باشد که قبل تر مریم از موضع کاملا بالا و به قولی تحقیر کننده به اعضا و موضوع نگاه می کرد. مریم کلیت بحث را اینگونه باز و عنوان کرده و گفته بود؛ شماها فهم این را ندارید که بفهمید محرمیت ایدئولوژیک بالاترین محرمیت است. این نوع تنظیم رابطه با موضوع آگاهانه به دنبال تحقیر کردن طرف خود می رود. این مسئله به نوعی دیالکتیک سوردل را تداعی می کند به این معنی که فرد، یا در اشل بزرگتر جامعه، برای فرار از حقارت به تحقیر کننده خودش پناه می برد. وقتی اینطوری به موضوع نگاه کنید می بینید چقدر فهم این نوع رابطه و هضم اینگونه مسائل برای اعضا ساده و بدیهی می شود. در همین خصوص سعی می کنم به آن توجیهاتی که مسعود و مریم برای ما داشتند، بطور گذرا اشاره کنم.

 

مسعود رجوی در یکی از نشست ها برای اینکه موضوع محرمیت ایدئولوژیک را به قول خودش برای ما عینی کند، می گفت: محرمیت جنسی اگر سقف اش ده باشد، محرمیت ایدئولوژیک سقف اش هزار است. یعنی شما فرض کنید اینجا یک تالار داریم با یک سقف بسیار بلند، اگر کسی زیر این میز قرار بگیرد، این می شود سقف یک ازدواج معمولی که همان رابطه زن و شوهری است. اما سقف ارتباط ایدئولوژیک و آرمانی و ذوب در رهبری سقف تالار است. منتهی چون شما افرادی هستید که مردمک چشم تان یا اندیشه تان همچنان یک اندیشه کهنه است، این مسئله توی ذهن شما نقش می بندد که من با شما نامحرم هستم. به همین دلیل نمی توانید راحت حرف بزنید. حالا برای اینکه بهانه برداشته بشود و این حائل از زن توی گیومه * برداشته شود، دست به این راهکار می زنیم. وقتی مریم توی بحث ها حرف از زن داخل گیومه می زند، منظورش زنی است که در مناسبات جامعه عادی بزرگ شده و باورهای آن جامعه به او حاکم است. یا به بیانی می شود گفت منظور او کم و بیش همان زن به مفهوم سنتی و ضعیفه است.

 

 یا مثلا برای تحقیر زن سنتی اینطور مطرح می کرد که زن سنتی برای شوهرش چادر به کمر می بندد و از او دفاع می کند و اگر شوهرش خون بخواهد برای او می دهد. یا اینکه اگر در جوانی زنی به عقد یک مرد در بیاید و مرد حتی برای یک عمر به مسافرت برود این زن تا زمان برگشتن شوهر خودش را در تملک مرد می داند. با این برداشت ها از زن داخل گیومه تاکید می کرد چون شما کماکان در چنین وضعیتی هستید و هنوز از دنیای کهنه و اندیشه های قبلی عبور نکرده اید، این کار را فقط برای برداشتن حائل ذهن شما انجام می دهیم. طبعا در چنین وضعیتی ما هم بخاطر اینکه خودمان را از زیر چنین نگاه حقارت آمیزی خارج کنیم، به سهولت متقاعد و مجاب می شدیم. یا به اشکال دیگری سعی می کرد ما را نسبت به وضعیت خودمان دچار تردید و تزلزل بکند به این طریق که می گفت شماها چرا راحت صحبت نمی کنید و چرا اینقدر در قید و بند این هستید که روسری تان عقب نرود. یا سر بعضی مسائل هر کاری می کرد افراد بحث ها را جلوی مسعود مطرح نمی کردند و می گفتند ما روی این را نداریم که بحث تحت مسئولمان را در نشست رهبری مطرح کنیم. یادم است مریم بخاطر این کار ما را توبیخ می کرد و می گفت چرا شما بین خودتان و مسعود احساس فاصله می کنید. در ادامه نتیجه گیری می کرد این فاصله ناشی از ذهن شما است.

 

بنیاد خانواده سحر: ببخشید قبل از اینکه ادامه بدهید می خواهم همین جا بپرسم احساس شخصی و تلقی خود شما از این نوع رابطه با مسعود چگونه بود. منظورم این است که عمیقا می توانستید خودتان را متقاعد کنید یا بر اساس آن دیالکتیک سوردلی در واقع به تحقیر کننده خودتان پناه می بردید و یا اینکه اساسا موضوع برای تان لاینحل باقی می ماند.

 

خانم بتول سلطانی: در مورد خودم می توانم بگویم تقریبا نصف عمر تشکیلاتی ام را توی سازمان سر همین بحث ها گذراندم. دست آخر هم البته در درون متقاعد نشدم.

 

بنیاد خانواده سحر: حالا اگر در ادامه سوال قبلی توضیح تکمیلی دارید، بحث تان را ادامه بدهید.

 

خانم بتول سلطانی: این را عرض می کردم که توی بحث های مربوط به شورای رهبری مریم می گفت این فاصله ای که شما احساس می کنید واقعیت ندارد و کاذب است و انگیزه و مکانیزم اش اندیشه ارتجاعی شما است. در ادامه این تلقی و القاء تاکید می کرد، بخاطر اینکه این فاصله هم برداشته بشود، خطبه عقد جاری می کنیم که شما راحت تر و بی پرده حرف هایتان را بزنید. مثلا روی این موضوع اصرار داشت تا به ما بباوراند که کسی از میان شما مدعی این نیست که شوهر دیگری دارد. بنابراین مسعود از همه لحاظ تکیه گاه شما است و باید با او بدون حائل روبرو بشوید. جالب بود که در ادامه این مباحث مسعود از جمع سوال می کرد: آیا کسی هست که مدعی داشتن شوهر دیگری باشد؟ و تاکید می کرد، اگر کسی احساس می کند یک اپسیلن و سر سوزن وابستگی دارد و یا خودش را در تملک شوهر قبلی اش می داند، از جلسه بیرون برود.

 

بنیاد خانواده سحر: یعنی در واقع علت این ازدواج ها را هم به نوعی از دوش خودش بر می داشت و به دوش اعضای شورای رهبری می انداخت. شاید با این توجیه که این رهبری باید بابت همه عقب ماندگی ها و تفکرات ارتجاعی حاکم بر زن ها و برای رها کردن و آزاد کردنشان از انواع استثمارهای طبقاتی و تاریخی و ... باز از کیسه خودش هزینه کند و خودش را فدا کند؟

 

خانم بتول سلطانی: دقیقا همینطور است. یعنی شما در سرفصل های مشترک اینچنینی همیشه با کسی مواجه هستید که آماده است برای تغییر و تحول و انقلاب و ... و عبور دادن دیگران از تضادها و تناقض ها و ... از خودش مایه بگذارد. اگر مسعود با تمام بار معنایی که در سازمان برای او قائل هستند، مسعود می شود و مسئولیت همه چیز را یک تنه بعهده می گیرد، دقیقا بخاطر این شاخص و از خودگذشتگی او در همه ابعاد و مسائل است. اگر صورت مسئله را با همین سادگی مطرح کنیم می بینیم که رجوی در نوعیت خودش یک آدم معمولی نیست. و این همان چشم اندازی است که می خواهند از رجوی به کلیت سازمان القاء کنند.

 

بنیاد خانواده سحر: به پایان آمد این دفتر در این نوبت، اما حکایت مسعود رجوی و ما و شما به قوت خودش باقی است. خسته نباشید و تا جلسه آینده خدا نگهدارتان.

 

خانم بتول سلطانی: این قصه سر دراز دارد. با تشکر از شما.  

 

* منظور از زن توی گیومه زنی است که در جامعه عادی رشد کرده و باور و عقایدش باورهای یک زن در جامعه عادی و معمولی است. به این زن اصطلاحا در سازمان زن توی گیومه می گویند. (توضیح از خانم سلطانی)

 

-----------------------------------

 

قسمت بیست و یکم مصاحبه با خانم سلطانی:

 

هیچ عضو شورای رهبری روی مطرح کردن مشکلات فردی خود را نداشت

 

 

بنیاد خانواده سحر: خانم سلطانی از اینکه یک بار دیگر فرصت گفتگو با شما فراهم آمد بی نهایت سپاسگذارم. مایلم بحث را کماکان با موضوع جلسه پیش یعنی عقد کردن اعضای شورای رهبری توسط رجوی ادامه بدهم. می خواستم با طرح این سوال بحث را ادامه بدهم که این اتفاقات تا چه اندازه به سطوح پائین تشکیلات اطلاع رسانی می شد و اساسا لایه های پائین تر از شورای رهبری از این گونه اقدامات با خبر می شدند یا خیر؟

 

خانم بتول سلطانی: اصلا این موضوعات به رده های پائین تر از ما نمی رفت. به این دلیل که مریم و مسعود می گفتند افراد پائین تر به دلیل اینکه مردمک چشمشان جنسی است نمی توانند این مسائل را هضم و فهم کنند. مردمک چشم جنسی یک اصطلاح درون تشکیلاتی بود و در مورد کسانی بکار گرفته می شد که به زعم تشکیلات نگاه شان به مسائل جنسی است. آنها معتقد بودند این بحث در سطحی نیست که دیگران بتوانند فهم کنند. من فکر نمی کنم کسی در رده های پائین اطلاع داشت که خطبه عقد بین زنان اعضای شورای رهبری با رجوی جاری شده است. مثلا یک دلیل اش این است که خودم مسئول بخشی از نشست ها بودم که در رده ها و سطوح مختلف می گذاشتم. حداقل این است که تا زمانی که من بودم این بحث ها در آن سطوح مطرح نمی شد. اساسا مسعود و مریم تاکید می کردند که طرح این بحث ها در رده های پائین نه ضرورت دارد و نه آنها ظرفیت پذیرش دارند. می گفتند ما بخاطر اینکه یک مسئله تاریخی را حل کنیم چنین دستگاهی را می چینیم.

 

بنیاد خانواده سحر: تنظیم چنین رابطه ای آیا در همان سطح شورای رهبری ایجاد ذهنیت نمی کرد؟ البته منظورم هم وجه اخلاقی موضوع و هم وجه تئوریک آن است. منظور تناقضاتی است که این موضوع در دل خودش تولید می کند. مثلا در بعد تئوریک این سوال پیش می آید که اگر قرار است یکی از بندهای انقلاب ایدئولوژیک این باشد که افراد ذهنیت نگاه درجه دوم را از روی زن بردارند و نگاه جنسی به او نداشته باشند، خوب علی القاعده ابتدا به ساکن این اتفاق باید در راس رهبری افتاده باشد. اما اگر در راس مثلا رجوی نتوانسته باشد این موضوع را برای خودش جا بیندازد، و برای عبور از این تناقض خودش به یک روش سنتی برای رفع محذوریت های شرعی متوسل بشود، پس این آدم چطور می تواند مرجعیت و امامت ایدئولوژیک داشته باشد. این یک وجه تناقض است که می تواند مورد بحث قرار بگیرد. وجه دیگر این است که آدم به لحاظ اخلاقی می تواند دچار این ذهنیت بشود که بر اساس استدلالی که رجوی در رابطه با برداشت های سنتی از اسلام می کند و خیلی جاها می گوید مسائلی که روحانیت مطرح می کند نوعی بستر سازی برای منافع شخصی است یا مثلا برای اینکه گناه کردن را شکل شرعی بدهند و برای اینکه بتوانند خلاف کنند. در این صورت خود این عقدها کلی تناقض می آورد. حالا می خواهم بپرسم این تناقض ها هم بطور تئوریک و هم بصورت تعبیری که افراد و عضوها می کنند چطور در مناسبات ماده می شدند و ظهور می کردند. آیا صرفا داده های رجوی برای عبور از این بحث افراد را اقناع می کرد یا آنها را با کل موضوع مسئله دار می نمود؟

 

خانم بتول سلطانی: برای من یا کسان دیگری که در جلسه حاضر بودند مسئله به همین شکلی که رجوی مطرح می کرد قابل قبول بود. یعنی چون ما باید می آمدیم ریزترین مسائل مربوط به خود و افراد تحت مسئولیت مان را برای رجوی مطرح می کردیم از جملا مریضی افراد و مشکلات دیگری که دارند از محتوای نشست غسل هایی که مردها می نوشتند، از مسائلی که مربوط به موضوعات جنسی شان می شد و یا خیلی از موضوعات دیگر، که هیچ کسی روی مطرح کردن آن را نداشت.

 

بنیاد خانواده سحر: ببخشید اینجا وقتی فرد تحت مسئول شما می آمد و تناقضات جنسی اش را مطرح می کرد همان تناقض اینجا هم بود فرقی نمی کرد. یعنی یک مرد تحت مسئول وقتی همان مشکلات را مطرح می کند، طبعا همان چالش بالا در یک اشل پائین تر باز مطرح است. اینطور نیست؟

 

خانم بتول سلطانی: مشکل شما شاید این باشد که تصور می کنید تحت مسول ما که مردها هم بودند رودروی ما مشکلات شان را مطرح می کردند. اما تناقض های مردها مستقیما برای ما مطرح نمی شد. اینها ابتدا در سطح مردها مطرح می شد. و آن هم تحت ضوابطی بود که شرح می دهم. اولا این تناقض ها در جلسات عمومی نباید مطرح می شد. بجز تناقضات عمومی. اما اگر این تناقضات بار جنسی داشت اول باید به مسئول برادر می نوشت. او هم اسامی را ضمیمه اش می کرد. تازه مسئول برادر هم نباید اسامی را می خواند. مثلا اگر فرض کنید مردی داخل سازمان روی یک خواهری یک لحظه جنسی داشته، نباید مورد خواهر را اسم می برد و می نوشت. این را توی یک گزارش جدا می نوشت و بعد اسم کسی را هم که نسبت به او لحظه داشته در یک برگ جدا ضمیمه گزارش اصلی می کرد . حتی اگر اسم می برد می گفتند تو یک مرضی داری که اسم مورد را مطرح کرده ای. که در این صورت مورد توبیخ قرار می گرفت. بعد سر جمع این گزارشات را مسئول در پایان روز به دست خواهر مسئول می داد. در نهایت این گزارش تا بالاترین مسئول مربوطه در بالاترین سطح تشکیلات می رفت.

 

در آنجا همه این گزارشات را بررسی می کردند و اسم را می خواندند به سرعت آن خانم تغییر مسئولیت داده و از آنجا جابجا می شد و به این ترتیب حتی پائین ترین سطوح هم متوجه می شدند وقتی خواهری جابجا می شود و مسئولیت اش تغییر می کند، به اصطلاح مورد داشته و مشکلی پیش آورده است. این را حتی افراد پائین هم می توانستند حدس بزنند. بعد پیامدهای اجرایی اش را مسئول بالا دنبال می کرد. به این صورت که سریعا تغییر سازماندهی داده می شد، یا آن مرد از آنجا جابجا می شد یا آن خانم را از آنجا تغییر سازماندهی می دادند. اگر حتی این اتفاق بین دو مرد هم رخ می داد، به همین شیوه عمل می کردند. سریعا یکی از افراد را تغییر سازماندهی داده و جابجا می کردند. بعد برای اینها نشست می گذاشتند و سوژه اش می کردند. و فرد باید می آمد پروژه می خواند و بالطبع تبعات تشکیلاتی خودش را به دنبال داشت تا این موضوع رسیدگی بشود.

 

بنیاد خانواده سحر: یعنی در بدنه این مشکل پیش نمی آمد که یک زن ناگزیر باشد به یک مسئول مرد گزارش تناقضات خودش را بدهد.

 

خانم بتول سلطانی: اصلا چنین چیزی وجود نداشت. چون هیچ مردی در سازمان پیدا نمی کنید که تحت مسئول زن داشته باشد.

 

بنیاد خانواده سحر: یعنی این بحث ها فقط در سطح شورای رهبری مطرح می شود و در این مرحله است که زن ها فقط به رجوی به عنوان مسئول خود پاسخگو هستند؟

 

خانم بتول سلطانی: البته قبل از تحولات مربوط به انتخاب شورای رهبری نشست ها به صورت مشترک بین زنها و مردها بوده است، اما آخرین وضعیت تشکیلاتی در سازمان اینطوری است که رجوی گفته بود می خواهم هیچ تحت مسئول زنی وجود نداشته باشد که مسئول اش مرد باشد. چون معتقد است بدون بروبرگرد داشتن هژمونی روی زن راه به مسائل جنسی می برد. بخاطر همین چنین رابطه ای که مطرح می کنید، وجود نداشت. یعنی رابطه به این صورت می شد که مجموعه گزارشات و اقداماتی که هر کس لازم می دید اینها را روزانه در نشست های رجوی می آورد و روی آنها بحث می کرد. او مثلا می گفت فلان نفر از لحاظ دوران چنین مشکلی داشته، یا یکی دیگر مشکل منکراتی داشته است. یا مثلا نصف شب یک مردی رفته سراغ یک مرد دیگر، و اینها همه در نشست و با حضور رجوی از سوی مسئولان مطرح و درباره شان بحث می شد.  

 

بنیاد خانواده سحر: واقعا زنهای عضو شورای رهبری همه این مسائل را بدون محذوریت و محدودیت مطرح می کردند؟

 

خانم بتول سلطانی: هیچ زنی روی مطرح کردن اینها را نداشت. من وقتی مسئول بودم روی این را نداشتم بیایم این سری مشکلات را توی نشستی که مریم و مسعود بودند، بحث و مطرح کنم. بخاطر همین بحث عقدها و خطبه ها مطرح شد. که شماها همه زن مسعود هستید و نباید هیچ پرده و حائلی بین شما وجود داشته باشد. و هر چیزی را باید براحتی درباره اش صحبت کنید و بیایید بگوئید و راه حل اش را بگیرید. هر کس هم می گفت؛ نه، خودبخود از آن مدار پائین کشیده میشد یعنی در آن سطح نمی توانست ادامه بدهد.

 

بنیاد خانواده سحر: این بحث کماکان برای من جذاب و قابل ادامه است. خسته نباشید خانم سلطانی تا جلسه بعد.

 

-----------------------------------

 

انعکاسات کنفرانس مطبوعاتی خانم بتول سلطانی در بغداد

 

بنیاد خانواده سحر

بغداد – 3 خرداد 1388

 

خانم بتول سلطانی، عضو جداشده شورای رهبری سازمان مجاهدین خلق که در بغداد مقیم می باشد، در راستای فعالیت های حقوقی و حقوق بشری خود جهت آزاد سازی اسرای ذهنی و عینی در پادگان فرقه ای اشرف و وصل ارتباط آنان با دنیای خارج و خانواده هایشان، در یک کنفرانس مطبوعاتی در بغداد در روز شنبه 2 خرداد 88 شرکت نموده و به سؤالات خبرنگاران عراقی و خارجی حاضر در جلسه پاسخ گفت.

 

این کنفرانس مطبوعاتی مورد توجه فوق العاده رسانه های عراقی و خارجی قرار گرفت و انعکاسات بسیاری داشت. در زیر لینک برخی از این انعکاسات آورده میشوند:

 

وكالة انباء براثا

http://www.burathanews.com/news_article_66526.html

مؤتمر صحفي لشخصية قيادية هربت من معسكر اشرف:

منظمة خلق الارهابية تشرف على تدريب عناصر من القاعدة

24/05/2009م - 3:31 م | عدد القراء: 294

 

كردستان تايمز

http://www.kurdistan-times.com/content/view/10979/84/

دعم لوجستي أمريكي  للمنظمة وجهات سياسية عراقية تدعم نشاط المنظمة التخريبي

23/05/2009

 

قناة الفيحاء الفضائية_ بتول سلطاني

http://www.youtube.com/watch?v=A8r_8okSsQE

 

 

التآخي

http://www.taakhinews.org/

العدد 5597 التاريخ 24/5/2009

قيادية هاربة من منظمة خلق: المنظمة تسعى لزعزعة الوضع السياسي

 

 

جريدة كل العراق

http://www.kululiraq.com/modules.php?name=News&file=article&sid=44405

 

وکالة العراق المرکزیة للانباء

http://www.iraqidev.com/new/m/index.php?act=artc&id=64

 

 

موسوعة  النهرين

http://www.nahrain.com

 

 

الكوثر

http://www.alcauther.com/html/modules.php?name=News&file=article&sid=8643

وكالة الدار العراقية / بغداد:

كشفَت "بتول سلطاني" القيادية السابقة في منظمة مجاهدين خلق الايرانية والمتخذة من مدينة أشرف مقرا لها عن تورط المنظمة في اعمال وصفتها بالارهابية قبل وبعد دخول سقوط النظام البائد. قيادية في مجاهدي خلق تتهم المنظمة بارتكاب اعمال إرهابية

 

 

شبكة الاعلام العربية

http://www.moheet.com/show_news.aspx?nid=259977&pg=1

 

 

موقع العالم الاخباري

http://www.alalam.ir/newspage.asp?newsid=053171120090523230435

 

 

الصباح الجديد

http://www.newsabah.com/look/article.tpl?IdLanguage=17&IdPublication=2&NrArticle=28017&NrIssue=1434&NrSection=1

قيادية منشقة: مجاهدي خلق تجند

2009-05-24

قيادية سابقة في منظمة خلق الارهابية تكشف عن جرائم هذه الجماعة

 

 

أصوات العراق

http://ar.aswataliraq.info/?p=146395

قيادية منشقة: منظمة مجاهدي خلق ساهمت بقمع الانتفاضة عام 1991

23/5/2009 - 16:22

 

 

اخبار الزوى

http://www.alzoa.com/browse.php?src=2090074

قيادية سابقة في منظمة خلق تقول ان المنظمة نفذت عمليات قتل وتفجير داخل العراق

 

 

الفيحاء

http://www.alfayhaa.tv/news/world/12651.html

السلطاني تهرب من معسكر اشرف وتكشف علاقة المنظمة مع النظام المباد

 23 May, 2009

 

 

اذاعة العراق الحر

http://www.iraqhurr.org/content/article/1738210.html

قيادية سابقة في "مجاهدي خلق" تتهم المنظمة باستهداف أمن العراق

 

-----------------------------------

معرفی نامه خانم بتول سلطانی عضو نجات یافته شورای رهبری سازمان مجاهدین خلق

 

خانم بتول سلطانی عضو جداشده شورای رهبری سازمان مجاهدین خلق در کنفرانس مطبوعاتی روز شنبه 2 خرداد 1388 در بغداد، خود را در برابر خبرنگاران عراقی و خارجی به صورت زیر معرفی نمود:

 

من بتول سلطانی از اعضای سابق فرماندهی و شورای رهبری سازمان مجاهدین خلق می باشم که مدت 21 سال دوران جوانی خود را در این سازمان گذرانده ام . مدتی است که از مناسبات درون تشکیلاتی این سازمان فرار کرده و به دنیای آزاد آمده ام.

19 سال پیش به دستور رجوی همه افرادیکه متاهل بودند مجبور شدند تا از همسرانشان جدا شوند که من هم یکی از آنها بودم.  بچه های ما نیز به دستور سازمان به نقطه نامعلومی منتقل شدند که از سرنوشت آنها بی اطلاع می باشیم.

با توجه به اینکه درمناسبات شورای رهبری این سازمان بودم شاهد جنایتها و فشارهای این سازمان بر روی اعضا  و گرفتار کردن جسم آنها دراین تشکیلات فرقه ای بودم وباید بگویم که این سازمان کماکان اعتقاد به جنگ مسلحانه و اقدامات تروریستی دارد و مترصد یک فرصت است تا دست به سلاح ببرد و نباید گول شعارهای عوامفریبانه آنرا خورد.

این همان سازمانی است که به مثابه ارتش خصوصی صدام عمل می کرد. مسعود رجوی در یکی از اجتماع ها  گفت که ما و صاحبخانه (صدام حسین) سوار بر یک کشتی هستیم و ایجاد هر سوراخی دراین کشتی موجب تباهی هر دوی ماست و دلیل فرمان حمله از سوی رجوی به مردم بی دفاع شمال عراق در انتفاضه 1991 همین موضوع بود که موجب کشته شدن اهالی کلار و کفری و طوز خرماطو شد.

بعد از سقوط صدام حسین مهمترین وظیفه ای که برای  اعضای شورای فرماندهی توسط مسعود رجوی مشخص شد این بود که با هر وسیله و نیرنگی که شده جو سیاسی حاکم بر عراق را به نفع سیستم خودمان تغییر دهیم و در اجرای این فرمان ارگانی درون تشکیلات بنام سازمان اجتماعی شکل گرفت که وظیفه آن ایجاد اختلاف در حاکمیت عراق، جذب شیوخ و شخصیت های عراقی به منظور جلب حمایت سیاسی و کشاندن آنها به اشرف و تغذیه سیاسی آنها برطبق سناریوی معین با تطمیع و شیوه های مشخص شده بود.

هدف من از استقرار در بغداد بعد از فرارم از سازمان این است که:

اولا – ملت و مسئولین عراقی خصوصا شخصیت های سیاسی را نسبت به وضعیت درونی سازمان آشنا سازم چرا که اطمینان دارم برخی افراد بعلت عدم شناخت دقیق از این سازمان از آن حمایت می کنند.

ثانیا – ازرئیس محترم دولت عراق جناب آقای نوری المالکی  تقاضا نمایم که:

1- اکنون که حفاظت پادگان اشرف (معسکر الخالص) به نیرو های عراقی واگذار شده است، فضایی آزاد و بدور از اختناق (عکس آنچه رجوی حاکم گردانیده) برای افراد مسقر در اشرف فراهم گردد و امکاناتی مانند ماهواره، تلویزیون، تلفن، موبایل، رادیو، اینترنت، کتاب، روزنامه و پست دراختیار نفرات قرار گیرد.

2- امکان ارتباط مستمر و مستقیم و بدون واسطه برای افراد پادگان اشرف با خانواده های آنها فراهم گردد.

3- روشهای روانی کنترل ذهن که درجلسات غیر انسانی و غیر اخلاقی موسوم به عملیات جاری توسط مسئولین مجاهدین خلق اعمال می شوند متوفق گردند.   

 

با تشکر

بتول سلطانی

23/5/2009

 

-----------------------------------

نامه تعدادی از جداشدگان سازمان مجاهدین خلق در عراق به رئیس پارلمان اروپا در خصوص عملکرد ایادی فرقه تروریستی رجوی در این پارلمان

آقای هانس گرت پوترینگ،

رئیس پارلمان اروپا - بروکسل

بغداد - 14 مه 2009

در تاریخ پنجشنبه 23 آوریل 2009، قطعنامه ای از جانب تعدادی از حامیان فرقه تروریستی رجوی در پارلمان اروپا از جمله آقای آلخو ویدال کوادراس که اخیرا مهمان ویژه این فرقه مخرب در پادگان اشرف در عراق بوده است به پارلمان جهت تصویب ارائه گردید که در آن علاوه بر اتهامات بی اساسی که به دولت عراق وارد شده، شرایط درست عکس آنچه که واقعیت دارد مطرح گردیده است.

متن سخنرانی آقای ویدال کوادراس در پارلمان اروپا در دفاع از قطعنامه فوق و همچنین علیه تبصره هایی  که بطور واقعی در دفاع از ساکنان پادگان فرقه ای اشرف ارائه گردیده بودند در زیر جهت یادآوری آورده میشود:

جمعه، 24 آوریل 2009، استراسبورگ

آلخو ویدال کوادراس – آقای رئیس! امروز صبح ما در خصوص یک قطعنامه پیشنهادی مشترک از جانب چهار گروه سیاسی در خصوص کمپ پناهندگان اشرف در عراق رأی گیری خواهیم کرد. در آنجا سه هزار و پانصد مرد و زن ایرانی، اعضای اپوزسیون دموکراتیک در برابر رژیم اصولگرا در ایران، کاملا بدون دفاع زندگی میکنند. در طی چند هفته اخیر آنان تحت فشار و ارعاب از جانب یک جناح از دولت عراق که تحت نفوذ رژیم ایران است بوده اند، و احتمال بالایی وجود دارد که هر لحظه یک تراژدی اتفاق بیفتد که مشابه همان چیزی باشد که در شبه جزیره بالکان در زمانی نه چندان دور شاهد بودیم. 

ما همگی واقعه Srebrenica (واقعه کشتار اهالی بوسنی توسط صرب ها) را بخاطر داریم، و من شک ندارم که هیچیک از اعضای این پارلمان خواهان تکرار واقعه Srebrenica در عراق نیست. قطعنامه ما فراخوان به اعلام خطر به افکار عمومی در سراسر جهان قبل از اینکه یک فاجعه اتفاق بیفتد می باشد. متأسفانه، برخی از همکاران تبصره هایی را ارائه کرده اند که میتواند خطرات متوجه ساکنان کمپ اشرف را شدت ببخشد و بهانه لازم برای کشتار آنان را به دست رژیم ایران و ایادی آن در عراق بدهد.  

من اخیرا از کمپ اشرف دیدار کردم و به شما اطمینان میدهم که اتهامات مطرح شده از جمله آنچه که در تبصره ها آمده است کاملا بی اساس هستند. ساکنان اشرف داوطلبانه در آنجا حضور دارند. آنها آزاد هستند که هر زمان که بخواهند آنجا را ترک کنند و آنها در روابط کاملا دوستانه ای با مردم عراق در منطقه زندگی میکنند. هدف قطعنامه پیشنهادی ما حفاظت از این افراد است. هیچ کس نخواهد فهمید – ولی اگر این تبصره ها مورد قبول قرار گیرند نتیجه قطعنامه دقیقا برعکس خواهد شد.

همکاران! این یک موضوع سیاسی نیست. این موضوع کاملا حقوق بشری و خیلی اضطراری میباشد. من از شما تقاضا میکنم که علیه تمامی تبصره های مطرح شده برای این قطعنامه مشترک که مورد حمایت چهار گروه می باشد رأی داده و از قطعنامه به همان شکلی که مورد توافق این چهار گروه که دارای مواضع سیاسی کاملا متفاوتی هستند می باشد حمایت نمائید. جان بسیاری از افراد بی گناه و بی آزار بستگی به رأی شما دارد. لطفاً آنها را از خود مأیوس نکنید.

همانطور که حتما اطلاع دارید در تبصره پیشنهادی مربوطه با استناد به شهادت جمع کثیری از جداشدگان و نجات یافتگان فرقه تروریستی رجوی وضعیت حقوق بشر در داخل پادگان اشرف وخیم گزارش شده و بازدید سازمان های بین المللی حقوق بشری از این پادگان فرقه ای که حداقل های آزادی فردی در آن وجود ندارد و کسی نمیتواند از آن خارج شده یا با دنیای بیرون در ارتباط باشد خواسته شده است. به زعم آقای ویدال کوادراس البته این خواسته بهانه و توجیه لازم را برای کشتار ساکنان پادگان فرقه ای اشرف آنهم از جانب ایادی رژیم ایران در داخل دولت عراق فراهم مینماید. 

لازم به ذکر است که سخنان آقای ویدال کوادراس در پارلمان اروپا و متن قطعنامه پیشنهادی ایشان دقیقا منطبق بر سیاست های اعلام شده رهبران فرقه مربوطه می باشد و مثلا کسی به غیر از این سازمان مدعی نیست که جناحی از دولت عراق وابسته به رژیم ایران بوده و قصد کشتار اهالی اشرف در عراق را دارد.

هدف رهبران سازمان مجاهدین خلق که آقای ویدال کوادراس به خوبی آنرا در پارلمان اروپا به پیش میبرد در ایزولاسیون کامل نگاه داشتن ساکنان اسیر در پادگان فرقه ای اشرف از دنیای خارج می باشد چرا که در چنین حالتی میتوان آنها را تحت تعلیمات تروریستی جهت اقدامات خرابکارانه در داخل عراق قرار داد.

ما مایلیم از طریق شما از ایشان سؤال نمائیم که چرا با بازدید سازمان های بین المللی حقوق بشری از پادگان اشرف و صحبت مستقیم با افراد آن بدون حضور مسئولین سازمان و دیدار و ارتباط اعضای گرفتار در این پادگان با خانواده های خود به شدت مخالف است و توجیهات رهبران فرقه را تکرار می نماید.

ما البته با ایشان موافق هستیم که فاجعه ای در حال وقوع است و اینکه موضوع پادگان فرقه ای اشرف یک موضوع سیاسی نبوده بلکه یک موضوع حقوق بشری است. اما کسانی که سالهای بسیار از عمر خود را در اسارت در این پادگان صرف نموده اند مایلند نسبت به خطر رهبری فرقه که تنها تهدید متوجه جان افراد بی گناه در این پادگان است، و پایان این ماجرا به شکلی که در بسیاری از فرقه ها در جهان از جمله فرقه جیم جونز در گویان اتفاق افتاد، هشدار بدهند.

افرادی همچون آقای ویدال کوادراس قطعا مسئول ادامه اسارت ساکنان پادگان فرقه ای اشرف در عراق و هرگونه عواقبی خواهند بود که جان این افراد را از جانب رهبری فرقه به خطر بیندازد.

با احترام

تعدادی از نجات یافتگان فرقه تروریستی رجوی در عراق

-----------------------------------

 

قسمت بیستم مصاحبه با خانم سلطانی:

 

زن های عضو شورای رهبری، تک به تک به عقد مسعود رجوی در آمدند

 

بنیاد خانواده سحر: ضمن خیر مقدم به شما خانم سلطانی. بدون اغراق ما کمتر شاهد گفتگوهای تئوریک با اعضای جداشده هستیم. یا صریح تر بگویم مثلا ما همیشه در بحث انقلاب ایدئولوژیک به این موضوع می پردازیم که ذات و ماهیت این پدیده چه چشم اندازهایی برای آقای رجوی دارد و او هم بر اساس چنین فرایندهایی و نیازهایی که دارد میزهای بزرگ می چیند. اما هیچ وقت سراغ آن تناقض هایی که از دل این بحث ها بیرون می زند نرفته ایم. من به عنوان نمونه می خواهم امروز حول یکی از آن تناقض ها با شما صحبت کنم. باز ناگزیرم سوالم را با یک مقدمه مطرح کنم.

 

موضوع محوری که در رابطه با ازدواج مریم و مسعود در رده بالای سازمان مطرح بود و اساسا همان گیر و به اصطلاح حائل که زمینه و اسباب این ازدواج شد، مسئله رعایت حدود و مرز شرعی رابطه رهبری با همردیف بود. یعنی میز اینطور چیده می شد که در آنجا محذوریت های شرعی در واقع حائل بین مسعود و مریم هستند و دست دو طرف را در تعامل و ارتباط می بندند. اتفاقا این موضوع را آقای مهدی ابریشم چی در بحث های انقلاب ایدئولوژیک بطور شفاف و واضح روی همین حائل و گیر بحث می کند. جالب اینجا است که می گوید در این رابطه هر محدودیتی ولو در حد و اندازه های ناچیز فرمالیسم و سازشکاری است. یعنی می خواهد بگوید این رابطه هیچ حائل و محذوریتی را تاب نمی آورد و اگر بیاورد اصل مسئله لوث می شود. او تاکید می کند به اینکه این مصداق سازشکاری می شود. حالا در اینکه این رابطه و جنس اش چه تفاوتی با سایر مناسبات اینگونه در سازمان های سیاسی و حتی ایدئولوژیک دیگر دارد، کاری نداریم، در اینجا موضوع سوال سمت و سوی دیگری دارد. حالا سوال و یا همان تناقضی که اشاره کردم این است که در سطح مناسبات بین مسعود رجوی و شورای رهبری باز شاهد چنین حائلی بین رجوی و شورای رهبری هستیم. در اینجا هم بنا به اهمیتی که موضوع دارد یعنی یک طرف اش آقای رجوی است و طرف دیگر اش شورای رهبری و از جمله اینکه این شورا هم همه زن هستند، دوباره رهبری یعنی مسعود در موقعیت و وضعیتی مشابه با مریم قرار می گیرد. در اینجا هم باز شاهد همان حائل و محذوریت های شرعی و حد و مرزهای به نوعی اخلاقی و فقهی هستیم. اولا به ما بگوید آیا وجود این حائل به نوبه خود یک تضاد از نوع تضادی که قبل از ازدواج مریم و مسعود روی آن تکیه می شد، وجود دارد یا خیر؟ اگر اینگونه است این تضاد چگونه حل و رفع می شود و اگر تضاد نیست در این صورت همین شکل و ماهیت رابطه چرا به رابطه مسعود و مریم قابل تعمیم نیست. و اینکه دیدگاه شما نسبت به این موقعیت ها قبل و اکنون چگونه است؟

 

خانم سلطانی: برای پاسخ به سوال شما که فکر می کنم خودش یک مقاله شد باید بیشتر توضیح بدهم. در بحث وارد شدن هر زن به انقلاب ایدئولوژیک یک بندی بود به نام بند ب که در واقع بند پیوند با رهبری است. پاسخ سوال شما در بحث بند ب یا پیوند با رهبری مطرح می شود. در این بند ابتدا مطرح می کنند، شما مردها چه گوهر بی بدیلی هستید که حاضرید برای آرمان های رهبری به شکل آرمانی کار کنید و همه چیز حتی همسر خود را به رهبری تقدیم کنید. اما این بند در مورد زن ها به گونه ای دیگر و خیلی عمیق تر مطرح می شود چون می گویند شماها از این تاریخ به بعد در عقد مسعود رجوی هستید. البته این موضوع را در آن مقطع و برای افراد معمولی نمی گویند. این را برای افراد عضو شورای رهبری و بعد از مرحله ابلاغ حکم شورای رهبری این بحث را بیشتر برای اعضای شورای رهبری باز می کنند. تا جایی که من یادم می آید این بحث ها را آن موقع خود مریم مطرح می کرد و می گفت شماها در واقع از همه نظر بعنوان زن مسعود هستید. فی الواقع آن تضاد و پرسشی که مد نظر شما است، به این صورت حل می شد و به این ترتیب فقط مسعود می توانست برای اعضای شورای رهبری نشست بگذارد. او می گفت چون به هر حال در میان زن ها یک شکافی وجود دارد، یعنی درست است که فرد انقلاب کرده، و حتی بند ب را گذرانده اما فهم اش از بند ب موقعی که عضو است یا حتی موقعی که مسئول است یا هر سطح و مقامی در سازمان دارد، از بند ب یک برداشت دارد، ولی وقتی می شود عضو شورای رهبری و از جنس رهبری می شود، جنس این بند و در واقع رابطه عضو با رهبری کاملا فرق می کند.

 

به همین دلیل از طریق یک سلسله نشست های طولانی برای فردی که عضو شورای رهبری می شد، توجیه می کردند که جنس رابطه و ذوب تو در رهبری خیلی فرق می کند با جنس و ذوب شدن در رهبری با گذشته و قبل از عضویت تو در شورای رهبری. یا مثلا در موقعیت یک عضو و یا هر رده دیگری که قبلا در سازمان داشته اید.  بخاطر همین وقتی مریم از بحث ها می گذشت و اعضا را به اصطلاح توجیه می کرد، خیلی تیز و صریح به ما می گفت که شماها از این پس در حکم زن های مسعود هستید و مسعود شوهر شما است. او صریح می گفت منظورش این است که شما همه به مسعود محرم هستید. یا به قول خودش محرم ایدئولوژیک هستید و به این ترتیب هیچ مانعی میان روابط و مناسبات از انگونه که به حائل تعبیر می شود، در میان رجوی با اعضای شورای رهبری وجود نداشت. حتی من یادم است در این رابطه جلسه ای برای اعضای شورای رهبری برگزار می شد که در آن رسما میان اعضای شورای رهبری و مسعود خطبه عقد و محرمیت زن و شوهری خوانده می شد.

 

بنیاد خانواده سحر: جالب است و فکر می کنم شما اولین کسی باشید که در این رابطه چنین موضوعی را مطرح می کنید و تصور می کنم بازتاب آن به حدی باشد که باید برای افشای آن هزینه زیادی هم بپردازید. البته می دانید هزینه های مورد نظر سیل اتهاماتی خواهد بود که از سوی سازمان متوجه شما خواهد شد. حالا که شجاعت به خرج داده اید و این مسئله غافلگیر کننده را مطرح کرده اید، درباره این موضوع بیشتر توضیح بدهید. درباره نحوه اجرای این جلسه و توجیهات و توضیحات و به هر حال بازخوردهای آن در میان اعضای شورای رهبری شرح بیشتری بدهید؟

 

خانم سلطانی: شاید برای تان جالب باشد بدانید که بطور رسمی جلسه ای برای این مراسم شبیه مراسم عقدهای معمولی وجود دارد که اصطلاحا به آن جلسه عقد می گویند. جالب تر اینکه بدانید خودم در این جلسه بوده ام. البته قبل از اجرای این مراسم معمول است یک سری بحث ها توسط مریم مطرح می شود، با عنوان تفاوت بند ب برای یک زن و تفاوت بند ب برای یک مرد و همچنین تفاوت بند ب در سطح تشکیلاتی زیر شورای رهبری و بند ب در مدار شورای رهبری برای زنان.

 

یک سری بحث ها در این خصوص مطرح می شود که متاسفانه ریز این بحث ها در خاطرم نمانده است. چون این بحث ها مربوط به سال 1376 یا 77 است یعنی زمانی که عضو شورای رهبری شدم و به دلیل شکاف این سالها جزئیات این بحث ها از یادم رفته است. اما به هر حال کلان و عمده بحث این بود، مریم خطاب به زنان عضو شورای رهبری اینگونه مطرح می کرد که؛ شماها یک زن رها شده و مطلقه نیستید و در واقع زنهای مسعود محسوب می شوید. او در موضوع نوع و جنس محرمیت زنها با مسعود اینگونه توجیه می کرد که؛ محرمیت ایدئولوژیک بالاترین مدار محرمیت در سازمان است. یعنی از مدار محرمیت عادی و زناشویی که یک روحانی با خطبه عقد جاری می کند، بسیار بالاتر است. او به این ترتیب به این عقد و مراسم هم جنبه عقد معمولی و به اصطلاح شرعی کردن رابطه را می داد، و هم اینکه آن را در دستگاه فکری خودش می برد و به اصطلاح جواب می گرفت. به این ترتیب هر دو وجه موضوع یعنی رفع محذوریت ها و محدودیت ها یا آن حائل هایی که مد نظر شما بود، و هم آن جنبه ایدئولوژیکی ای که در رابطه با مریم اشاره کردید، از دل این عقد و ازدواج های جمعی اعضای شورای رهبری با رجوی در می آمد.

 

اما در مورد شکل اجرایی و مسائل مربوط به حاشیه و متن این مراسم باید اضافه کنم، برگزار کننده این جلسات خود مریم بود. سناریو اینطور پیش می رفت که ابتدا مریم از مسعود می خواست وارد این جلسه بشود. علی الظاهر مسعود هم با اکراه و اجبار وارد این جلسه می شد. به این معنی که مسعود نمی خواهد وارد چنین جلسه ای بشود، اما به اصرار مریم وارد می شود. جالب تر اینکه مریم سر اعضای شورای رهبری منت هم می گذاشت، که چون می خواهیم از شما مسئله و تضاد حل کنیم، دست به این کار می زنیم. مثلا می گفت ذهن شما هنوز درگیر آن محدودیت ها و محذوریت های شرعی و سنتی است و این می تواند در ادامه کار باعث بروز مشکل بشود، بنابراین ناگزیریم تضادهای شما را حل کنیم. او تاکید می کرد با این کار یعنی درآمدن شما به عقد مسعود ذهن شما به روی هر مرد دیگری بسته می شود. این هم از نکات جالبی بود که مطرح می شد و به این ترتیب مسعود وارد جلسه می شد و خودش هم خطبه عقد را می خواند و زن ها بله می گفتند.

 

بنیاد خانواده سحر:خطبه عقد هم به همان شکل سنتی خوانده می شد؟

 

خانم سلطانی: بله دقیقا به همان شکل سنتی خوانده می شد، و بله گرفته می شد. بعد از اینکه مسعود وارد جلسه می شد، ابتدا خودش آنتراکت می داد، بعد همه می رفتند وضو می گرفتند و بر می گشتند و مسعود خطبه عقد را می خواند و زن ها یکی یکی بله می گفتند. البته اگر کسی هم بله نمی گفت، ظاهرا مانعی نداشت.

 

بنیاد خانواده سحر: جاری شدن خطبه عقد برای اعضای شورای رهبری عمومیت داشت.  

 

خانم سلطانی: بله، هر سری به سری که اعضای شورای رهبری انتخاب و یا جابجا و جایگذین می شدند، یکی یکی به عقد رجوی در می آمدند. مثلا در مورد خودم یادم است جزو سری چهارم اعضای شورای رهبری بودم. در واقع هر سری که به عضویت شورای رهبری در می امدند این مراسم اجرا می شد.

 

بنیاد خانواده سحر:من فکر می کنم این اتفاقات و بخصوص مراسمی که اشاره می کنید با هر درجه و میزان پای بندی به رجوی و مجاهدین به هر حال یک سری پیامدها و بازخوردهایی برای سازمان به همراه داشته، مایلم درباره این تبعات توضیح بدهید و اگر واقعا چنین نبوده چه مکانیزم و فاکتورهایی از بروز آن اجتناب می کرده است؟

 

خانم سلطانی: واقعیت این است که تبعاتی که شما به عنوان یک واکنش در مواجه با چنین کنشی متصور هستید، به آن شکل اصلا اتفاق نمی افتاد. اما مثلا در حوزه روابط و نوع تعاملاتی که بعد از این مراسم شاهد بودیم، خوب بکلی شکل و شمایل نشست ها و روابط را تغییر می داد. مثلا تا قبل از بحث محرمیت و عقد کردن، وقتی نشست می گذاشتند و مریم و مسعود با هم می امدند، زن ها بین خودشان و رجوی پرده ای احساس می کردند. یا مثلا در نشست ها، سعی می کردند روسری از سرشان نیفتد. یا در بین گفتگوها یک حجب و حیایی حاکم بود و به هر حال رعایت می کردند. اما بعد از انجام این مراسم و خواندن خطبه محرمیت همه حرفی با هم می زدند، یا نسبت به حجاب تقیدی نداشتند. درباره هر موضوعی ولو کاملا شخصی حرف می زدند. حتی از خصوصی ترین مسائل خودشان صحبت می کردند. از نیازهای عاطفی و شخصی از نیازهای جنسی و به هر حال فضا، فضای هر چه می خواهد دل تنگت بگو، بود. اما قبل از آن یک نوع دست بستگی وجود داشت.

 

بنیاد خانواده سحر: یک جا اشاره کردید اگر کسی هم در این مراسم بله نمی گفت مانعی نداشت، آیا واقعا اینطور بود؟

 

خانم سلطانی: اشاره کردم مراسم به گونه ای اجرا می شد که خطبه عقد برای تک به تک اعضا خوانده می شد، و اینطور نبود که مثلا خطبه یکبار و برای همه خوانده شود که اگر احیانا کسی نخواست بله بگوید توی چشم نیاید. رجوی هم اصرار داشت بله گفتن تک تک افراد را بشنود. در یک مورد یادم می آید یکی از زن ها از گفتن بله امتناع کرد و بعد این فرد خودبخود در سطح و مدار شورای رهبری قرار نگرفت. چون بعد از این ما دیدیم که او چه به لحاظ سطح تشکیلاتی و چه نشست ها از آن پس در بین ما حضور نداشت و نیامد. شاید توی نشست های رهبری در سطح خودش می رفته، اما در آن سطح دیگر هرگز ما او را ندیدیم و هرگز به نشست های ما نیامد.

 

بنیاد خانواده سحر: جدای از رفع محدودیت های کلامی و  نگاه و مسائلی در همین اندازه، آیا این عقد جمعی منجر به رفع سایر محدودیت های دیگری از جمله مثلا لمس کردن و دست دادن با رجوی و کلا هر گونه تماس هم می شد؟

 

خانم سلطانی: نه در حد تماس و این مسائل نبود. حتی رجوی بعد از نشست ها فرار می کرد و می گفت باید از دست این زنها فرار کرد بعد از هر نشست در اولین فرصت از جلسه خارج می شد. اما شاید اینها هم از شگردها و ترفندهایش بود اما تماس گرفتن و مسائلی از این دست در مناسبات شورای رهبری نبود.

 

بنیاد خانواده سحر: نشست ها الزاما همه جمعی بود، مثلا امکان نشست های دو نفره یا بیشتر وجود نداشت ؟

 

خانم سلطانی: نه الزامی در این مورد نبود، و بعضا ممکن بود تکی هم باشد. مثلا خود من را رجوی سر یک مسائلی که آن موقع داشتم و یا در رابطه با گزارش هایی که در مورد وضعیت من داده بودند چند بار به اتاق کارش احضار کرد. سر همین مسائل بصورت تکی با من صحبت کرد. کلا نشست ها در صورت ها و وضعیت های مختلفی برگزار می شد. یک وقت مثلا با چهار نفر از شورای رهبری که یک یگان بودند، نشست می گذاشت و درباره مسائل شان صحبت می کرد. گاهی هم ممکن بود مسئول بالا یا معاون اش را احضار می کرد و تکی با او نشست می گذاشت. هیچ مرز و محدودیتی برای برگزاری این نشست ها نداشت و هر طور دوست داشت برگزار می کرد. اما یک سری چیزها تعریف شده بود، و اینها کتابچه داشت. مثلا کتابچه شورای رهبری، که اینها را تدوین و چاپ می کردند. به این صورت که مسائل مطروحه هر هفته در نشست شورای رهبری به لحاظ جمع بندی و مسائلی که در کل سازمان وجود داشته، باید تدوین و در این کتابچه به ثبت برسد و ما هم موظف بودیم به عنوان بخشی از کارمان مرتب این گزارشات را مطالعه و درباره موضوعات اش بحث کنیم. یا مثلا اینطور بود که هر مسئول شورای رهبری باید هر روز گزارش مربوط به تشکیلات خودش را بنویسد. مثلا من ممکن بود گزارش کاری تشکیلاتی را می خواندم که ممکن بود در آن مقطع کاری، حتی تحت مسئول هم نداشته باشم- ولی الزاما باید گزارش تشکیلاتی کل سازمان را می خواندم. یا در مورد اینکه مثلا فلان فردی که از سازمان فرار کرده مسائل اش چه بوده است. اینها برای رده شورای رهبری تعریف شده بود، حالا می خواهد تحت مسئول داشته باشد، می خواهد نداشته باشد.

 

بنیاد خانواده سحر: خانم سلطانی بدون اغراق بدون تعارف از مصاحبت با شما لذت می برم. اما احساس می کنم خسته تان کرده ام. با عرض پوزش و سپاس تا جلسه بعدی.

 

خانم سلطانی: خواهش می کنم. به امید دیدار.

 

(ادامه دارد . . . )

-----------------------------------

 

 

قسمت نوزدهم مصاحبه با خانم سلطانی:

 

رجوی می خواهد اطرافش همه زن باشند

 

بنیاد خانواده سحر: خانم سلطانی با سلام. راستش بحث جلسه گذشته برای من خیلی جالب بود. از این لحاظ که چگونه می شود یک آدم با مردرندی تمام بتواند برای خودش یک موقعیت ویژه و منحصر به فرد در حد و اندازه آدم های معصوم نعوذبالله دست و پا کند و افرادی که دارای دانش و تحصیلات هم هستند به سهولت فریب این قصه ها را بخورند. بخاطر اینکه بحث ها در کلیت اش بسیار پر اهمیت و البته قابل تعمق و نیاز به مداقه و تفکر دارد، تلاش می کنیم به لحاظ کیفیت و اهمیت، این بحث ها را قربانی شتابزدگی و حجم نکنیم. بنابراین اگر احساس می کنید این جلسات می تواند محدودتر شود و ما تعمدا از آن جلوگیری میکنیم دقیقا به این خاطر است که از روی هر بحث و موضوعی بفراخور اهمیتی که دارد مجال به مخاطبین داده شود تا هم بحث ها را خوب بررسی کنند و هم در ادامه بازخوردها و بازتاب های آنها دچار شتابزدگی نشود. این توضیح را از این بابت لازم دیدم که خیلی بر روی حجم و کمیت جلسات گفتگو متمرکز نشویم. من از این بابت هم از شما پوزش می خواهم و هم سپاسگذاری می کنم. با این توضیح حالا می خواهم با یک سوال در مورد خود شما بحث رهبری در سازمان را دنبال کنیم. جلسه پیش درباره شاخص های انتخاب اعضای شورای رهبری سوال کردم، ادامه بحث کماکان حول شورای رهبری و انتخاب های آن است. گذشته از شاخص هایی که اشاره کردید، حالا شما به عنوان یک زن که حتما از درک غریزی و حسی خوبی هم نسبت به کل موضوع برخودار است البته به صفت زن بودن شما، آیا برای انتخاب اعضای شورای رهبری شاخص ها و فاکتورهای دیگری دخیل نبودند؟

 

خانم سلطانی: من این موضوع را در سوال قبلی تان پاسخ دادم، اینکه احساسم این بود که رجوی می خواهد فضای اطراف اش یک دست زن باشد. و تحمل حضور مردان را ولو حتی یک نفر در اطراف خودش ندارد.

 

بنیاد خانواده سحر: منهای این موضوع، منظورم گزینش همین زن ها است، اینکه سوای فاکتورهایی که اشاره کردید، آیا فاکتورهای دیگری هم دخیل بودند و یا اینکه حداقل ذهنیتی در این مورد وجود داشت یا خیر؟

 

خانم سلطانی: در این خصوص بودند افرادی که حتی خیلی شیفته و دلبسته آرمان های رهبری بودند و خیلی هم دل شان می خواست کار بکنند، اما یک سری ملاک ها را نداشتند. و در این خصوص بی ملاحظه بحث می شد و می گفتند ما فلان فرد را هر چند به سطح ایدئولوژیکی قابل قبولی رسیده باشد، نمی توانیم عضو شورای رهبری بگذاریم. می گفتند اینها شاید به لحاط توان ایدئولوژیکی بتوانند عضو شورای رهبری بشوند، اما در سطح کاری و تشکیلاتی توان لازم برای انجام کار و مسئولیت در سطح شورای رهبری را ندارند. بخاطر اینکه توان اداره کار را ندارند و نمی توانند کار را بچرخاند. اما اینکه مثلا فرد بتواند خوب حرف بزند اینها ملاک های بعدی بودند. همانطور که اشاره کردم، موضوع انتخاب ها، بحث توانمندی های اجرایی افراد بود و یک بحث صلاحیت ایدئولوژیک افراد. ملاک اول صلاحیت ایدئولوژیک بود اما در انتخاب، فاکتورهای دیگری از جمله توانمندی های فردی و چیزهای دیگر را هم لحاظ می کردند. یادم است سر انتخاب صدیقه حسینی همیشه به او می گفتند به عنوان مسئول و یا عضو شورای رهبری می گذاریم، اما باید بروی سوادت را کامل کنی و معایب ات را درست کنی. 

 

بنیاد خانواده سحر: حالا باز با احتساب همه این فاکت ها و در شرایط برابر بودن توان ایدئولوژیکی و اجرایی و کار راه انداختن، در چنین شرایطی مساوی و برابری فاکتورهای جسمی و تیپیکالی تا چه اندازه موثر و لحاظ می شدند؟ مثلا سن، شکل و قیافه و سایر جذابیت هایی که معمولا وجود دارند؟

 

خانم سلطانی: به نظر من این فاکتورها ملاک عمده ای برای انتخاب ها نبود.

 

بنیاد خانواده سحر: در هیچکدام از گزینش ها این فاکتورها دخیل نبودند یا حداقل اینکه هیچ شائبه و ذهنیتی هم در این خصوص مطرح نمی شد؟

 

خانم سلطانی: البته بدون شائبه هم نبود. بخصوص موقعی که مریم به عنوان مسئول اول سازمان انتخاب شد او در واقع زیباترین زن بین اعضا و کادرهای بالای سازمان بود. اینکه در آن مقطع و سطح تا چه اندازه می توانیم، انتخاب زیباترین زن سازمان را یک اتفاق تلقی کنیم جای تعمق دارد. یا حتی در مورد انتخاب فهیمه اروانی که او نیز به نوعی در آن زمان زیباترین زن تشکیلات بود. از هر لحاظ که نگاه کنیم می بینیم در بین همه زن هایی که به سازمان پیوسته بودند فهیمه زیباترین زن بود و اتفاقا این انتخاب در آن زمان به عنوان یک اتهام مطرح شد و این اعتراض تلویحی که شنیده می شد، به بالایی ها می گفتند، که شما خوشگل ها را انتخاب می کنید.

 

بنیاد خانواده سحر: این سوال ذهنی افراد بود یا در سطح مناسبات مطرح می شد؟

 

خانم سلطانی: به شکل غیر مستقیم مطرح می شد. مثلا به این عنوان که از بیرون از سازمان چنین اتهامی متوجه رجوی و مجاهدین خلق است که ملاک مجاهدین خلق برای انتخاب و ارتقاء رده های تشکیلاتی زیبایی است. حتی این موضوع را رجوی در مقام پاسخگویی صریحا مطرح کرد که ما متهم به این مسائل هستیم. او تاکید می کرد که ملاک زیبایی در کار نبوده بلکه همه انتخاب ها بر اساس ضوابط و معیارهای تشکیلاتی بوده است. مثلا مژگان را دلیل می آورد که او زیبایی ندارد، اما انتخاب شده است. اتفاقا از همین شائبه هایی که در بیرون مطرح می شد نهایت استفاده را برای کوبیدن آنها می کرد و اصطلاحی داشت که می گفت ما همواره کارمان خراب کردن دکان های فاسد است. منظورش این بود کسانی که مطرح می کنند افراد زیبا انتخاب می شوند، دکان فساد باز کرده اند.

 

 یا مثلا طرح این موضوع که تحصیل کرده ها را انتخاب می کنند. می گفت مثلا نسرین فرد تحصیل کرده ای نیست، اما به عنوان مسئول اول سازمان انتخاب کرده ایم. پس این در تناقض با این ادعاها است. یا می گفت مژگان و نسرین افراد خوشگلی نیستند که ما به عنوان مسئول انتخاب کرده ایم. و اینها را به اعتقاد من بخاطر برطرف کردن همان حدس و گمان هایی که وجود داشت، و شاید برای اینکه واقعا نقش و تاثیر خارجی و عینی داشته اند، مطرح می کرده است. بنابراین می توان گفت که شاید حداقل انتخاب مریم و فهیمه با چنین ملاکی صورت گرفته باشد. شاید بعدها بخاطر مسدود کردن همین بحث ها و تردیدها در مناسبات بود، که آمدند از بین 4 یا 5 نفری که شیفته و ذوب در رهبری بودند یکی را هم که خیلی خوشگل نبوده انتخاب کردند تا این شبهه و ذهنیت را ببندند. به این وسیله تودهنی به کسانی بزنند که می گویند خوشگل ها را انتخاب می کنند.

 

بنیاد خانواده سحر: یعنی در واقع انتخاب این افراد بیشتر بخاطر ایجاد توازن میان زیباروها و زشت روها بوده است؟

 

خانم سلطانی: دقیقا.

 

بنیاد خانواده سحر: محاسباتی که رجوی برای انتخاب اعضای شورای رهبری می کند به چند دسته می توانیم تقسیم کنیم؟ مثلا منظورم این است که ابتدا جنس این رابطه ای که با این افراد برقرار می کند چه تفاوت ها و چه ویژه گی هایی نسبت به سایر سطوح تشکیلاتی و مناسبات دارد؟

 

خانم سلطانی: اول اینکه رابطه در این سطح خیلی خودمانی و رابطه راحتی است. تا جایی که اگر فرد غریبه ای در این نشست ها وارد می شد، بی شک اولین تصوری که می کرد این بود که این آقا شوهر همه این زنها است. بخواهم به زبان عامیانه بگویم می توان گفت این رابطه در چنین سطحی تنظیم می شد. مثلا وقتی یک نشست عمومی در سالن اجتماعات برگزار می شد اگر یک ناظر بیرونی می آمد هیچ وقت اینطور تصور نمی کرد که آقای رجوی شوهر این زن ها است. اما بر عکس اگر نشست های مربوط به شورای رهبری را می دید کاملا متفاوت بود.

 

بنیاد خانواده سحر: چه چیز برجسته ای مثلا در این نوع تعاملات به چشم می خورد؟

 

خانم سلطانی: در اینجا مثلا با زن ها شوخی و خنده می کرد یا حرف هایی را می زد که کاملا خصوصی بود و در نشست های عمومی اصلا طرح اش عبور از خط قرمز محسوب می شد. یا در نقطه مقابل مثلا برای اینها خیلی احترام قائل می شد، نه منظورم از جهت رعایت اداب و احترام های رسمی باشد، مثلا تعریف و تمجیدهای اغراق آمیز می کرد و می گفت پای من روی شما سفت است. یا اینکه مثلا تمام امید من شما هستید. طوری که اعضا را دچار نوعی توهم خودبزرگ بینی کند. بطور کلی جنس و نوع این رابطه طور و گونه دیگری بود.

 

بنیاد خانواده سحر: تعبیری که شما می کنید در این خصوص که هر کس فکر می کرد رجوی شوهر اینها است، مناسبات خاص تری را ایجاب می کند، می توانید منظورتان را واضح تر بیان کنید؟

 

خانم سلطانی: اشاره کردم به مناسبات خاص تر این که با این ها راحت شوخی می کرد. یا مثلا زن ها به او می گفتند؛ دوستت داریم، عاشقتیم، نمی دانم مثلا فدات هستیم و از این گونه به اصطلاح دیالوگ ها که بیش از هر چیز راحت بودن افراد را تداعی می کرد. بعد در نقطه مقابل اینکه رجوی برای اینها هدیه و کادو می فرستاد. یادم هست چند سری بطور خاص برای خانم های شورای رهبری هدیه فرستاد. رجوی هم در جایگاه یک جنت مکان طوری خودش را نشان می داد که انگار هیچ نیازی به تعریف و تمجید اینها ندارد. اما اینها سعی می کردند هر طور شده خودشان را به مسعود نزدیک کنند و به او بگویند دوستت داریم و با او رابطه نزدیک برقرار کنند. یا مثلا یادم می آید یکی از زن های شورای رهبری در نشست ها در توجیه این روابط و مناسبات می گفت که من در کتاب های زیادی خوانده ام که زنها در زمان پیامبر برای اینکه جلب توجه کنند و مورد توجه حضرت رسول قرار بگیرند، می آمدند در مسیر راه او قرار می گرفتند، یا حتی می آمدند به عقد حضرت رسول درمی آمدند، تا گناهان شان پاک شود. یا اینکه مثلا همه زن های حضرت محمد تلاششان این بود که در نزد حضرت محمد جایگاه بالاتری داشته باشند و به او نزدیک تر باشند، اما حضرت محمد اینطوری نبود. در واقع با چنین قیاس های مع الفارقی سعی می کردند نسبت رجوی و خودشان را با یکدیگر توجیه و تئوریزه بکنند. حتی در این زمینه ها هم مثل همان بحث صلاحیت و مدارج ایدئولوژیکی که قبلا درباره اش حرف زدیم، تلاش می کردند از این زاویه نیز موقعیت رجوی را با امامان مقایسه و نتیجه گیری خاص خود را بکنند.

 

بنیاد خانواده سحر: واکنش خود رجوی در قبال این اتفاقات و نحوه توجیهات و برخوردها با فضای پیرامون اش چه بود؟

 

خانم سلطانی: می توانم بگویم این واکنش ها در نوع خودش مکمل این کنش ها بود. یعنی طوری تنظیم می شد که نه تنها مخالفتی استنباط نمی شد، بلکه به این می مانست که رجوی دارد خودش را به نوعی لوس می کند. مثلا یکبار یادم می آید توی یک نشستی دکتر یحیی یا همان حسین فرصت که دکتر دندانپزشک بود، در واکنش به یک بحث و سخنرانی رجوی بحثی مطرح کرد و گفت این چیزی که شما مطرح می کنید فراتر از زمان است و بعد نتیجه گیری کرد که شما (رجوی) حجت زمان و خود امام زمان هستید. حالا ببینید رجوی در واکنش به تمجیدهای او چطوری برخورد کرد. به یحیی گفت؛ یحیی این حرف ها چیه که می زنی، من دندان هایت را می کشم." حالا دکتر یحیی در واقع دکتر دندانپزشک بود و او اینطوری به شوخی هم به اصطلاح خودش در مقابل ستایش های او موضع می گرفت و هم در عین حال غیر مستقیم او را تشویق به ادامه این ستایش ها می کرد. یا مثلا در واکنش به این حرف ها تکیه کلام اش نعوذبالله بود. یا نوع دیگرش این بود که فیگور می گرفت و میکروفون را قطع می کرد. در حالی که خودش از ته دل به این شرایط راضی بود. این یکی از دجالیت ها و ترفندهای مسعود و مریم بود که افراد را آنقدر می پروراندند تا می پختند و می رساندند به جایی که اینگونه دچار توهم و بزرگ بینی درباره رجوی بشوند. جالب این بود که وقتی کسی شروع می کرد به این نوع ستایش ها و تمجیدها ابتدا مسعود و مریم صبر می کردند تا حرف ها کامل شنیده شود، منظور طرف خوب بیان بشود، و جو کاملا به سود او بشود و همه تحت تاثیر قرار بگیرند و بعد شروع می کرند به اینکه از این حرف ها ناراحت و آزرده می شوند. جالب است در این بین بعضی افرادی هم بودند که دوآتشه می شدند و می پریدند وسط و می گفتند تو خود امام زمانی تو خود حجت زمانی و بعد یک دفعه رجوی کات می کرد و می گفت نعوذبالله این حرف ها چیه می زنید.

 

بنیاد خانواده سحر: خانم سلطانی راستش وقتی شما این فضا را برای من مجسم می کنید ذهن من ناخودآگاه می رود بطرف فرقه حسن صباح و گفتگوهایی که بین مریدان وی با خودش ردوبدل می شود. علیرغم اشتیاقی که به ادامه این گفتگو دارم، از شما می خواهم بقیه بحث را در جلسه آینده ادامه بدهیم.

 

خانم سلطانی: با کمال میل.

 

(ادامه دارد . . . )

 

-----------------------------------

 

قسمت هجدهم مصاحبه با خانم سلطانی:

 

فرازمینی شدن رجوی و شاخص گزینش اعضای شورای رهبری

 

بنیاد خانواده سحر: با سلام و آرزوی موفقیت برای شما و سپاس بخاطر جدیت و باریک بینی تان در این سری گفتگوها که با موضوع رهبری سازمان مجاهدین خلق دنبال می کنیم. ما امیدواریم این گفتگوها بطور اخص باب مباحث جدی تری درباره آقای رجوی باز کند. شاید تا اکنون کمتر جدیتی در طرح و پیگیری این موضوع شده باشد، و فکر می کنم نفس این اقدام می تواند بسیار در شناخت ماهیت رجوی و انگیزه های او موثر باشد. به همین دلیل دقت شما در پاسخگویی به این بخش از سوالات ما زمینه مناسبی برای این تلاش ایجاد می کند. و از این بابت یک تشکر ویژه به شما بدهکار هستیم. شاید جا داشت این تشکر در مقدمه این گفتگوها عرض می شد، اما واقع امر این است که توضیحات شما این احساس قدردانی را در ما مضاعف کرد. و در عین غافلگیری، ما را مجاب کرد تا از زوایای تازه تری به شخصیت آقای مسعود رجوی نگاه کنیم. به هر حال در مباحثی که پیرامون شناخت رهبران فرقه ای مطرح می شود همواره رفتارشناسی آنها یکی از سوژه ها و بسترهایی است که از طریق واخوانی و مرور آنها می شود حداقل به بخشی از درونمایه این شخصیت ها نزدیک شد و بر اساس جمع بندی این کنش ها به قضاوت نشست. آنچه پیشتر مد نظر بود و سوالات عمدتا حول همین ضرورت مطرح شد، در واقع هدفی جز حصول به این نتایج نداشت. طبعا از این به بعد نیز سوالات حول همین ضرورت دنبال خواهد شد. بنابراین با این توضیح و باز هم تشکر از شما می خواهم بحث را بر روی یک سری موضوعات خاص متمرکز کنیم. مثلا روی این موضوع که آیا می توانید حدس بزنید و یا در واقع متوجه شده اید که رجوی به لحاظ شخصیتی و کاراکتر بیشتر مایل است شبیه چه شخصیت تاریخی باشد.

 

خانم سلطانی: رجوی در سطح روابط و رفتارها بیشتر تلاش می کرد خودش را به الگوی بزرگی همچون حضرت علی نزدیک کند. این ادعا را بر زبان نمی آورد که مانند اوست اما در رفتار و بطور تلویحی به گونه ای عمل می کرد که این گرایش در او مشهود بود که می خواهد خود را به چنین الگویی نزدیک کند. یا مثلا زمینه را طوری طراحی و سمت و سو می داد که نزدیکان او و یا مثلا مریم بر روی این الگوبرداری ها و ... تاکید کنند.

 

بنیاد خانواده سحر: این تلاشهایی که بخصوص تاکید می کنید از سوی نزدیکان برای القای این معنی صورت گرفته، به نظر شما چه اندازه برای اطرافیان باورپذیر بود؟

 

خانم سلطانی: رجوی با آن رندی و تیزهوشی اش بخصوص در این موارد این تمایزات فردی را به گونه ای در لابلای مباحث اصلی مطرح می کرد. طوری که هم جنبه آموزشی و تئوریک داشته باشد و هم ذهن مخاطبان ناخواسته به این سمت برود که رجوی مصداق عینی این الگوها و شخصیت ها است. به عنوان مثال در بحث وارونه گویی ازدواج با مریم طوری صحنه را می چید، که همه باور می کردند این رجوی بوده که بار سنگین همه اتهامات ناشی از این ازدواج را بخاطر ضرورت های ایدئولوژیک و سیاسی یک تنه بر دوش گرفته است. میز را یا خودش یا شریف (مهدی ابریشم چی) می چیدند، ما پشت صحنه را نمی دیدیم. اما بالاخره آن چیزی را که شریف یا مریم رجوی یا اطرافیان یا یک سری از کادرهای بالا که اصطلاحا به میخ ها معروف بودند، مثل بهنام (محمد سید المحدثین) یا جابرزاده انصاری یا عباس داوری مطرح می کردند، سناریو را طوری ترتیب می دادند که القا بشود مسعود بار سنگین رسالت را که جدا شدن مریم از مهدی ابریشم چی بوده را بر دوش گرفته است.

 

 تاکید اینها بر روی این بود که چنین فداکاری ظرفیت و توان بالایی می خواهد که خارج از توان بشری است. رجوی ابتدا مقدمه چینی می کرد، مثلا در یک مقطع بحث جهاد اکبر را مطرح می کرد و می گفت اگر در گذشته شرکت یک فرد در مبارزه و جنگ سقف ایمان و پاکبازی مبارزه بوده، اما امروز موضوع صداقت و فدا یک بحث بالاتری نسبت به پاکبازی و ایثار جان است. یا مثلا در درجه بندی مبارزین و انقلابیون می گفت امامان جزو صالحین هستند و شهدا در زمره صدیقین. یعنی می گفت انبیاء خدا در مدار صدیقین هستند. یعنی کسانی که با هر لحظه بودن شان، صداقت را گواهی می کنند. در واقع با این گراها و مشخصه ها خودش را به مدار و درجات صالحین و صدیقین می رساند و بالاتر از شهدا میدانست.

 

 بعد از این تفاسیر در واقع کار دیگران این بود که بر اساس چنین دریافت ها و تفسیرهایی که رجوی می کرد، او را در این مدارها تعریف و ارزیابی می کردند. این کار مریم رجوی و یک تعداد از به اصطلاح میخ ها بود که رجوی را به مثابه مصداق این تفسیرها به جمع معرفی کنند. آنها خطاب به رجوی می گفتند تو حجت زمانه ای. یا مثلا در باب نوآوری هایی که رجوی در تفسیر و تاویل آیات و روایات می کرد، از جمله همین بحث جهاد اکبر یا مثلا بحث گذشتن از خود یا مفهوم فدا و صدق و دادن همسرش و در ادامه مثلا ازدواج اش با مریم به این صورت که به او تحمیل شده و به این ترتیب به او سیمایی می بخشیدند که گویی او در مدار و جایگاهی همطراز با نعوذبالله حضرت علی (ع) و حضرت محمد (ص) است. یا مثلا در خصوص تشکیل شورای رهبری و یا دیدگاه هایی که درباره زن مطرح می کرد، مدعی بود اینها دیدگاه های حضرت محمد در زمان خودش است که بواسطه جهل حاکم بر مردم حضرت نتوانسته اجرا بکند اما در عصر حاضر از طریق او دارد محقق می شود. یا به این صورت مطرح می کرد که یکی از آرمان های حضرت محمد و ائمه و بخصوص حضرت علی این بوده که همه سیستم سیاسی و مدیریتی اش را روی زنها متمرکز کند، اما نتوانسته است. و در واقع می خواست بگوید کاری که الان من می کنم ادامه خواسته آنها است.

 

بنیاد خانواده سحر: حالا می خواهیم روی شورای رهبری رجوی متمرکز بشویم. در موضوع انتخاب زنان شورای رهبری چه شاخص ها و ملاک هایی در انتخاب آنها دخیل و موثر بود؟

 

خانم سلطانی: مهمترین شاخص برای رجوی، کمااینکه در انتخاب خودم هم مشهود بود، میزان ارادت بود. حالا اینکه این فاکتور چطور ماده می شود، توضیح می دهم. قبل از این که اصلا بحث شورای رهبری مطرح بشود، بحثی بود تحت عنوان چرا مریم؟ پاسخ این سوال دو کلمه بیشتر نبود، و آن این بود چون مسعود. مثل یک معادله بود. می گفتیم چرا مریم، می گفتند چون مسعود. به این معنی که مریم اولین زن وصل شده به مسعود است. مریم خودش می پرسید چرا مریم، و خود جواب می داد، چون من به مسعود عاشق ترینم. چون اولین نفری هستم که در رهبری ذوب شده ام. در مسعود یکی شدم. همه بخاطر مسعود. در بحث های ایدئولوژیک این نسبت و رابطه را می گفتیم قدم در جای پای مریم گذاشتن. یعنی مرد و زن هر دو اینطوری باید حرکت کنیم. مرد باید پا در جای پای مریم بگذارد، و ذوب در رهبری مسعود بشود و البته با شاخص فاصله گرفتن از زن. این معادله برای مردها بود. بعد راه زن ها، زن باید پا در جای پای مریم بگذارد، و ذوب در رهبری مسعود بشود و البته با شاخص فاصله گرفتن از مرد یا همان شوهر.

 

بخاطر همین بود که در ادامه این بحث می گفت بجای اینکه شوهرانتان را دوست داشته باشید، مسعود را دوست داشته باشید. و برای زن ها این سوال را مطرح می کردند، آیا می توانید به همان اندازه که احساسات نثار شوهرانتان می کنید، همان اندازه نثار مسعود بکنید؟  یا به مردها می گفتند، آیا شما به همان اندازه که همسرتان را دوست داشتید، می توانید - مسعود را دوست داشته باشید. و حرف شان در واقع این بود که اگر این شاخص شما شد آن موقع می توانید خودتان را در میزان پایبندی به مسعود و انقلاب محک بزنید. این دستگاه کلی ارادت سنجی در سازمان بود. و طبعا انتخاب اعضای شورای رهبری نیز بر اساس چنین شاخص هایی صورت می گرفت. مثلا اول می گفت چرا زن؟  مثلا در مورد انتخاب خودم در شورای رهبری، اما اول مریم از من سوال کرد می دانی چرا تو؟ و چرا نرفتیم مثلا اشرف ذنور را انتخاب کنیم، کسی که در سال 63  وارد سازمان شده و چرا تو را که سال 66 وارد شدی، انتخاب کردیم؟

 

چون بالطبع انتخاب فرد به عنوان عضو شورای رهبری همین افراد باسابقه و قدیمی هم تحت امر و مسئولیت او قرار می گیرند، بخاطر همین سوال می کند، چرا آن قدیمی ها نه و حتی چرا مردها نه و تو باید هر هفته بیایی در شورای رهبری و نشست ها و ... و همینطور ادامه داد، چرا عباس داوری این موقعیت را نداشته باشد. مگر او موقعی که تو در قنداق بوده ای از مسئولین سازمان نبوده؟ چرا اینها نشدند و تو شدی؟ آیا به صرف این است که روسری سر تو است، یا به اینکه فقط زن هستی، و یا اینکه خوب کار می کنی؟ یا به این دلیل که مسئولیت گرفته ای و کار از پیش می بری و توانمندی هایی داری، مثلا سخنور خوبی هستی، و النهایه آیا می دانی به چه صفتی تو را انتخاب کردیم.

 

آخر این همه سوال و جواب فرضی و گمانه زنی و چرا و اما و اگر، به این برگشت که نه هیچکدام از اینها ملاک نبوده و نیست و تو صرفا بخاطر اینکه توانسته ای جوهره انقلاب را درک کنی، تو را انتخاب کرده ایم. یعنی توانسته ای ذوب در آرمان های رهبری بشوی. و همچنین بخاطر اینکه توانسته ای از بحث شوهر و بچه عبور کنی. برای سازمان کسانی که توانسته بودند در خودشان این گیرها و حائل ها را حل بکنند، و در نهایت به مسعود و مریم برسند، خیلی ملاک بود. برای همین هم اگر کسی در روز حتی برای لحظه ای در خودش بود و کارش را درست انجام نمی داد و یا ناراحت و غمگین بود، سریع حمل بر این می شد که او مسئله دار است و با او تا جایی بحث و جدل می کردند که مشکل و معضل و گیر اصلی را بگوید. یا اگر کسی تناقضی از خودش مطرح می کرد، درباره اینکه مثلا یاد بچه ام افتاده ام، می گفتند او عبور نکرده است. خودشان می گفتند ملاک و معیار هر ارزشی، نقطه تنظیم فرد با خارج خودش است. یعنی نقطه خارج از خودش به صفات رهبری. در واقع این ملاک اصلی برای هر نوع انتخابی در مناسبات بود. حالا ممکن است در یک مقطعی مختص انتخاب اعضای شورای رهبری باشد یا موضوع و مسئولیت و رده دیگری. ارزش هر گونه انتخابی بر این پایه و اساس طراحی شده است.

 

-----------------------------------

 

قسمت هفدهم مصاحبه با خانم سلطانی:

 

رجوی ماهیتا رابطه خوبی با هم جنس خود ندارد

 

بنیاد خانواده سحر: تناقض هایی که در این خصوص مطرح می کردند چه بود؟ مثلا در این خصوص که زنی در حالی که با شوهرش زندگی خصوصی اش را انجام می دهد، نتواند به آرمان اش هم وفادار باشد.

 

خانم بتول سلطانی: چون مسئول یک سری از نشست های عملیات جاری و از این دست نشست های توجیهی خودم بودم، بنابراین از مدارهای بالاتر و بخصوص از مریم رجوی آموزش نحوه برخورد با این تناقض ها را گرفته بودم. همچنین خود مسعود می آمد و مسئولین نشست های انقلاب ایدئولوژیک را خودش توجیه می کرد. مثلا می گفت شما آلان یک جوان را از داخل ایران آوردید و می خواهید بحث انقلاب را برای او تفهیم کنید. باید برای او این مسئله را روشن کنید که تو نمی توانی هم همسر داشته باشی و هم در مبارزه شرکت کنی. یا یک خانم را آورده اید و می خواهید نسبت به هدف اش او را توجیه کنید. به او می گویید تو نمی توانی هم به مسائل جنسی و عاطفی ات فکر کنی و هم مبارزه کنی. بعد بر اساس طرح این سوال از او می خواهی که برای خودش تعیین تکلیف بکند. به اینکه می خواهد مسیرش مسیر مبارزه و مسیر آزادی باشد یا مسیر روزمرگی و زندگی عادی را میخواهد. برای همین با افراد تازه وارد اینگونه برخورد می کردیم که به میزانی که ذهن تو متوجه مسائل بیرون از مبارزه است، نمی توانی خودت را درگیر مبارزه کنی و مفید باشی. مثلا دختری که ازدواج کرده یا نکرده بود (چون فرق می کرد ازدواج کرده باشد یا ازدواج نکرده باشد). فرضا ما با یک نفر بحث می کردیم که ازدواج نکرده بود. می گفتیم در کانون همه رابطه ها و عواطف شخصی ات یک سمبلی وجود دارد که ایده آل جامعه است و بعد می پرسیدیم که سمبل و ایده آل یک دختر برای جامعه چیست؟ خودمان هم پاسخ می دادیم، یک شوهر خوب و ایده آل با معیارهای ذهنی تو.

 

برای ازدواج نکرده به هر حال یکی بوده که تا حالا تمام احساسات اش با او سمت و سو و رنگ می گرفته است. همیشه رجوی مثالی می زد که یک نفر انقلابی چه چیزی برای دادن دارد یا مثلا می گفت شما که میخواهید وارد انقلاب شوید چه چیزی برای دادن دارید یا چیه چیزی به عنوان بهای انقلاب آورده اید؟ خانه و زندگی را گذاشته اید و شوهران تان را هم داده اید.  بچه هایتان هم که پیش تان نیست پس چی برای دادن آورده اید. بعد اضافه می کرد، ولی من می گویم یک انقلابی خیلی چیزها برای دادن دارد. آن هم عواطف او است و اتفاقا با کانون عواطف در فرد کار داشتند. کانون عواطف که در واقع محل انگیزه ها و محرک افراد است. اگر مثلا دختری داخل سازمان وارد میشد به او می گفتند اگر کانون عواطف تو یک پسر باشد، کانون توجه تو ان زن ایده الی است که به تو سمت و سو می دهد.

 

 یا مثلا به یک دختر می گفتند کانون عواطف تو مردی است که مطابق ایده آل های تو باشد. به همین ترتیب دخترها و زنها و مردها و پسرها را با چنین معادلاتی کالبد شکافی و تحلیل می کردیم تا به این نتیجه برسیم که برای وارد شدن به مبارزه پیش از هر چیز ذهن باید از این گیرها رها و آزاد بشود و جای شان را انگیزه های تماما انقلابی و محرک های واقعی بگیرد. متقابلا این کانون های توجه و انگیزه های به اصطلاح ضد انقلابی را توی آموزش های تشکیلاتی و ایدئولوژیک سازمان ویران می کردیم و می گفتیم این دیگر کانون تو نیست و تمام انگیزه و محرک های ات باید برای سازمان باشد و خواسته هایی باشد که از بالا و رهبری می آید. مثلا خواست امروز  این است که می گویند این خانه را خراب کنید، باید خراب کرد. فردا می گویند دوباره بسازید، باید بسازید. یا امروز می گفتند این علف ها را باید بکنید. این در واقع موتور محرکی برای وارد کردن افراد به مناسبات بود و اینکه چه چیز از انها می خواهند و چه باید بکنند.

 

 فردی که در فهم این مکانیزم گیر می کرد این احتمال را برای او می دادند که امکان دارد در جایی جدا شود. بسته به اینکه کجا خواهد بود گمانه زنی می کردند که مثلا این فرد نخواهد توانست از بند الف یا سایر بندهای انقلاب عبور کند. یا مثلا حدس می زدند که در بندهای مربوط به طلاق دادن زن یا شوهر گیر خواهد کرد. بر این اساس تشخیص می دادند که این فرد مناسبی برای جذب شدن هست یا نیست. در واقع برای مجاهدین عضوگیری به این معنی است که می خواهند وقتی کسی وارد مناسبات می شود بطور کلی در آن ذوب بشود تا اینکه بتوانند با این اهرم های ضد انسانی اهداف و امیال خودشان را پیش ببرند.

 

بنیاد خانواده سحر: در بحث پیوند خوردن مسعود با مریم و بخصوص در موضوع ضریب توانایی های آنها بعد از انقلاب ایدئولوژیک، مشخصا چه نمونه ها و فاکت هایی حالا چه از بعد تاریخی یا تشکیلاتی و یا از هر بعد دیگری را مورد تاکید و الگوبرداری قرار می دادند؟

 

خانم بتول سلطانی: در خصوص ماده کردن این طلاق و ازدواج و پیوند مسعود و مریم مثال هایی می زدند، مثلا می گفتند راندمان مریم قبل از اینکه بحث حائل یا شوهر را کنار بگذارد و از شریف (مهدی ابریشم چی) جدا بشود و به سمت مسعود بیاید، کاملا متفاوت است. اعتقاد داشتند راندمان کاری مریم قبل و بعد از این اتفاق از دو جنس و کیفیت متفاوت است. مثال می زدند و می گفتند اگر تا پیش از طلاق راندمان مریم اداره و گرداندن یک نهاد و بخش بوده الان می تواند در موقعیت مسئول اول باشد. این را بصورت پراتیک و در عمل روزانه در می آوردند و به اصطلاح خودشان ماده اش می کردند. حتما یادتان هست بعد از آن جریان طلاق و ازدواج، مریم مسئول اول سازمان شد و اتفاقا این را درست معادل یک فاکت می گرفتند. می گفتند، ببینید مریمی که تا قبل از طلاق گرفتن از مهدی یک نهاد را اداره می کرده که نهایتا 5 تا مسئول زیر دست داشته، الان مسئول اول سازمان است و به تنهایی برای کل مسئولین سازمان نشست می گذارد. به این ترتیب می خواهند ثابت کنند که مسئولیت پذیری فرد به این شکل بالا می رود. ولو برای فریبکاری هم شده در ظاهر این کار را می کردند تا بگویند مریم حتی آن زمانی هم که زن مهدی ابریشم چی بوده، اگر مسئولیت اول سازمان را به او می دادند، می توانست پیش ببرد. اما اینها برای اینکه در دستگاه فریب خودشان ثابت بکنند عطف به این فاکتی که شما اشاره می کنید اینکه آیا فاکتی داشتند که به استناد ان موضوع طلاق و ازدواج را توجیه کنند، اول طلاق و ازدواج و مسئول اولی را ماده می کردند و بعد از مریم می پرسیدند تو قبل از این مرحله می توانستی این مسئولیت را انجام بدهی، او هم می گفت نه من عاجز بودم. و اتفاقا من شاهد این برخورد بودم. مثلا به مریم می گفتند تو قبل از طلاق و ازدواج می توانستی مسئولیت های امروزت را انجام بدهی، او می گفت نه قبلا عاجز بودم و ضعیفه بودم. از گرداندن ده نفر هم عاجز بودم اما بعدا انرژی ام آزاد شد، غل و زنجیرها از دست و پاهایم باز شد، و توانستم با اتکا به یک نقطه دیگر و یا در وصل به یک نقطه دیگر که مسعود رجوی باشد توانستم مسئولیت سازمانی بالاتری را  بعهده بگیرم. این مسائل را از روی فاکت هایی که به این شکل مطرح می شد، ثابت می کردند و مورد استناد قرار می دادند.

 

بنیاد خانواده سحر: یک سری روابط در تشکیلات میان رجوی و زنها و بخصوص زن هایی که عضو شورای رهبری هستند وجود دارد. زمانی که شورای رهبری انتخاب می شود تصور و برداشت شما از کل موضوع شورای رهبری چیست و چه برداشتی در آن زمان از کل ماجرا داشتید؟ از اینکه تمام مردها از مجموعه رهبری حذف می شوند و زنان از طرف رجوی این مسئولیت را بعهده می گیرند. کل این ماجرا را در آن زمان و اکنون چطور ارزیابی می کنید و بخصوص انگیزه ها و مجری های رجوی را در این میان چگونه می بیند؟

 

خانم بتول سلطانی: من اعتقاد دارم، رجوی شخصیتا آدمی است که با جنس همنوع خودش رابطه خوبی ندارد و یا صریح تر بگویم رابطه اش خیلی بد است. این وجه شخصیت او حتی در ارتباط روزمره و مسائل خیلی معمولی و عادی شاید بدون آنکه خودش متوجه باشد نمود پیدا می کرد و بیرونی می شد. من یادم هست رجوی حتی در مورد اینکه عوامل فیلمبرداری از جلسات درون تشکیلاتی و بخصوص جلسات مربوط به خودش مرد باشند، به شدت مخالفت می کرد. اصلا مخالف این بود که مردها این کار را انجام بدهند. بر این اساس دستور داده بود فیلمبرداری از نشست های شورای رهبری فقط باید توسط زنها انجام بشود و غیر از این را نمی پذیرفت. اتفاقا در مقطعی یک التیماتوم و زمان بندی مشخص داد و گفت طبق این زمان بندی کار با دوربین فیلمبرداری را زنها باید یاد بگیرند و از این به بعد انجام بدهند. به نوعی می توان گفت، رجوی یک ضدیت هیستریک با مردها داشت و دارد. من وقتی حالا از دور به موضوع و کل مناسبات او نگاه می کنم فکر می کنم ریشه این نگاه را به نوعی در تلفیق هوسبازی و حسادت می بینم. شاید بطور طبیعی هیچ مردی وقتی با یک تعداد زن است خوشش نمی آید یک مرد دیگر در آن فضا وجود داشته باشد. این را حس درونی ام می گوید. برای همین هم رجوی سعی می کرد نیروهای مورد نیاز برای انجام همه اموری که به او مربوط می شد را از میان زن ها انتخاب کند. اگر بخواهیم مسئله را از زاویه این ضرورت که او در کانون توجه اش بوده و هست، درست نگاه و مورد ارزیابی قرار بدهیم، می بینیم واقعا طوری بوده که حتی نمی خواسته یا می شود به بیانی گفت نمی توانسته یک فیلمبردار مرد را در برابر خودش تحمل بکند.

 

این برجستگی ها و نمودها تازه در روابط معمول و روتین او بود. در بقیه موضوعات هم همین بود. به عنوان مثال او خیلی نقشه می کشید و تلاش می کرد سر اینکه چطوری می شود عذر اعضای دفتر سیاسی را که همه مرد بودند بخواهد. رجوی ظاهرا معتقد بود که زنها خیلی خوب کار می کنند و برای این شاید همیشه و دائم شیفته زن ها بود. طوری که وقتی یک زن تازه به سازمان می آمد رجوی مدهوش او می شد و با او گرم می گرفت و گل میگفت و با جوک و بذله گویی و مسخره بازی از او استقبال می کرد. در صدر مسئولیت پذیری و سلسله مراتب هم همینطور همیشه و دائم دنبال این بود که یکی از مردها را کم کند و بجای او یک زن را بالا بیاورد. به دنبال این گرایش وقتی بحث شورای رهبری را مطرح کرد همه اعضای شورای رهبری را از زنها گل چین کرد و مردها را تماما کنار گذاشت.      

-----------------------------------

 

قسمت شانزدهم مصاحبه با خانم سلطانی:

 

ازدواج مسعود رجوی با فیروزه بنی صدر، بکلی از آموزش های تشکیلاتی حذف شده است.

 

بنیاد خانواده سحر: اگر درست متوجه شده باشم شما می خواهید بگوید تا این مقطع هیچ اطلاعی از ازدواج های مسعود و بخصوص ازدواج با مریم ندارید؟

 

خانم بتول سلطانی: درست است، من قبل از وارد شدن به مناسبات سازمان هیچ اطلاعی از ازدواج مسعود با مریم نداشتم. من فقط تا این حد اطلاع داشتم که رجوی از ایران فرار کرده است. ولی نمی دانستم از زمانی که او با بنی صدر از ایران خارج شد چه اتفاقی افتاده است.

 

بنیاد خانواده سحر: یعنی بصورت شفاهی و حداقل رسانه ای هم چیزی درباره انقلاب ایدئولوژیک و ازدواج مسعود با مریم نشنیده بودید؟

 

خانم بتول سلطانی: خیر. من اصلا از اینکه ظرف آن سه سال چه اتفاقاتی در سازمان افتاد اطلاع نداشتم. من از سال 1361 که سازمان دفاترش بسته شد کاملا نسبت به تحرکات و فعالیت های سازمان بی اطلاع بودم و فقط مشغول تحصیل شدم. در دوران دبیرستان مخالفت هایی داشتم. مثلا در این مورد که چرا در مدارس کیف دانش آموزان را بازرسی می کنند و یا اینکه چرا نماز جماعت در مدارس اجباری است اعتراض میکردم. اینها چالشها و تناقضات من با رژیم بود. در واقع شناخت درستی از مجاهدین خلق نداشتم که بخواهم فعالیت هایم را با آنها همسو و هماهنگ بکنم. اساسا زمینه آشنایی من با سازمان مجاهدین خلق و همچنین پدیده طلاق و ازدواج مریم و هر چیز دیگر مربوط به سازمان به سال 1365 و اوایل سال 1366 و بعد از ورودم به سازمان مجاهدین خلق مربوط می شود.

 

بنیاد خانواده سحر: در واقع شما وقتی وارد سازمان می شوید هیچ اطلاعی از تحولات درونی سازمان از مقطع سال 60 تا آن زمان نداشتید، حال انکه در طی این مدت عمده ترین تحولات درونی سازمان یعنی انقلاب ایدئولوژیک اتفاق افتاده است؟

 

خانم بتول سلطانی: تا مقطع ورودم خیر، اما بعد از وصل به تشکیلات در جریان این تحولات قرار گرفتم.

 

بنیاد خانواده سحر: موضوع ازدواج مسعود با فیروزه را در پروسه آموزشی شما به سازمان چگونه مطرح کردند و درباره چرایی وقوع و جدایی مسعود از فیروزه چه توجیهاتی ارائه دادند؟

 

خانم بتول سلطانی: اصلا در ان پروسه ای که مورد نظر شما است به این موضوع پرداخته نشد. البته منظورم بحث های عام تشکیلاتی است. اما بعدها در سطوح بالای شورای رهبری مطرح شد. یک بار یادم می آید در سال 1374 نشستی داشتیم که بحث های موسسان دوم در سازمان مطرح بود. مسعود در یکی از این نشست ها به این موضوع اشاره کرد. که فکر نمی کنم از این موضوع چیزی به نشست های عام در رده های پائین منتقل شده باشد. در آن نشست مسعود می گفت من بخاطر مسائل سیاسی و قیمتی که باید بخاطر حفظ موجودیت شورای ملی مقاومت از یک سو و نگه داشتن بنی صدر از سوی دیگر می پرداختم، ناگزیر به این ازدواج شدم. در واقع مسئله را طوری مطرح کرد که خودش تمایل به این ازدواج نداشته و تنها مصلحت های سیاسی پشت این ازدواج بوده است. آنطور که خودش می گفت مثلا بخاطر اینکه با بنی صدر یک خویشاوندی بوجود بیاورد که او را از نزدیکی و مرز شکنی با جمهوری اسلامی بر حذر دارد. رجوی در توضیح این مسئله می گفت من به بنی صدر انتقاد می کردم چرا اینقدر با جمهوری اسلامی بی مرز هستی. رجوی می گفت من نمی دانستم در برابر چه کسی قرار گرفته ام، در برابر یک نفر که از ایران فرار کرده و مخالف جمهوری اسلامی است یا فردی که از آن جنس و گروه و ماهیتا وابسته به آن است. منظور رجوی در واقع این بود که موضع بنی صدر در مقابل جمهوری اسلامی متزلزل بوده و شاید احتمال می داده هر لحظه بنی صدر دوباره به سوی جمهوری اسلامی برگردد. او تاکید می کرد، چند بار هم اختلاف هایی با بنی صدر داشته و به او تذکر داده است. در واقع رجوی منظورش این بود که می خواسته از طریق برقراری خویشاوندی با بنی صدر جلوی گرایش و بی مرزی او با رژیم را بگیرد. برای همین می گوید، با این ازدواج از خودش قیمت گذاشته و با این ازدواج خواسته او را از تلاقی با رژیم محفوظ بدارد. اینها را فقط در نشست های خصوصی و برای رده های بالای شورای رهبری مطرح می کرد، اما در رده های پائین اصلا چنین بحث هایی مطرح نمی شد.

 

بنیاد خانواده سحر: شما پیشتر اینگونه مطرح کردید که سازمان میز ذهنی افراد را خودش می چیند و خودش هم به آن پاسخ می دهد، با این حال در موضوع ازدواج مسعود با فیروزه از طرح این سوال ذهنی افراد خودداری می کند، چرا به این تناقض تن می دهد؟

 

خانم بتول سلطانی: زمانی که من وارد سازمان شدم، افراد اصلا توان ذهنی فکر کردن به این سوالات را نداشتند. به این دلیل که برای هر فردی چه در موضوع شخصیت فردی یا چه در حوزه مسئولیت های تشکیلاتی و کارش آنقدر دغدغه ذهنی و در واقع کار تولید می کردند که زمانی برای طرح این سوالات نداشته باشد. حتی نسبت به اینکه مثلا کتاب بخواند، مطالعه کند، یا کنکاش ذهنی و بیرونی داشته باشد حساسیت نشان میدادند. حتی خود من یادم نمی آید تا زمانی که در سازمان بودم به طرح این موضوع در نشست ها یا در جلسات عمومی پرداخته باشم. اما در این مدتی که از سازمان خارج شدم و به این فکر کردم که این موضوعات چه بودند. در داخل سازمان بیشتر به این فکر می کردم که سازمان به این دلیل به این موضوعات نمی پردازد که یک حقیقتی را بپوشاند و آن هم هوسبازی ها و مسائل غیر اخلاقی آقای رجوی است.

 

بنیاد خانواده سحر: اولین مرتبه ای که با این موضوع مواجه شدید، چه تصور ذهنی در شما ایجاد شد؟

 

خانم بتول سلطانی: اولین باری که در سازمان با این مسئله مواجه شدم و البته خیلی هم زود نبود و مدت ها از ورودم به مناسبات می گذشت، با خودم این سوال را مطرح کردم اینها که این همه بر روی پروسه رجوی از زمان زندان و انقلاب و آمدن اش به پاریس و خیلی مسائل جزیی دیگر اینقدر بحث و فحص می کنند، چرا از طرح این موضوع طفره می روند؟ همان زمان این برداشت را ته ذهنم داشتم که می خواهند این موضوع را  بخاطر هوس بازی های رجوی بپوشانند. چون این ازدواج چیز خاصی نداشت که بخواهند به آن بپردازند. کما اینکه در نقطه مقابل این ازدواج، ازدواج مسعود با مریم قجر عضدانلو را مدام در بوق میکردند و بحث ها و پیامدهای آن که مثلا این ازدواج ذوب در رهبری است را مدام مطرح مینمودند. بعد کنار گذاشتن شوهر و زن در ادامه همان بحث ذوب در رهبری عنوان شد و بحث را از این زاویه حلاجی و مطرح کردند. این را بگذارید در کنار ازدواج مسعود با فیروزه. با چه توجیهی از این سنخ می خواهند ان را باز و تئوریزه کنند. به همین دلایل فکر می کردم که بخاطر انگیزه های هوسبازانه ای که پشت این ازدواج بوده، بحث فیروزه را باز نمی کنند.

 

بنیاد خانواده سحر: یعنی شما از زمان ورودتان به سازمان تا سه چهار سال بعد از این ازدواج هیچ اطلاعی نداشتید؟

 

خانم بتول سلطانی: اصلا خبر نداشتم. حتی از این ازدواج هیچ اثری در آرشیو و رسانه های سازمان یافت نمی شد. اگر برای شما امکان داشته باشد و بروید تمام آرشیو و منابع سازمان و یا هر چیزی که در این خصوص باشد، هیچ نشانه ای از این ازدواج چه بصورت خبر و چه بصورت تحلیل نمی بینیند. من حتی فکر می کنم بخش وسیعی از نیروهای سازمان و بخصوص کسانی که بعد از این جریان وارد سازمان شده اند از این موضوع چیزی نمی دانند.

 

بنیاد خانواده سحر: موقعی که شما از موضوع ازدواج مسعود با فیروزه مطلع شدید هیچ کنجکاوی در این خصوص که فیروزه کی بوده و از نظر سنی و تیپ و قیافه و موقعیت اجتماعی و طبقاتی چه سنخیت و وجه مشترکی با رجوی داشته، در ذهنتان شکل نگرفت؟

 

خانم بتول سلطانی: دلم می خواست درباره این موضوعات بدانم، اما من این سوال را مطرح نکردم. یادم می آید در یکی از جلسات که مسعود و مریم حضور داشتند، یکی از خانم ها بلند شد و پرسید، موضوع فیروزه چه بوده؟ مریم پرید وسط و خودش صحبت را به دست گرفت. اما مسئله را آنگونه که می خواستیم باز نکرد تنها به این پرداخت که فیروزه هنوز هم عاشق مسعود است و آنقدر مسعود را دوست دارد که هنوز ازدواج نکرده است. یعنی اینکه بعد از مسعود تن به ازدواج و رابطه با هیچ مردی نداده است. اینجا باز خواست شخصیت مسعود را به نوعی بالا ببرد که فیروزه هنوز پایبند او است و با کسی ازدواج نکرده است. یا موضوع دیگری که تاکید می کرد، اشاره به بی گناهی مسعود بود و اینکه این ازدواج به پیشنهاد جمع بوده و می خواست بگوید ازدواج او با فیروزه یک ازدواج تشکیلاتی بوده است. من در این رابطه سوالی مطرح نکردم ولی در پاسخ چند تناقضی که بچه ها مطرح کرده بودند، به یکی دو تا از سوالات در آن نشست پاسخ داد از جمله این که فیروزه هنوز که هنوز است مسعود را می خواهد و دوستش دارد و مسئله دیگر اشاره به اینکه این ازدواج به مسعود تحمیل شد و باز تاکید بر اینکه حتی طلاق دادن فیروزه هم به او تحمیل شده است.

 

منظورش این بود که مسعود نمی خواسته فیروزه را طلاق بدهد و از نظر اخلاقی این کار را درست نمی دانسته است و این که طلاق هم دوباره به مسعود از طرف جمع تحمیل شده است. به این دلیل که دیدند مسئله ای از بنی صدر حل نشده باز این طلاق را به مسعود تحمیل کردند. جالب این بود که همین الگو را در توجیه و توضیح ازدواج خودش با مسعود هم استفاده می کرد. صراحتا می گفت من خودم را به مسعود تحمیل کردم و مسعود را آماج اتهامات قرار دادم. اما این خواست من بود که می خواستم تمام حائل ها را کنار بزنم و نمی خواستم تحت تملک مرد دیگری باشم و صرفا میخواستم در راستای رهبری قدم بردارم. او می گفت این که مریم نمی توانسته تحت تملک یک مرد دیگر باشد و تمام عیار و تمام وقت پشت سر رهبری اش قرار بگیرد با آرمان رهبری تعارض دارد. این بحث ها را هم برای مردها و هم برای زنها می کردند.  

-----------------------------------

 

بخش پانزدهم گفتگو با خانم سلطانی:

مسعود رجوی در سازمان به تمام معنی یک محور است

 

بنیاد خانواده سحر: خانم سلطانی با سلام، برای شناخت هر جریان عقیدتی و سیاسی و البته فرقه ای شناخت رهبران آنها کلید رهیافت به همه چیز است. چنانچه خانم سینگر هم در کتاب "فرقه ها در میان ما" بر اهمیت چنین موضوعی تاکید دارد. به اینکه شناخت رهبران فرقه ها از هر نوع چه مذهبی و چه سیاسی شاخص محوری برای شناخت ماهیت و مناسبات و اهداف هر فرقه ای است. بر اساس چنین ضرورتی به نظر می رسد برای درک بیشتر و بهتر و البته واقع بینانه تر سازمان مجاهدین خلق الزاما باید بر روی شناخت همه جانبه و جامع مسعود رجوی متمرکز شویم. بخشی از این مهم از طریق خاطرات و منابع مکتوبی که درباره ایشان موجود است حاصل می شود. اما به نظر می رسد بخش کلیدی و قابل ملاحظه این شناخت نشستن پای صحبت کسانی است که بیشترین تعامل و نزدیکی را با رجوی داشته اند. از آنجا که به هر حال شما عضوی از شورای رهبری سازمان مجاهدین خلق بوده اید، این امکان برای شما مهیا بوده که به نسبت بسیاری دیگر، از نزدیک ترین فاصله ممکن ایشان را مورد ارزیابی و قضاوت و البته زیر ذره بین قرار بدهید. موضوع اصلی این گفتگوها صحبت درباره رجوی است. برای ترسیم آن چهره ای که بطور پراکنده و هر بخش و قطعه اش ممکن است در حافظه و یاد کسانی بایگانی و ضبط شده باشد، برای کامل کردن این تصویر که بیشتر به یک پازل می ماند، سوالات جامعی مطرح کرده ایم که به تناوب و در ادامه به طرح آنها خواهیم پرداخت.

 

این اشاره از این باب بود که بدانید و همچنین خوانندگان ما نیز در جریان باشند که محور این گفتگوها از این پس فقط درباره مسعود رجوی خواهد بود. برای اینکه این گفتگوها به هر حال جامعیت لازم را داشته باشند و بتوانند برای علاقمندان از هر حیث مفید به فایده باشند، علیرغم اینکه همه ما به نوعی درباره بیوگرافی و زندگی نامه رجوی چیزهایی می دانیم، با این همه بر اساس یک الگوی کلیشه ای ترجیح دادیم همه چیز را از صفر شروع کنیم. با این فرض که مخاطبان ما اساسا هیچ اطلاعی از هیچ بعد و موضوعی درباره مسعود رجوی رهبر سازمان مجاهدین خلق ندارند. اولین سوال را درباره بیوگرافی رجوی و مجموعه اطلاعاتی که از تولد، تحصیلات، خانواده و ... او دارید، شروع میکنیم. هر چند ممکن است اطلاعات شما در این خصوص چندان هم کامل و همه جانبه نباشد، اما به هر اندازه هم این اطلاعات کم، ناکافی و حتی نادرست باشد، کمک خواهد کرد تا بدانیم یک عضو شورای رهبری سازمان مجاهدین خلق تا چه اندازه از رهبری عقیدتی خود و از گذشته او اطلاع و آگاهی دارد. پس با این توضیح طولانی که امیدوارم حوصله شما را سر نبرده نباشم، یک بار دیگر از شما می خواهم آقای مسعود رجوی را برای مخاطبان ما معرفی کنید.

 

خانم بتول سلطانی: مسعود رجوی رهبر سازمان مجاهدین خلق در حال حاضر یک فرد 59 ساله است. او متولد طبس از شهرهای استان خراسان می باشد، تحصیلات ابتدایی را در طبس و دوره متوسطه را در مشهد گذرانده و بعد در رشته حقوق دانشگاه تهران قبول شد و برای ادامه تحصیل به تهران رفت. در همین دوران است که رجوی با سازمانی که حنیف نژاد، بدیع زادگان، سعید محسن و ... تاسیس کرده اند پیوند می خورد. او در سال 1350 همراه با تعداد زیادی از کادرهای سازمان دستگیر گردید و همه رهبران سازمان اعدام شدند اما مسعود رجوی از اعدام جان سالم به در برد و سرانجام در جریان انقلاب ضدسلطنتی سال 1357 جزو اولین کسانی بود که از زندان آزاد شد و از همان روزهای اول انقلاب علم مخالفت علیه جمهوری اسلامی را بلند کرد. از نظر من وی یک سری خواسته هایی دارد که می داند در شرایط فعلی به آنها نخواهد رسید.

 

بنیاد خانواده سحر: از دوره نوجوانی ایشان چه اطلاعاتی دارید. از مبارزات ایشان و مشارکت شان در مسائل سیاسی و همچنین سمت و سو و جهت گیری های فکری و سیاسی که قبل از عضویت در سازمان مجاهدین خلق داشتند.

 

خانم بتول سلطانی: اطلاعات چندانی ندارم فقط همینقدر می دانم که خودش و خانواده اش مذهبی بوده اند.

 

بنیاد خانواده سحر: از وضعیت طبقاتی خانواده ایشان چه اطلاعاتی دارید؟

 

خانم بتول سلطانی: آنقدر می دانم که خانواده اش قشر متوسط جامعه بودند و آنچنان مرفه هم نبوده اند.

 

بنیاد خانواده سحر: از تعداد خواهر و برادرهای آقای رجوی و تعداد خانواده ایشان چه می دانید؟

 

خانم بتول سلطانی: من می دانم خواهری داشت به نام منیره که سالها پیش در ایران اعدام شد. از دو برادرش یکی کاظم و یکی صالح که می دانم کاظم در سویس ترور شد و برادر دیگرش صالح تا جایی که خبر دارم اکنون در فرانسه است. از بقیه خواهر و برادرهای او اطلاعی ندارم.

 

بنیاد خانواده سحر: آیا میدانید والدین آقای مسعود رجوی در قید حیات هستند یا نه؟

 

خانم بتول سلطانی: اطلاعی ندارم.

 

بنیاد خانواده سحر: شما قبل از اینکه وارد مناسبات سازمان بشوید چه تلقی و ذهنیتی از آقای مسعود رجوی داشتید؟ و آیا در گرایش شما به سازمان شخص ایشان تاثیری داشته است؟

 

خانم بتول سلطانی: شخص رجوی زیاد برای من ملاک نبود. بخاطر اینکه زمانی که او کاندید ریاست جمهوری شد و یا می خواست نماینده مجلس بشود، من سن زیادی نداشتم. من این مطالب را بعد از ورودم به سازمان متوجه شدم. بنابراین در آن شرایط شخصیت فردی رجوی برای من چندان جاذبه ای نداشت و من از خیلی چیزها درباره او بی خبر بودم، بنابراین نمی تواند به عنوان یک فاکتور در جذب شدن من به سازمان تاثیر و کمکی کرده باشد. انگیزه من بیشتر شرایط جامعه و نظامی بود که با آن روبرو بودم. در آن شرایط احساس میکردم همه راه ها و زمینه های رشد خودم مسدود و محدود شده اند. بخاطر همین جذب سازمان شدم. اما اضافه کنم در کنار این فاکتورها بیشترین تاثیر برای پیوستن من به سازمان همسرم بود. چون او قبل از من جذب سازمان شده بود. بنابراین شناختی که بطور مجرد از این مسائل و از جمله مثلا شخصیت رجوی باعث جذب شدن من به سازمان باشد، کاملا منتفی است.

 

بنیاد خانواده سحر: به هر حال و علیرغم این مسائل شما در مقطعی الزاما باید تحت تاثیر ایشان واقع می شدید. سوال من این است در چه مقطعی شخصیت ایشان در ذهن شما برجسته شد و بطور مشخص ایشان را کیفا به نسبت و در مقایسه با کسان دیگر سازمان متمایز دیدید؟

 

خانم بتول سلطانی: اگر از این زاویه بخواهیم به موضوع نگاه کنیم باید بگویم بعد از ورودم به سازمان یعنی اواخر سال 1365 که بطور غیر قانونی از ایران خارج و به پاکستان رفتم و بعد به عراق آمدم، با این حقیقت مواجه شدم که شخصیت رجوی مثل یک بت و شاید هم در حد خدا پرستیده می شود. پیشتر وقتی برای مدتی ناچار بودم در خانه های امن پاکستان بمانم، بخشی از این سوال و کنجکاوی ذهن مرا به خودش مشغول کرده بود. بعد که به عراق آمدم در جریان آموزش هایی که می دیدم از جمله آموزش های مربوط به رهبری یا بحث های با عنوانHS  یا موضوعات مختلف دیگر که دیدم، کانون اش همین موضوع یعنی بحث هدایت و رهبری در تشکیلات بود. بتدریج این کنجکاوی در من قوت گرفت که او واقعا چه کسی است و چه تفاوت هایی با دیگران دارد که این همه در معرض تکریم و احترام است. 

 

بنیاد خانواده سحر: حالا از زمانی که برای شما مسجل شد که آقای رجوی محور و کانون قدرت در سازمان است، به لحاظ شخصی آیا باور این موضوع که رجوی می تواند یک تنه صلاح و ثواب سازمان را تشخیص و هدایت کند در شما نهادینه شده بود، و یا اینکه فقط سعی می کردید خودتان را همسو و منطبق با جریان و روح حاکم بر مناسبات نشان بدهید یا به بیانی دیگر خودتان را نسبت به وضعیت متقاعد کنید؟

 

خانم بتول سلطانی: واقعیت این است که من بیشتر خودم را با شرایط متقاعد می کردم، اما به هر حال خیلی چیزهایی درباره او و درباره پیش بینی ها و درایت های سیاسی و تئوریک او می شنیدم. یا درباره تیزبینی سیاسی و یا مثلا بحث های کشافی که داشت. حقیقتا من زیاد روی این مسائل عمیق نمی شدم، بلکه خودم را متقاعد می کردم. با این حال وقتی درباره مسائل خاصی که درباره او می گفتند و یا مثلا وقتی مریم رجوی درباره او و مشخصا رهبری اش حرف می زد، همواره برای من جای سوال بود که آیا واقعا او درخور این همه تعریف و ستایش هست یا خیر؟ و اینکه خود من بر اساس پیش زمینه های ذهنی ام نسبت به رجوی پیش رفته باشم، اینگونه نبود. چنانچه گفتم بیشتر متاثر از این بودم که می گفتم حالا می روم ببینم چه می شود؟

 

بنیاد خانواده سحر: به هر حال در همان آموزش های مورد اشاره تان سعی می شده کاریزما و موقعیت خاص رجوی برای شما تبیین و نهادینه بشود. تا بتوانند شما را به کلیت این شخصیت مجاب و احساس بدهکاری بوجود بیاورند. سوال من این است که برای رساندن شما به چنین درکی که همه سازمان قائم به رجوی است، بطور مشخص روی چه فاکتورها و زمینه هایی زوم می کردند؟

 

خانم بتول سلطانی: اشاره کردم مسعود رجوی در سازمان به تمام معنی یک محور است. و از طرفی بحث هدایت و رهبری در سازمان خیلی مهم است. هر فردی هم وارد می شود از همان مرحله پذیرش دائم زیر ذره بین است و کنش و واکنش های او کنترل می شود. حتی موقع پخش نوارهای رهبری در جمع، این برای شان مهم بود که افراد با این نوار چگونه تنظیم می کنند و تا چه اندازه و با چه کیفیتی آن را گوش می دهند. اینکه مثلا فرد عمیق و دقیق می شود یا نه فقط در نهایت گوش می دهد و یا اینکه جسما در انجا است و حواس اش به کلی بیرون از فضا است. در این راستا حتی بازتاب ها و واکنش های افراد برای شان حساسیت و اهمیت داشت، که فرد چگونه با محتوای بحث ها چطوری تنظیم و برخورد می کند. برای رسیدن به این جمع بندی ها نشست می گذاشتند. حتی در مرحله پذیرش روی این موضوع بیشتر زوم می کردند و اولین سؤالشان این بود که خوب تو از این بحث ها چه فهمیدی؟

 

در اصل همه این کارها برای این بود که نقطه تعارضات و تضادهای ذهنی فرد را پیدا کنند. اسم تشکیلاتی آن گیرهای ذهنی بود که می توانست در آینده هر فرد و ماندن اش در مناسبات نقش و کارکرد مهمی داشته باشد. در مورد خودم آنچه می توانم بگویم این است که بیشتر سعی می کردم در حالت انطباق باشم. یک حالتی به معنی متقاعد شرایط شدن، نه اینکه بیایم همه تناقضات ذهنم را بگویم و یا مثلا روی عناد یا روی تضاد کار کنم و سعی می کردم موضوع تمام بشود و بر حسب شرایط هم پیش بروم. اگر جمع به یک نتیجه گیری و فرمول رسیده بود، من هم به دنبال آن می رفتم و در واقع شرایط و تأثیرات آن را نادیده نمی گرفتم. اگر در ذهنم تردید هم داشتم درباره اش حرفی نمی زدم و تعارضات درونی ام را بیرونی نمی کردم. گذشته از اینها یکی از دلایل این وضعیت هم این بود که حوصله اش را نداشتم.

 

 اما نکته ای که اشاره کردید در مناسبات وجود دارد، و خیلی هم برای شان مهم است که بدانند یک فرد بطور خاص در موضوع رهبری چه سوالاتی دارد و این که بدانند در موضوع رهبری چه واکنش و چه موضع گیری و چه تلقی و ذهنتی از آموزش هایی که دیده برای اش ایجاد شده است. دلیل اش را بعدها برای مان توضیح دادند. وقتی در مدارهای بالای تشکیلات قرار گرفتیم، به ما می گفتند این کسی که حالا یک سر سوزن شک و تردید برای ذوب شدن در رهبری دارد، مطمئن باشید این فرد در مدارهای بالاتر و خواست های بیشتر رهبری مشکل خواهد داشت. چون به هر حال همینها هم باید در مدار دیگری همین مطالب را به سطوح پائین تر از خودشان انتقال و آموزش بدهند. در واقع اگر از این گیرهای ذهنی نتوانند عبور کنند، در آینده جدای از اینکه برای خودشان مسئله آفرین می شوند، در ارتباط با دیگران هم می توانند زمینه و تردید ایجاد کنند.

 

اینها در واقع می خواهند پیش از هر چیز و جدای از اینکه این فرد در سازمان خواهد ماند یا نه افرادشان را بشناسند. فردی که وارد سازمان می شود باید از هر لحاظ همه توانایی ها و ظرفیت ها و قابلیت های اش چه ذهنی و چه تئوریک و چه پراتیک شناسایی و دسته بندی شود. جالب اینکه حتی انگیزه ها و عواطف افراد و میزان و کیفیت آنها هم برای شان مهم است. اینها یک شعاری داشتند و حتما هم الان دارند، در مقاطعی که ما در مقام مسئول قرار گرفته بودیم درباره این شعار رجوی می گفت؛ هنر شما به صفت یک مقام مسئول این است که از حیطه تحت مسئولیت تان غافل نشوید. یعنی یک مرتبه مواجه نشویم با یک فردی که در سازمان نیست و خارج شده است. حتی می گفت ممکن است جسمش در مناسبات باشد اما روح و وجودش نباشد. یعنی چیزی که برای او مهم بود، غفلت مسئول از افراد تحت مسئولیت اش بود، این برای اش خیلی اهمیت داشت. تاکید می شد، قبل از هر چیز شما باید افراد تحت حیطه مسئولیت تان را شناسایی کنید. این اصل خیلی برای شان مهم بود.

 

 حتی یک بار رجوی در نشستی که یک سری از فرماندهان هم بودند، مشخصا گفت اصلا برای من مهم نیست شما چند نفر را در سازمان نگه می دارید و یا اینکه چند نفر از تحت مسئولین شما در سازمان می مانند. بلکه برای من این مهم است که بدانم آیا فردی در مناسبات تان هست که او را نشناخته باشید. یعنی اینکه ما از شناخت یک فردی به ان منظور و هدفی که او دنبال می کند، غفلت کرده باشیم. تا جایی که مثلا یکباره فرار کند. یا اینکه قبل از فرار او شما سوالات و تناقضات ذهنی و گیرهایی که در او بوده را شناسایی نکرده باشید. یعنی این برای شان مهم بود که بدانند چه چیزی در قلوب و اذهان تحت مسئولین ما می گذشته که ما نسبت به آنها اشراف نداشته ایم؟ مثلا می گفت، ما این را نمی خواهیم بدانیم آمار تحت مسئولین شما بیشتر از آن یکی است و یا اینکه چقدر جداشده دارید. اصلا این مهم نیست. تاکید داشتند، حتی اگر ده نفر جداشده در یک ماه داشته باشید و این ها شناسایی شده باشند، این خیلی ارزشش بیشتر است و می ارزد به اینکه یک دفعه بفهمید و ببینید یک یگانی از درون پوک شده است. یا یک فرماندهی افرادش متزلزل هستند. اگر در گروه شما فقط چهار نفر بمانند و اینها به تعبیری کیفی باشند، برای ما ارزشش بیشتر از رشد کمی اما بدون اشراف است. بر اساس چنین هدفی به شناخت و افکار افراد اهمیت می دهند. خودشان به این مقوله می گویند لحظات پنهان فرد و یا حرف ها و دنیای درونی او.

 

بنیاد خانواده سحر: حالا می خواهم درباره اولین ملاقات و رودرویی تان با آقای رجوی سوال کنم. در باره اینکه این ملاقات چه تاثیری بر روی شما گذاشت؟

 

خانم بتول سلطانی: اولین مواجه ای که با شخص رجوی داشتم در عراق و زمانی بود که مدار تشکیلاتی به من ابلاغ شد و از H  تبدیل به S شدم، یعنی در مقطعی که به من ابلاغ شد من که هوادار سازمان بودم سمپات سازمان هستم. در این زمان با خود رجوی نشست داشتیم. در آنجا یک سری بحث ها حول موضوع هواداری یا سمپاتیزان بودن برای سازمان مطرح کرد. بعد در ادامه در مدارهای مختلف تعداد نشست ها با او زیاد شد.

 

بنیاد خانواده سحر: از اولین روزهای پیوستن شما به سازمان تا اولین ملاقات شما با آقای رجوی چه مدتی طول کشید؟

 

خانم بتول سلطانی: سه ماه.

 

بنیاد خانواده سحر:  در طی مدت آموزش ها و سمت و سویی که برای شما درباره آقای رجوی تنظیم و مطرح می کردند، بیشتر حول چه مسائل و موضوعاتی متمرکز می شدند؟

 

خانم بتول سلطانی: اتفاقا وقتی بحث مسعود یا مریم پیش می آمد، درست زمانی بود که موضوع تناقضات افراد مطرح می شد.

 

 بطور مشخص حتی وقتی کسی از بیرون و از جامعه آزاد هم می آمد، وقتی وارد بحث نشست های مریم و یا مسعود می شد، بیشتر این برایشان مطرح بود که این فرد از جامعه بیرون چه تناقضاتی با خود آورده است. چه شکاف هایی ذهن اش را به خود مشغول کرده است. بر اساس این اطلاعات رابطه با او را تنظیم میشد. به نوعی می توان گفت مسعود محور و ملاک برای هر گونه ارزیابی و محک افراد بود. از او به موضوعات دیگر از جمله انگیزه مبارزه و خیلی چیزهای دیگر می رسیدند. بر این اساس عمده آموزش های اولیه هم طبعا حول همین محور دور می زد و الزاما هر موضوع دیگری هم تحت تاثیر این اصل قابل معنی و ارزیابی بود. و در واقع با این محور به این پی می بردند که فرد تا چه اندازه به اصطلاح ماندنی یا رفتنی است.

 

بنیاد خانواده سحر: در اولین ملاقات و مواجه شما با آقای رجوی چه ارزیابی و چه برداشتی داشتید و تلقی شما به عنوان یک زن از شخصیت رجوی چه بود؟

 

خانم بتول سلطانی: من تا قبل از آن شناخت چندانی از مسعود رجوی نداشتم و بنابراین در همان جلسه اول دنبال این بودم که بدانم او چه می گوید و چه موضوعاتی برایش مهم و قابل طرح کردن است. در جلسه اول بیشتر درباره حرفه ای بودن در سازمان بحث کرد و اتفاقا مریم رجوی هم با او بود و دو نفره جلسه را اداره می کردند. درباره احساسم هم چیز خاصی یادم نمی آید و یا اصلا می شود گفت احساس خاصی نداشتم. بیشتر دنبال این بودم که بدانم خواسته های اش چیست. یا اندیشه و ایدئولوژی اش چه می باشد، بیشترین کنجکاوی من همین مسائل بود.

 

بنیاد خانواده سحر: با توجه به اینکه شما در مقطع اولین ملاقات تان با رجوی اطلاعاتی درباره انقلاب ایدئولوژیک گرفتید، و مضافا بر اینکه یک زن هم هستید، ناخواسته ذهن به این سمت می رود که بخواهد چنین شخصیتی را به لحاظ اخلاقی محک بزند، می خواهم بپرسم با چنین پیش زمینه هایی، با چه قضاوت و پیش داوری ذهنی با وی مواجه شدید؟

 

خانم بتول سلطانی: بخشی از این ذهنیت و پیش داوری به این بر می گردد که من نسبت به آنچه اتفاق افتاده، اطلاع می داشتم، حال آنکه تا آن موقع من حتی نمی دانستم ایشان با مریم رجوی ازدواج کرده و جالب است بدانید اصلا مریم رجوی را نمی شناختم چه برسد به اینکه بدانم قبلا هم همسر مهدی ابریشم چی بوده است.

 

من بعد از این که وارد مناسبات شدم و تازه بتدریج در طول نشست ها متوجه شدم او قبلا همسر مهدی ابریشم چی بوده است. به مرور وقتی مهدی بحث طلاق و ازدواج را باز کرد و گفت این یک طلاق و ازدواج معمولی نبوده، تازه من متوجه نسبت و روابط بین اینها شدم. مسئله دیگری که سازمان روی آن تاکید داشت، و در این موضوع جایگاه و اهمیت اش بیشتر روشن می شود، این بود که به افرادی که تازه وارد می شدند یاد می دادند که نسبت به موضوعات و مسائل آنطور که آنها می خواهند شناخت و قضاوت داشته باشند. و اینکه مسائل را بیشتر به سمت و سو و کیفیتی سوق می دادند که به نتایج مورد نظرشان منتج و منتهی بشود. به همین دلیل من بیشتر  سعی می کردم طوری تنظیم و موضع گیری کنم که هیچ وقت با من بحث و برخورد نشود و مورد توبیخ قرار نگیرم. حتی اگر سوال و ابهامی هم داشتم طرح نمی کردم. اما توی اندیشه و فکرم این سوال بود درباره تناقض هایم مدام از خودم می پرسیدم این چه معنی دارد و در کنه این داستان چه چیز مهمی وجود دارد، که مثلا مریم از شوهر خودش جدا می شود و به عقد مسعود رجوی در می آید. و این که چه طوری باید این پدیده را نگاه و تفسیر کرد.

 

 همان موقع هم طوفان های مختلفی توی ذهنم برپا بود. به این احتمال فکر می کردم که تا چه اندازه ممکن است رجوی یک آدم هوسباز باشد. بر اساس این پس زمینه ها که ابتدا با فیروزه بنی صدر ازدواج می کند، آن هم اندک زمانی بعد از اینکه زن اول او اشرف ربیعی با تنها فرزندشان در ایران می ماند و  کشته می شود. مثلا درباره ازدواج مسعود رجوی با فیروزه بنی صدر خیلی با خودم کلنجار می رفتم. به اینکه اصلا چرا رجوی باید با فیروزه ازدواج کند، به اینکه مسعود با فیروزه چه اندازه به لحاظ اجتماعی و اخلاقی و حتی سنی و خیلی فاکتورهای مشخص دیگر سنخیت و تشابه دارند. اینها سوالات و ابهاماتی بود که اتفاقا سازمان اصلا علاقه و تمایلی نه به طرح و نه توضیح درباره ابهامات و چرایی آن داشت. و در ادامه اینکه چرا بعد مسعود با مریم ازداوج می کند. و مهمتر اینکه اسم انقلاب ایدئولوژیک روی این کار می گذارد، این یعنی چه؟

 

اما نکته جالب تر اینکه با کمال تعجب می دیدم این بخش از سوالات ذهنی من را که مشخصا به ازدواج مسعود با مریم مربوط می شود، مسئول نشست خودش مطرح می کند. و بعد می دیدم حتی خود رجوی روی آن بحث می کند و برای پاسخگویی به این ابهامات حتی خودش را در معرض اتهامات اخلاقی قرار می دهد و به افرادش می گوید برای فهم کردن این موضوع ابتدا باید مرا متهم کنید. در واقع خودشان می آمدند و تمام ابهامات و سوالاتی که ممکن بود توی ذهن افراد تازه وارد مطرح بشود را دسته بندی می کردند و پیشاپیش مطرح می نمودند و برای من جالب بود که می دیدم آن چیزی که برای من ابهام و سوال است خودشان مطرح می کنند. بعد پیش خودم می گفتم خیلی خوب حالا ببینم این را چطور جواب می دهند. و فرض را می گذاشتم بر اینکه اگر واقعا یک اتهام هم باشد باید ببینیم چطوری به آن پاسخ می دهند.

 

(ادامه دارد . . . )

-----------------------------------

 

بخش چهاردهم گفتگو با خانم سلطانی:

شورای رهبری رجوی ابزاری برای حذف ناراضیان از سازمان

 

بنیاد خانواده سحر: خانم سلطانی در جلسه پیش به شکل گیری و اهداف تشکیل شورای رهبری مسعود رجوی پرداختیم. به نظر شما این بحث را تمام شده تلقی کنیم یا می توانیم از ابعاد و زوایای دیگری این پدیده را به بحث بگذاریم.

 

خانم بتول سلطانی: گمان می کنم اگر اجازه بدهید در ادامه سوال پیشین کماکان درباره شورای رهبری رجوی بحث را ادامه بدهیم. تلاش می کنم این پدیده را از زوایای مختلف نگاه کنم. لازم است ببینیم مسعود رجوی در ادامه با این شورای رهبری خودساخته اش چکار کرد.

 

بنیاد خانواده سحر: پس با کمال میل به ادامه بحث شورای رهبری رجوی گوش می دهیم.

 

خانم بتول سلطانی: بعد از یک مدت که از عمر شورای رهبری در سازمان گذشت و کارش را میکرد، رجوی دید که انگار بد هم نشد. این نهاد برای او چند منفعت در پی داشت. مهمترین اش این بود که کاری که می خواست انجام بشود در کوتاه ترین زمان ممکن انجام شد.

 

رجوی در یکی از نشست ها موقع جمع بندی عملیات می گفت که اگر مثلا این عملیات قبل از شکل گیری شورای رهبری بود چه تفاوت هایی داشت و می گفت اگر آن موقع بود من با این آقای حسن نظام باید ساعت ها می جنگیدم و انرژی صرف می کردم تا بتوانم ایشان را متقاعد کنم می شود در چنین زمانی چنین واحدی را برای انجام عملیات آماده کرد. ولی حالا که طرف حساب من به جای حسن نظام مثلا رقیه عباسی یا مهوش سپهری است. الان من آن چک و چانه زدن ها را ندارم و به او می گویم و او می رود اجرا می کند و می آید. اما رجوی به این مهم توجهی نداشت که اگر حسن نظام و یا عباس داوری مسئله ای مطرح می کنند، علم و تخصص اش را دارند. آنها در کنار این زنی که تازه آمده و کرسی و مسئولیت شورای فرماندهی را گرفته و اصلا چیزی را تشخیص نمی دهد، کیفا متفاوت هستند، و اصلا علم اش را ندارند که بدانند این زمان بندی واقعی هست یا نیست.

 

ممکن است در وهله اول قبول بکند و برود فشارش را روی یک سری افراد بیاورد که معلوم نباشد آخرالامر تکلیف این افراد چه می شود. یعنی واضح بود که برای او مهم نیست نتیجه این کارها چه خواهد بود. فقط این مهم بود که در حضور او می گویند بلی یا نه. و این را هم می گفت که بخش اصلی کار و عملیات در اتاق خودش مشخص می شود. قضایا طوری شکل گرفته بود که اگر یک مسئولی می آمد چیزی را می پذیرفت و دیگری می گفت نه، این امر زشت و مکروه بود. و به همین خاطر کلمه نه در سازمان یک کلمه ممنوعه بود. مسعود می گفت همین برای من کافیه که این مسئول بگوید آره، بله و می شود و برود این کار را انجام بدهد. یعنی اینکه برای مسعود فقط همین مهم بود که افراد شقی، خشن، بروند ان کار را انجام بدهند. حتی یکبار به شوخی گفت برای من مهم نیست که از این مردهای تان  فقط پوست و استخوان باقی بماند. یعنی آنقدر کار از اینها بکشید که یک پوست و استخوان از اینها بماند. یا مثلا به شوخی می گفت اگر از خانم هایتان یک گوشه روسری برای من باقی بماند کافی است. و من اصلا کسانی را که بیایند جلو من و عرض اندام کنند و بگویند که  نه نمی شود و حرف توی حرف من بیاورند نمی خواهم. یعنی اصلا با کلمه و جمله نمی توانم انجام بدهم یا مشکلات دارد و ... اینها بیگانه بود و اینها در زمره جملات ممنوعه بود و کلمه ممنوعه هم در این میان نه بود.

 

 رجوی در واقع با این دو صفت افراد شورای رهبری را تعریف می کرد و شاخص اش این بود که اینها می روند و این کار را انجام می دهند و بعد هم پس از مدتی دید انگار زیاد هم بد نشد. از طرفی افراد سازمان وارد این بحث شدند که شورای رهبری یک پدیده نو است و توی بوق و کرنا و تبلیغات خودشان کردند و اینکه چنین پدیده ای در هیچ کجای جهان نیست و امتیاز مثبت این دستگاه این است که در درون آن حتی یک مرد هم یافت نمی شود و این امتیاز زن و یک پدیده نو و محصول انقلاب ایدئولوژیک و مسعود رجوی است. اینها دقیقا جملات و کلماتی بود که در اوج بلاهت خودشان مطرح می کردند که ما الان یک شاهکار کردیم و یک چیز تازه ای در کل تاریخ بشریت بوجود آورده ایم که این زن ها مسئولیت کل شورای رهبری را بعهده دارند و این بیشتر از اینکه استفاده بیرونی داشته باشد، برای سازمان کاربرد داخلی داشت. برای اینکه تا مدتی افراد داخل سازمان را مشغول این می کرد که ببینید برخورد افراد قرارگاه با این پدیده چگونه است. این یک سرگرمی شده بود برای افرادی که بیایند الکی درباره اش حرف بزنند و درباره اینکه با وقوع چنین مسئله ای یک نوآوری در کل جهان صورت گرفته اظهار نظر کنند و آن هم اینکه چنین اندیشه ای از دستگاه رجوی بیرون آمده و چیزهای واقعا پوچی که می شد گفت مصرف داخلی داشت و برای سرگرم کردن افراد بود. از یک طرف رجوی می دید افراد سرگرم می شوند و کارهای اش خوب پیش می رود و از طرف دیگر بحثی مطرح شده درباره مردها که این مردها چطوری باید با این پدیده مواجه شوند و برخورد کنند و بیایند به قول آنها مسئولیت ها و کرسی های شان را طلاق بدهند. من یادم هست آقای رجوی یک تزی داشت که می گفت این تضمین انقلاب شما است که بعد از اینکه زنتان را طلاق دادید برای اینکه مهر بخورد و مداری باشد برای اینکه خودتان رهاتر شوید این است که نه تنها باید زن را طلاق بدهید و جدا بشوید و غل و زنجیرها را از دست و پای خودتان باز کنید، بلکه آن چیزی بشود که فردا روی آن تکیه کنید و در واقع هژمونی خودتان را به او می دهید. یعنی مثلا وقتی تو زن را طلاق دادی توی دلت می گویی باشد من زن را طلاق داده ام ولی کماکان من عنصر برترم. حالا تو در واقع با دادن هژمونی می آیی یک مدار پای طلاق خودت را سفت تر می کنی و عاری می شوی از عنصر فردیت و رها می شوی. یعنی با تفاسیر اینطوری می آمد افراد را فریب می داد و مردها باید می رفتند گزارش مینوشتند که چه میزان دل شان نمی خواسته هژمونی خودشان را بدهند دل شان نمی خواسته کرسی خودشان را ترک کنند. به همین میزان هر کسی می آمد و بیشتر این صحبت ها را می گفت و از این حرف ها می زد از نظر رجوی فرد بالاتری بود.

 

از نظر او این فرد با سازمان یگانه تر است و مسائل اش را مطرح می کند و چیز ناگفته ای را نگاه نمی دارد و درون خودش را بیرون می ریزد و به این ترتیب یک سری مردها هم مشغول می شدند و سرشان گرم می شد و به این ترتیب باز می توانست افراد را سر کار بگذارد. بعد از مدتی که دید بد نشده دوباره به ذهن اش زد و هوس کرد بیاید این موضوع را گسترش بدهد و یک دفعه ما دیدیم در گروه های بعدی شورای رهبری افرادی دارند به تدریج اضافه می شوند و ویژه سازی می شود. بدون اینکه به این مهم توجه شود که آن شورای رهبری اولیه کجا و این انتخاب های بعدی کجا. بعد دوباره یک سری بحث و فحص مطرح می شد حول اینکه شما می خواستید ویژه سازی بکنید و حالا باید بروید پروژه ویژه سازی بنویسید و باز یک سری افراد را اینطوری مشغول کرد و از طرف دیگر هوسی را در بقیه افراد ایجاد کرد مبنی بر اینکه خوب پس من هم می توانم بروم و عضو شورای رهبری بشوم و رشد و ارتقاء پیدا بکنم. توی زنها یک چنین تحرک و انگیزه ای را ایجاد کرد که اینها الان می توانند رشد کنند و بالا بیایند و از طرف دیگر وقتی اینها می آمدند و توی مدار بالاتری قرار می گرفتند و عضو شورای رهبری می شدند امکانات و چیزهای خاصی که اینها می خواستند اینطوری بشوند و از طرفی افرادی که می آمدند این مسندها را می گرفتند و اینها دوباره دچار یک سری تناقض می شدند.

 

اینکه شما باید تضاد مسئولیت پذیری را حل کنید و همینطور هر طیف و گروهی به یک شکلی در درون سازمان مشغول این داستان می شدند و باز این را می کردند یک بند و فصلی که باید افراد به آن می پرداختند و حول اش گزارش می نوشتند و درباره اش فاکت می نوشتند و اینکه برخوردشان با این پدیده چگونه بوده و همینطور سرگرم میشدند. من یادم است که مثلا آخرین رقمی که این ارگان گسترش پیدا کرد و و مریم و مسعود خیلی با احترام عنوان می کرد که ما می خواهیم همه زن های داخل سازمان و حتی افراد عضو تیم و یا عضو سازمان، عضو شورای رهبری بشوند. که البته تا جایی که من یادم هست یعنی زمانی که من از سازمان فرار کردم بالای ششصد نفر را با همین ترفند عضو شورای رهبری کرده بودند و یک مواضعی هم به انها داده بودند و به دنبال آن هم کلی برای این اعضا حرف و تناقض ایجاد می شد حول اینکه من چه عضو شورای رهبری هستم، چون آنقدر که مسئولیت در سازمان وجود نداشت که به این تعداد بدهند. یک تعدادشان که اصلا با مریم فرستاده بودند اروپا و یک سری کارها را هم ویژه کرده و می گفتند ما این کارها را به همه کس نمی دهیم و این ها فقط مختص شورای رهبری است و ارزش شورای رهبری دارد. یک تعداد را هم که همان موقع با مریم فرستادند گفتند که اینها نمایندگان بی نظیری هستند که همراه مریم دارند می روند. ما هر کسی را نمی فرستیم و فقط شورای رهبری را می فرستیم و یک تعدادی همراه مریم رجوی رفتند. تعدادی هم ماندند که مسئولیتی وجود نداشت که اینها را سرگرم کنند و یا حتی قانع بکنند بخاطر همین.

 

حتی در شورای رهبری خیلی محافل شکل گرفته بود که به طعنه می گفتند موضع باسمه ای و یا مثلا می گفتند توخالی یا پوک شورای رهبری. چون مسئولیتی نبود به این افراد بدهند به این ترتیب یک سری را هم اینطوری خر کرده بودند و می گفتند این موضع معنوی شورای رهبری است. یا مثلا یک پوسته ای باقی مانده بود که اینها توی نشست های نوبه ای یا هفته ای می آمدند شرکت می کردند. یا جنگ و جدال هایی که اصلا توی لایه شورای رهبری وجود داشت بماند، تا مسئولی که بعدا برای شورای رهبری گذاشتند و می گفتند خود مریم رجوی مسئول نهاد شورای رهبری است و بعد دیدند از پس مسائل این افراد بر نمی آید و فقط آمده اند باد شان کرده اند و آمده اند باز مثلا یک نفر دیگر را گذاشتند. فائزه محبت کار را گذاشتند مسئول شورای رهبری که کار ایشان فراهم کردن مسائل رفاهی شورای رهبری شده بود. که مثلا از پیش پا افتاده ترین مسائل اش مثل تهیه صندلی چرخدار و این جور نیازها را که این شخص دنبال می کرد تا واقعا زمانی که من آنجا را ترک کردم این موضوع به یک بن بست تبدیل شده بود که چطوری مسائل این نهاد را که اینها آورده اند و گفتند اعضای شورای رهبری توی نشست های هفتگی شرکت می کنند و توی جمع بندی های سازمان باید باشد و وظایف اش چه هست و اینها تبدیل شده بود به یک بن بست.

 

وظایفی که برای شورای رهبری تعیین شده، اصلی ترین وظیفه اش که خودشان مطرح کرده اند، گفته بودند بایستی مثل سگ برای صاحبت که رهبری باشد پارس کنی. یعنی مثلا هر جا که می روی همینطوری که نمی توانستند بگویند یک گردان صدنفره را باید اداره کنی چون اگر همچین دستوری می داد اول باید صدنفرش را جور می کردند و سازمان واقعا از کجا می توانست این افراد را تهیه کند. اصلا این تعداد آدم در سازمان موجود نبود. یا مثلا وقتی فکرش را بکنید عضو شورای رهبری باید ماشین شخصی داشته باشد و اتفاقا سعی کرده بودند به همه یک ماشین شخصی بدهند. یا مثلا اطاق و دفتر کار جداگانه داشته باشند. سالن نشست جداگانه داشته باشند. یعنی چیزهای خاص خودش را می خواست به همین دلیل وقتی می خواهند این امکانات را فراهم کنند بیشترین فشار در سازمان روی همین لایه وارد می شود. بیشترین حساب رسی روی همین لایه انجام می شد. بیشترین فشارها را روی همین لایه می آوردند بخاطر همین آمده بودند تعریف کرده بودند گفته بودند آنطور که شما تصور می کنید ما رئیس نمی خواهیم. گفته بودند ما یک سگی می خواهیم که برای صاحب اش با تمام قدرت و توان پارس بکند. شما اهل اش هستید یا نیستید. یعنی یک نشست های کشافی برای شورای رهبری یا دیگ های (دیگ یک ترم فرقه ای در سازمان برای نشست های مغزشویی تحت شدیدترین فشارها است) خاص گذاشته بودن که هر چه بیشتر بتوانند این لایه را بیشتر از سایر لایه های سازمان تحت فشار قرار بدهند برای شورای رهبری تیپ های خاصی گذاشته بودند. که سایر لایه های سازمان را تحت فشار قرار بدهند و تا می توانند از آنها بیگاری بکشند.

 

-----------------------------------

 

بخش سیزدهم گفتگو با خانم بتول سلطانی:

شکل گیری شورای رهبری رجوی

 

بنیاد خانواده سحر: خانم سلطانی - با سلام و آرزوی آینده ای بهتر برای شما. این سیزدهمین نشست و گفتگوی ما با شما است. اما فکر می کنم برای شناخت و آگاهی از آنچه در این سال ها در سازمان اتفاق افتاده، شاید 130 جلسه هم کم باشد. تا آنجا که در این راه به ما کمک کنید سپاسگذار شما خواهیم بود. در این جلسه می خواهیم درباره اهداف و شکل گیری شورای به اصطلاح رهبری آقای مسعود رجوی صحبت کنیم. اینکه از بردن نام سازمان خودداری می کنم به این دلیل روشن است که ما همه اتفاقات و روند سال های طولانی سازمان را مولود و محصول اراده و خواست آقای رجوی تلقی می کنیم. بنابراین اجازه بدهید صریح تر بپرسم، آقای رجوی با تشکیل شورای به اصطلاح رهبری اش چه اهداف و چشم اندازی را دنبال می کرد؟

 

خانم سلطانی: با تشکر و اظهار تمایل قلبی ام برای ادامه این گفتگوها، پیشتر باید به این نکته کلیدی اشاره کنم که آن چیزی که در مناسبات فرقه ای مجاهدین خلق خیلی روشن است اهداف و خواسته های شخص رجوی است. به این تعبیر که فرض کنید رجوی درست مثل یک عنکبوتی است که همه چیز از او شکل می گیرد و از او تنیده می شود. اگر به پیشینه سازمان نگاه کنیم، می بینیم که پروسه سازمان بعد از سرنگونی شاه تماما در راستای خواسته های مسعود رجوی بوده است. یعنی از تک تک هواداران و اعضا و جمع کردن آنها تا قدم به قدم و عمل به عمل و اقدام به اقدامی که توسط این سازمان صورت گرفته و انجام شده تمام به دنبال خواسته ها و تمایلات او بوده است. وقتی ما می گوییم رجوی مبتلا به کیش شخصیت است، اگر چه مستلزم یک وقت و بحث جداگانه ای است، اما به هر حال این نسبت به رجوی بی دلیل و بدون زمینه داده نمیشود. در مقطعی هم که شورای رهبری شکل گرفت، مشکل این بود که مسائل و روند سازمان آنطوری که رجوی می خواهد پیش نمی رفت. یعنی رجوی با معضل پیش نرفتن یا آنطور پیش نرفتن خواسته های فردی اش مواجه بود. مسعود رجوی دوست داشت که هر طور شده در زمان مشخص فلان نتیجه مورد نظرش را به دست بیاورد یا فلان خواسته اش صورت بگیرد.  ولی اعضاء، ارگان ها و اندام هایی که باید این کار را انجام می دادند و اهداف اش را تامین نمایند را در اختیار نداشت. در نظر اول وقتی مریم رجوی را انتخاب کرد و با او ازدواج نمود و او را در راس امور گذاشت، فکر می کرد که این معضل قابل حل است. تصورش بر این بود با انتخاب او نوددرصد از خواسته های اش عملی خواهد شد. با چنین ذهنیتی مریم را مسئول اول سازمان و خودش را یک کرسی بالاتر یعنی رهبر عقیدتی قرار داد. اما در پروسه عمل یعنی از سال 1363 تا 1365 که مسعود، مریم را به بوته آزمایش گذاشت کماکان دید آنطور که انتظار داشته کارها پیش نمی رود و خواسته های اش اجرا نمی شود.

 

فرض کنید مسعود مثلا می خواست یک تیم و گروه در یک زمان مشخص آماده شوند به داخل خاک ایران بروند و یک ترور انجام بدهند. یا مسعود می خواست یک تیم در زمان معینی آمده شود و برود و یکی از مسئولین جمهوری اسلامی را بزند. وقتی این خواسته مطرح می شد مریم رجوی با تمام وجود می رفت دنبال اینکه این خواسته را عملی کند. اما در ادامه کار کسانی که عقل داشتند و حساب کار دستشان بود یعنی همان برادرهای دفتر ستاد یا برادرهای ستاد اجرایی آن دوره امثال مهدی ابریشم چی، عباس داوری، مهدی براعی اینها وقتی می خواستند کار را اجرا کنند می دیدند مشکلات و سختی هایی دارد. و اینطور نیست که آقای رجوی هر خواسته ای که دارد بشود همان را اجرا کرد و افراد بتوانند بدون چون و چرا بروند و آن را محقق کنند. طوری قضایا به بن بست رسیده بود که بعدها رجوی در نشستی گفته بود که دیدم اینطوری اصلا مسئله سرنگونی جواب ندارد. او یقین کرده بود با همین ابزارها و امکانات و نظم موجود، رسیدن به خواسته هایی که برای اش قسم خورده یعنی کرسی قدرت که به او نرسیده و شبانه روز در حسرت آن بوده و لاجرم تبدیل به یک کینه کور شده، هدف به اصطلاح استراتژیک اش محقق نخواهد شد. بنابراین این تصمیم را مطرح کرد که می خواهد همه مردها را از راس کنار بگذارد و به قول خودش تعدادی از زنان ذی صلاح را که بتوانند خواسته های او را جامعه عمل بپوشانند، انتخاب و در راس امور قرار بدهد. او فکر میکرد که مشکل در اینست که مردها حرف او را گوش نمیدهند و زنها بهتر خواسته های او را عملی مینمایند.

 

در واقع بی دلیل هم اینکار را نکرد. در اوج شیادی و رندی تصمیم بسیار خوبی گرفته بود. و اتفاقا چیز عجیب و غریبی هم به ذهن اش نرسیده و درست فکر کرده بود که این زنهایی که سالها توی سازمان کار متفرقه و درجه دو داشته اند، وقتی مسئولیت کلیدی و تعیین کننده بدهد، خوب دقیقا گوش می دهند و برای خوش خدمتی هم شده می روند همان کاری را که رجوی می خواهد، انجام می دهند. نفس همین موضوع برای مدتی اعضای سازمان و تشکیلات را از موضوعات محوری دور کرده و سرشان را گرم می کند. البته رجوی عادت دارد هرازگاهی برای اینکه افراد سازمان به چیزی جز آنچه او از انها می خواهد، فکر نکنند، یک بند به انقلاب اضافه نماید و یا به اصطلاح یک فیل تازه هوا کند.  و این بار این فیل تازه این بود که مردها باید انقلاب کنند و هژمونی خودشان را به زنها بدهند. یعنی در ادامه مرحله اول که زنهای شان و موضوع زن را طلاق دادند، حالا باید هژمونی خودشان را هم بدهند به این معنی که از این پس دیگر هژمونی هم ندارند. یعنی از این مقطع صفت رهبری را از مردها می گیریم و به زنها می دهیم.

 

رجوی در آن دوره با چنین تلقی و تصوری این ایده مسخره را در میان اعضای ارشد سازمان مطرح کرد و با تائید آنها مواجه شد و با مشورتی که با بعضی از سران آن موقع مثل محمد علی توحیدی، جابرزاده، و ابریشم چی کرده بود، به او گفته بودند اگر این کار را بکنی خیلی خوب است و با شاخص مریم که الان در اختیار داریم، اگر کارها را دست زنها بدهیم چه ها که نخواهد شد. در ادامه این روند بود که 24 عضو شورای رهبری اولیه را از میان کسانی که از همه شیفته تر و حل شده تر و بی سوال تر و ... بودند، انتخاب کردند. در این هیاهوی بی نظیری که براه افتاد، اعلام کردند از این پس رهبری سازمان دست این زن ها است. با این حال در سازمان جنجالی ایجاد شد بر سر اینکه چرا حتی یک مرد در این جمع شورای رهبری نیست. آقای رجوی در واکنش به این اعتراض ها، ضمنن گرفتن قیافه امامانه و حق به جانب اعلام کرد چنین تصمیم و اقدامی محصول ذهن و خلاقیت خودش بوده است. علیرغم این، ابهام ها و اعتراضاتی پیش آمد مبنی بر اینکه نمی شود بی هیچ معیار و ارزشی زن هایی که تا دیروز در سطوح پائین تشکیلاتی بودند، یک مرتبه مسئولیت یک یگان یا یک گردان را بعهده شان گذاشت و اینکه حتی گفته شد چنین شورای رهبری را توی خمره رنگ رزی هم نمی شود درست کرد.

 

اما رجوی در پناه جوسازی و فضای شانتاژی که ایجاد کرده بود، اعلام داشت که این در واقع محصول انقلاب مریم است و می خواهد  زن ها را با این فرصت رشد بدهد. او گفت که میخواهد تمامی سازمان را دست این زنها بدهد، و این مسائل را طوری بیان می کرد که هیچ تردیدی در انجام آن نخواهد بود. با چنین اتفاقی علی القاعده زنان بخت برگشته شورای رهبری می بایست بصورت 24 ساعته در اختیار آقای رجوی باشند، تا ایشان روی آنها کار بکند. و کار به جایی رسید که بخاطر کار مستمری که آقای رجوی روی افراد شورای رهبری انجام می داد و برای اینکه در این خصوص به اصطلاح خودش مشکلی پیش نیاید، همه اعضای شورای رهبری را به عقد و صیغه خودش درآورد. (بر اساس تئوری انقلاب ایدئولوژیک درون مجاهدین هر زنی به هر مرد مجاهد حرام بوده و تمامی زنها به مسعود رجوی حلال هستند. یعنی مردان مجاهد باید زنان عقدی خود را با این نیت که همسر رجوی شوند طلاق بدهند و زنان مجاهد همگی خود را همسر رجوی ببینند. پذیرش این تئوری شرط لازم برای عضویت در سازمان است) و اینها هم مصرانه دنبال این بودند که رجوی چه خواسته ای دارد و چه می خواهد تا بروند توی یگان یا محل مربوطه شان و افراد را برای محقق کردن خواسته های رجوی به سیخ و سلابه بکشند. در این رابطه من فاکت های مشخصی یادم است که مطمئن هستم برای افراد جامعه غیر قابل باور است که در فرصت مناسبی به آنها خواهم پرداخت. از بی منطقی رجوی، از اینکه نه زمان و نه وضعیت سلامتی فرد حالی اش می شد و آنچه برای اش مهم و مطرح بود فقط آن خواسته ای بود که مد نظر داشت و باید انجام می شد. یعنی به هر قیمتی باید تمایلات تأمین میگردید. اینها فقط فرمان را می گرفتند که چه کاری باید بکنند و بعد می امدند توی قرارگاه و فرمان می دادند که این کار باید انجام شود. به این کاری نداشتند که نفر نخوابیده یا مثلا توی بیمارستان بستری است. رک می گفتند از مرگ که بالاتر نداریم، در این شرایط هم باید کار کنید. یعنی می ایستادند و از افراد می